سرکتاب

به نام خدا

سلام

از وقتی با مداد و کاغذ دوست شدم، نوشتن شد برام در حکم نفس کشیدن. اینجا دفتر مجازی منه؛ دارم از اسکای اسباب کشی می کنم. ماشین گیرم نیومد، کارتن کارتن میارم اسبابم رو.

لازم به ذکره که اسباب کشی خیلی وقته تموم شده و هر چی که از اول نوشتم،اینجا هست. 

یه نکته هم در خصوص تیتر های انتخابی،تماما از متن بیانات حضرت امام خمینی ره و امام خامنه ای گرفته شده.

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۱۷ آذر ۹۴

کارشمافقط جنگیدن نیست؛سپاه پاسداران،پاسدار انقلاب است.البته جنبه‌نظامی درسپاه پاسداران انقلاب اسلامی مطلقانبایدتضعیف بشود

خونمون به همون سرعت شگفت انگیزی که پر از مهمون شده بود، یهو امشب خالی و سوت کور شد! وچه حیف...

بچه ها هم همگی بیهوشن از خستگی، به استثنای فاطمه جان که طبق برنامه منظم زندگی اش الان تازه نشسته سر درس و مشقش و فردا هم امتحان زبان داره و هم جامع مبتکران و کلی کاربرگ که باید انجام بده.

بعد از کلی کل کل سر نظم و برنامه به یه نقطه تفاهم مشترک رسیدیم: من کاری به ساعت شروع انجام تکالیفش نداشته باشم، در عوض ایشونم به هیچ عنوان تو هیچ موردی، کمک و راهنمایی نخواد.

ظاهرا هم همین برنامه است. منتها نکته اینجاست که ایشون اصولا میاد تو پاگرد پشت در اتاق ما بساطش روپهن میکنه و وقتی مشکلی براش پیش بیاد، اینقدر با صدای بلند تکرار میکنه که ناخودآگاه مجبور میشیم راهنمایی اش کنیم!. دست آخرم باید بابت راهنمایی هایی که ازمون نخواسته به چیزی هم تقدیمش کنیم!

از جمله برکات مهمونای خوبمون برطرف شدن مشکل برق دزدی صفحه خورشیدی مون بود. مدتها بود مشکل داشت و نمیتونستم بفهمم ایرادش چیه. به مدارای الکتریکیپیچیده وارد نیستم. ولی ایشون انگار دفتر املای بچه دبستانی رو بخواد تصحیح کنه، در این حد سریع مشکل رو پیدا کرد.

عصر هم همه با هم رفتیم باغ کتاب سینما. بزرگترا فیلم به وقت شام، من و آقا رسول و بچه های همسن فاطمه و کوچکتر، فیلشاه. آمنه رو البته سپردیم مادرم که گفتن حوصله سینما ندارن.

به نظرم برای سینما رفتن گزینه خوبیه باغ کتاب. هم سالناش خوب و راحته و هم اینکه مثل سینما ملت هر کدوم یه گوشه عالم نیستن.

ففط مشکل جای پارکش هست، مخصوصا روزای تعطیل که بهتره برای نیم ساعت قبل از فیلم برنامه بریزید. همون اولین جای پارکی هم که پیدا کردین، نگهدارین و به امید جای نزدیکتر نباشید.

درباره خود فیلم ها هم به نظرم فیلشاه عالی بود. یه کارتون خیلی جذاب، با یه قصه با مزه برای بچه ها. البته اولش یه ذره کشدار بود.

اما نسبت به کار قبلی شون، شاهزاده روم، هم داستان مشکل روایتی کمتر داشت و هم جذابیت بصری کار بیشتر بود.

چند وقت پیش هم فهرست مقدس و ناسور رو با فاطمه دیدیم. اونا هم بد نیست، منتها برای سن بالاتر هستن و به درد زیر دبستان نمیخورن.

خدیجه ولی بعد حدود 45 دقیقه خوابش برد. از بس که راحت بود جاش بچه ام!

به وقت شام رو قبلا درباره اش خونده بودم، عماد هم زحمت کشید پلان به پلان برام تعریف کرد. به نظرم رسالت این فیلم دفاع از مدافعین حرم نیست، بلکه میخواد میزان وحشی گری و دیوانگی طرف مقابل رو نشون بده که به هیچ صراطی مستقیم نیستن و فقط دنبال خونریزی و خشونتن.

فهمیدن همین مساله و دونستن اینکه چقدر به ما نزدیک بودن، کافیه تا هر عقل سلیمی حکم به جلوگیری از نفوذشون بده.

البته که انگار کارگردان کلا با قوانین فیزیکی مشکل داشته و از این نظر ایرادات اساسی داره فیلم.

یه نکته هم بگم که قبل فیلم بیشتر از 100 بار به عماد تاکید کردم وسط فیلم سوت نزنه! دست خودش نیست، خودکار دائم در حال سوت زدن با تن صدای پایینه. هر پنج دقیقه هم تم عوض میکنه. 

به قول خودش با هزار زحمت تونسته جلوی خودش رو بگیره. ولی به محض اینکه فیلم تموم شد و اومدن بیرون، شروع کرد تم اصلی فیلم رو بزنه!

فیلم هم که تموم شد، هر کسی رفت سمت شهر و دیار خودش و ما موندیم و حوض پر از خالی مون.

راستی تا مثل دیشب یادم نرفته: عیداتون مبارک! ان شاءاللّه عیدی همه مون زیارت باشه به همین زودی...

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۳۱ فروردين ۹۷

یک عده وقتی چشمشان به جبهه عظیم دشمنان ما می‌افتد دلشان میریزد،چون از سنت الهی غفلت دارند.اگر مقابل جنایتکاران عالم بایستید،قطعاً عقب‌نشینی میکنند

 امشب خونه ما به شلوغ ترین حد ممکن از خودش رسیده. مهون داریم زیاد، خدا رو شکر. و البته از صنوف مختلف.

مادر و یکی از برادرای نرگس خانم از سه شنبه تشریف آوردن اینجا که دیشب برن شمال. ولی ماشینشون باهاشون همراهی نکرد، موندن پیشمون.

دوست نرگس خانوم هم از همون موقع که خبر ازدواجش رو داد قرار شد یه دو شبی با همسرشون تشریف بیارن اینجا. اول که مصادف شد با فوت مادر و جراحی من، بعد هم تعطیلات که نبودیم، تا رسید به امشب.

خانواده بعدی، آقا رسول و خانواده شون هستن. ما مدتی بود برای پروژه مون احتیاج به یه متخصص رادارهای مخابراتی داشتیم. استادمون قول یه نخبه رو داده بودن بهمون. قبل از سال نشد، بعد از تعطیلات هم یه چن روزی گذشت تا هفته پیش چشممون به جمال آقا رسول روشن شد.

خب ما طبیعتا منتظر یه روحانی نبودیم با توصیفاتی که از سابقه تحصیلات و اختراعاتشون و طرح فوق پیشرفته ای که روش کار میکنن شنیده بودیم. اما روحانی هستن ایشون. 

همینطور با حجم تحصیلاتی که دارن باز توقعمون این بود که لااقل هم سن و سال باشیم، ولی 6_7 سالی ازم کوچکترن.

همه اینا یه طرف، صمیمیت و آشنایی اش هم همونطرف. اینقدر که انگار برادرم بوده و از اول آشنا بودیم. به شدت اکتیو، خنده رو، گرم و خلاصه از اون تیپایی که میبینی ظرف دو ساعت صحبت در حین کار، احتمالا آدرس وبلاگت رو هم بهش دادی و نفهمیدی!

تو این دو هفته شبا مهمانسرای صها بودن. دیروز خیلی شوخی وار و با لهجه غلیظ مشهدی ازم پرسید: یعنی نمیخوای یه تعارف کنی این آخر هفته ای، زن و بچه ام رو از مشهد بگم بیان خونه ات؟

منم نه اینکه فقط تعارف کرده باشم، ولی باورم نمیشد جدی گفته باشه و قبول کنه! که دیدم هم جدی گرفت و هم سریع تلفن کرد بهشون که بیان.

و امروز ساعت 10 صبح ازم آدرس گرفت خانوم و بچه هاش رو از راه آهن برد خونه ما. تا ما برسیم اتفاقا نرگس خانوم و مادرش و فاطمه خانوم، همسر آقا رسول، خیلی هم با هم رفیق شدن. بچه هاشون هم با عماد و فاطمه. 3 تا پسر دارن، 2 تا دختر.

کلی هم لهجمون مشهدی رفته تو این چند ساعت. محسن تنهایی از پس لهجه ما برنمیاد، ولی آقا رسول اینا چند نفری، همه هم ماشاءاللّه پر سر و صدا، کلا همه مون رو مشهدی کردن.

خلاصه که خونه حسابی شلوغ شده.سر عقد زهرا هم شلوغ شد، ولی شب کسی نموند. این شب موندن مهمون رو خیلی دوست دارم. 

اما جدا از این بحث، جدا آشنایی با آقا رسول و خانواده اش خیلی برام جالبه. سبک زندگی شون خیلی متفاوت از اون چیزاییه که دیدم و شنیدم. 

یه سادگی و صمیمتی دارن که بلد نیستم توصیفش کنم. تنها چیزی که میتونم بگم اینه که من اگه قرار باشه کسی از همکارام رو دعوت کنم، اولا باید شناختم ازش بالای چند سال باشه. بعد هم خیلی شیک و مجلسی برای یه شام ممکنه دعوت کنم.

ولی این آقا به قدری تو این دو هفته من رو جذب کرد که وقتی قرار شد با خانواده اش این دو روز خونه مون باشن، واقعا خوشحال شدم.

نرگس هم نیم ساعت پیش همین رو میگفت، که چقدر مهربونی شون فرق داره با اون چیزی که از مهربونی شنیدیم.

مخصوصا که با وجود تحصیلات عالی و سطح علمی خیلی بالا، به شدت خاکی و متواضع هستن زن و شوهر. آقا رسول میگن خانومشون اهل یکی از روستاهای اطراف مشهدن. بارها شده تلفن کردن اهالی که فلان خانوم فوت شده. اگه ممکنه فاطمه خانوم بیان برای غسل! و ایشون میرن. بدون ناراحتی!!

چرا؟ مادرشون از قدیم غساله روستا بودن و مردم توقع دارن دخترشون هم همین کار رو انجام بدن. حتی اگه پول هم بدن، ایشون قبول میکنن، در حالی که استاد دانشگاه فردوسی مشهد هستن در حال حاضر!

خلاصه که عجیب خانواده ای هستن و خدا رو شکر فرصت کردیم ببینیمشون و کاش یه کم یاد بگیریم ازشون...

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۳۱ فروردين ۹۷

تعرض به امنیت و حریم مردم در پیام‌رسان‌های داخلی حرام شرعی است

بالاخره بعد نمیدونم یه هفته یا بیشتر یا کمتر دو قطره فرصت سر زدن به اینجا رو پیدا کردم.

چقدر حرف داشتم درباره سفرمون که فقط تو دلم گفتمشون و دیگه حسش نیست اینجا بنویسمشون.

خلاصه همه شون اینکه این سفر هم مثل همیشه یه دعوت رویایی بود که به چشم بر هم زدنی تموم شد. دعوتی که مطمئنم من لیاقتش رو نداشتم و صدقه سر بقیه راهی شدم.

فقط کاش چیزی ته کیسه ام مونده باشه.

دست آخر، بعد از سفر یه حساب و کتاب کردیم که ببینیم در مجموع به لحاظ مالی و راحتی، چقدر متفاوت بود با کاروان و تور. با اینکه کرایه ماشینمون نفری 1250000 شد، که تقریبا برابر بود با اینکه رفت و برگشت با هواپیما بریم، ولی همین اختیار داشتن و آقا بالاسر نداشتنش، خیلی خوب بود.

بقیه هزینه ها مون هم خیلی بهتر درومد. چون هم غذا برده بودیم و هم اینکه به عنوان مثال هتلی که تو کربلا گرفتیم و درجه 4یا بلکه پایینتر بود، جزو هتل های درجه یک حج و زیارت بود!

ما هم ناچاری اونجا جا گرفتیم، بقیه یا پر بود و یا دور.

در مجموع هم که اونجا هم بدتر از اینجا همه چی خیلی گرون شده. بی هیچ حساب و کتابی. 

جالب این که با وجودی که هیچ صحبتی درباره اینکه چقدر بودجه داریم و چطور میخوایم خرج کنیم، با فاطمه نکرده بودیم، ولی ایشون از همون اول خودش رو دخالت که چه عرض کنم، رئیس فرض کرد.

جوری که از ریز تمام مخارج خبر داشت و کلی برای خودش صاحب ایده بود که چه کنیم خرج کمتر بشه.

مثلا برای سامرا، قصدمون نبود شب بخوابیم. به خاطر وسایلمون. و قرار بود بذاریم هتل کاظمین و بریم و برگردیم. ولی فاطمه گفت با وسایل بریم سامرا، وقتی پیاده شدیم، وسایل رو از روی باربند، بیاریم تو ماشین و با یه ساک ضروریات بچه ها بریم و شب بمونیم.

که هم زیارت بیشتری کرده باشیم و هم یه شب کمتر پول هتل بدیم!

البته که بعدا دیدیم، خیلی ها همونطور بارشون روی باربنده و گذاشتن پارکینگ. 

کلا یه خصلتی که تو مردم عراق دیدم، این عدم وابستگی شون به مادیاته. فرقی نمیکنه چه سطح و طبقه ای باشن، درگیر اضافات نمیشن. همونطور که راحت برای زیارت رفتن کفش و دمپایی شون رو، اگه داشته باشن، ول میکنن و میرن، نسبت به بقیه لوازمشون هم همینقدر راحتن.

ماشین آخرین سیستم خریده، تو این جاده های داغون، باهاش 120 تا میره تازه ویراژ هم میده! 

همین رسمشون که معتقدن شب جمعه بیان حرم امام حسین علیه السلام و شب بمونن. براشون اصلا معنی نداره که جای خوب و تمیز جا بندازن. قشنگ وسط راه و رفت و آمد و کنار سطل زباله، پتو پهن کرده بودن و مشغول شام بودن. همه هم لباس پلو خوری تنشون بود و معلوم بود وضعشون خوبه. 

قبلا هم اربعین دیده بودم این عدم وابستگی شون رو. طرف چند تا مبل راحتی از تو خونه اش برداشته بود آورده گذاشته بود تو مسیر تا زائرا استراحت کنن. مبل ها همه نو و جنس خوب بودن. خودش هم سر پا ایستاده بود تعارف میکرد که بیاید بشینید. حالا که خونه ام دوره، اینجا بشینید!!

بچه کوچیکای گروه هم خدا رو شکر نهایت همکاری رو با هامون داشتن. بیشتر مسیرای تو ماشین رو خوابیدن. سر غذا هم ادا درنیاوردن. مخصوصا خدیجه خانم، که هی نگفت دلم تو گوشم میگه از اینا نمیخوام. همه اداهاش رو جمع کرد برا تو خونه!

آمنه و معصومه هم این مدت رو ترجیح دادیم غذای کمکی آماده بهشون بدیم. یا نون و پنیر و تخم مرغ آبپز. و خدا رو شکر هیچ کدوم مریض نشدن.

در عوض من شخصا به جای تمام اعضا مریض شدم اساسی. غیر از پا درد و ورمش، دو روز آخر تب شدید کردم. رسیدیم دو روز بدن درد و کوفتگی داشتم، بعد دو روز آبریزش بینی در حد آب جاری که هیچ قرص و کوفتی هم بهش اثر نداشت. تموم شد، معده ام بهم ریخت.

الان یه چند ساعتی هست تقریبا جایی ام درد نمیکنه، منتظرم ناخن شصت پام بره تو چشمم یا یه همچین چیزی.

عماد هم شکر خدا صحیح و سالم برگشت. با صورت آفتاب سوخته و دستای پوسته پوسته شده. بچه ام کلی مرد شد تو این دو هفته، 20 روز. و من یقین دارم از قبولی سلام راه دورش...

پی نوشت: لطفا برای شادی روح برادر یکی از دوستان مجازی مون که 4 فروردین فوت شدن، فاتحه ای قرائت بفرمایید. ان شاءاللّه که مهمان سفره حضرت باشن.

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۲۱ فروردين ۹۷

اشکال کار ما اینست که گرفتار جناح‌گرایی و قبیله‌گرایی سیاسی هستیم. کار خوب را اگر شما بکنید خوب است و‌ اگر جناح مقابل بکند، بد است؛ این خطاست!

خدا بخواد، ان شاءاللّه امشب راه میفتیم. و از اونجایی که قراره خواب آلوده نباشیم، ما سه تا ، من و نجم و محسن رو، فرستادن بالا که بخوابیم.

این دو تا که دارن خواب هفت پادشاه رو میبینن. چه خر و پفی هم میکنه داماد عزیزم! ولی من دریغ از یه سر سوزن خواب که هیچ، چرت هم نمیتونم بزنم!!

با اینکه این تعطیلات، تعطیل نبودم و هر روز تا 5 کار بودم و تا میرسیدم دید و بازدید تا 10 و 11 شب. استراحت نداشتم اصلا. 

احتمالا به خاطر نور شدید آفتاب باشه. هرچند که کلا عادت به خواب روز ندارم.

اینم بگم که تصمیممون درباره کرایه دربست ون، اونقدرها که فکر میکردیم خوب نبود. دنگ و فنگش خیلی بود. باید وکالت تام الاختیار از صاحب ماشین میگرفتم که ایشونم در قبالش سند محضری گرو گرفتن. ان شاءاللّه که کلاه بردار نیست این شرکت و در نهایت ختم به خیر بشه.

به لحاظ قیمت هم تقریبا همونی درومد که اگه میخواستیم با هواپیما بریم، با این تفاوت که اونجا مشکل ماشین گرفتن و جابه جایی ان شاءاللّه نداریم. مخصوصا با این سه تا فسقلی که داریم.

یه مطلبی هم درباره این سریال پایتخت بنویسم که لال از دنیا نرم:

چند شب پیش خونه یکی از اقوام یه سکانس ازش دیدم که آقایی داشت امکانات ویلچر برقی رو توضیح میداد. در نهایت همین کار ساده منجر به ولو شدن خانوم وسط سفره، اونم تو یه اتاق دیگه شد!

تنها چیزی که بعد دیدن این صحنه به ذهنم رسید اینه که این خانواده، استعداد ویژه ای در ایجاد بحران دارن، اونم تحت شرایط کاملا معمولی و با امکانات خیلی ساده!!

یه برنامه بود قدیما، بچه ها مواظب باشید؟ که نشون میداد بی احتیاطی موقع استفاده از چرخ گوشت و اجاق گاز چه عواقبی داره؟ 

اینا حتی احتیاج به وسیله خطرناک هم ندارن. حتی سر یه غذا خوردن ساده هم میتونن فاجعه به بار بیارن!!

دیگه حرفی باقی نمیمونه، جز التماس دعا و حلالیت طلبیدن از همه دوستان قدیم و جدید و روشن و خاموش و...

خواهشا دعا کنید دست خالی برنگردیم.

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۶ فروردين ۹۷

اگر ایرانی‌ها ایرانی‌ بخرند،اگر تولید ملی را همه پیگیری کنند،مشکلات اقتصادی،معیشتی،اشتغال،سرمایه‌گذاری و آسیبهای اجتماعی کاهش پیدا خواهدکرد

از قدیم بلد بودم وسط شلوغی کتاب بخونم. نه فقط سر و صدای بقیه، که حتی وسط بازی فوتبال و تو کوچه هم کتاب میخوندم!

ولی برای نوشتن، همیشه احتیاج به سکوت و تمرکز داشتم. که بفهمم چی دارم مینویسم.

اما تو این چند ماهه، کم کم دارم یاد میگیرم تو سر و صدا هم بنویسم. امشب که دیگه رسما وسط رفت و آمدم.

از یه طرف داریم با عماد صحبت میکنیم همگی. طاقت نداره تک تک باهامون حرف بزنه، گفته بزنیم رو بلند گو. دور همیم خلاصه.

از این طرف دارم برای خدیجه نقاشی میکشم. اونم چی؟ گربه!! اونم منی که دو تا خط صاف بلد نیستم بکشم.

از اون یکی طرفم محسن داره از طرحش برای تأسیس دبستان غیر انتفاعی میگه و نظرم رو میخواد که بگم شدنیه یا نه. و من تو فکر که اگه به من بود، ترجیح میدادم یه وزارت آموزش و پرورش از نو راه اندازی کنم. از بس که دیگه یه مدرسه تک، جوابگو نیست.

نرگس خانوم هم از جناح روبرو، پشت اپن در واقع، داره یه کمیک استریپ از وضعیت شلوغ اتاق میکشه. تا الان هر چند شب یه بار یه داستان کوتاه کشیده از ماجرای خونه. حیف که دوست نداره از هنرش عکس بگیرم.

شخصا فکر میکنم نقاشی های ایشون، خیلی جالب تر از نوشته های منه.

فاطمه و نجم هم دارن مثلا آمنه و معصومه رو میخوابونن. البته که تلاششون مذبوحانه است و فایده نداره. با این حجم از سر و صدا و شلوغی، چرا باید زحمت بکشن بخوابن؟!

زهرا...زهرا کجاست؟! عجیبه! الان تو اتاق نیست. بود تا دو دقیقه پیش. 

عماد بالاخره رضایت داد خداحافظی کرد. چقدر بچه ام شاکی بود از این سفر رئیس جمهور!! بهش گفتم اشکال نداره، این سری میگم رئیس دفترش قبلش با شما هماهنگ کنه!!

البته که بیشتر از این شاکی بود که چرا برای پر شدن کادر دوربین ها شون، اینا رو مجبور کردن برن مسیر رو پر کنن؟!! هر چند که در نهایت عماد و دوستاش بیشتر یکی دو ساعت نموندن و برگشتن .

ها، زهرا هم اومد. 

یه چیز بگم؟ از وقتی اومده، به نظرم یه تغییری کرده، ولی نمیدونم چی. روم هم نمیشه از نرگس بپرسم. میترسم تغییرش خیلی بزرگ باشه با خاک یکسان شم.

اساسا این خانوما همونقدر که توقع دارن از ما مردا که در بیان احساساتمون شفاف باشیم و حرفامون رو تو دلمون نگه نداریم، خودشون هم باید تغییراتی که روی خودشون اعمال میکنن رو شفاف سازی کنن!

سر شب پیش بابا اینا بودیم. نزدیک تحویل سال، تلویزیون روشن بود. کدوم شبکه، نمیدونم. ولی صحنه، حرم سامرا بود و گنبد طلایی اش... یحتمل به خاطر اینکه شب شهادت امام هادی علیه السلامه امشب. ولی از باقی برنامه ها، عزایی دیده نمیشد.

خب اینکه تلویزیونه و توقعی هم نداشتیم ازش هیچوقت. ولی کاش مردم یه کم شعور داشتن. حالا اگه یه فردا رو عید نمیگرفتن و صبر میکردن تا پس فردا، اتفاقی نمیفتاد.

باز دید و بازدید هم هیچی، عروسی و کل کشیدن و بوق زدن و بزن و برقص شب عزا چی میگه؟!!

همسایه های محترممون تو کوچه بساط دارن امشب. یه ساعته صدای جیغ و دست و آوازشون میاد...

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۱ فروردين ۹۷
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟