سرکتاب

به نام خدا

سلام

از وقتی با مداد و کاغذ دوست شدم، نوشتن شد برام در حکم نفس کشیدن. اینجا دفتر مجازی منه؛ دارم از اسکای اسباب کشی می کنم. ماشین گیرم نیومد، کارتن کارتن میارم اسبابم رو.

لازم به ذکره که اسباب کشی خیلی وقته تموم شده و هر چی که از اول نوشتم،اینجا هست. 

یه نکته هم در خصوص تیتر های انتخابی،تماما از متن بیانات حضرت امام خمینی ره و امام خامنه ای گرفته شده.

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۱۷ آذر ۹۴

قانون بایددرپی حل مشکلات واقعی مردم باشد.انسان احساس میکندبرخی قوانین مربوط به خانواده که در مجلس مطرح است،تحت تأثیررسوم غربی است.ازاین اجتناب کنید

1- با تاخیر تقریبا یک هفته ای، عید فطر مبارک! ان شاءاللّه که دست پر از مهمونی برگشتین همگی...

2- عکس، هنر دست فاطمه خانمه. در واقع دژ لا اله الا اللّه است برای خدیجه. طبق حدیث، زمان آموزش جمله لا اله الا اللّه، سه سالگیه و خدیجه تا چند روز دیگه سه سال قمری اش تموم میشه. 

ایده نرگس خانوم بر اساس حدیث سلسلة الذهب، این بود که یه قلعه برای خدیجه با این جمله بسازیم و تو بازی یادش بدیم که فاطمه فورا داوطلب ساختش شد و این رو دیروز تحویل داد. 

خدیجه هم تقریبا مفهومش رو درک کرده. ابسازیاش رو( به اسباب بازی میگه ابسازی) شبا میذاره زیرش تا کسی دست نزنه و خرابشون نکنه.

پرانتز باز: ببشتر از خود بازی، به چیدن وسایلش اهمیت میده. اونم در وسعت زیاد. یعنی قشنگ کل اتاق در تصرفشه و باید موقع راه رفتن مواظب باشیم یه وقت چیزی از وسایلش رو اشتباهی جا به جا نکنیم.

توقع هم داره همونطور که ما وسایلمون رو شبا جمع نمیکنیم، اونم اسباب بازیاش پخش و پلا بمونه. حالا با این دژ راضی شده، وسایلش رو کلا داخل قلعه اش بچینه و محدوده اش کمی تا قسمتی حد و مرز پیدا کرده. پرانتز بسته.

3- میخواستم بنویسم: طوفان هفته پیش خیلی سنگین بود. خسارت داشت برامون....

ولی واقعش اینه که نه، من مقصر بودم.

هزار بار، نه بیشتر، یه میلیارد بار بهم ثابت شده هیچی نیستم و نباید ذره ای به خودم مغرور شم. ولی باز یادم میره. به کوچکترین اتفاقی که تمامش از لطف خداست، باد میکنم و بعد با عین بادکنک با یه سوزن ریز میترکم. هرچی بادم بیشتر، صداش بلندتر...

و این بار خیلی بد شد... خیلی بد. اینقدر که آشناهایی که اینجا میان همگی از ریزش خبر دارن. 

نوشتن از جزئیاتش جدا از سختی اش، فایده ای هم نداره. کلی اش هم اینکه دعوا کردیم، قهر کردیم، آشتی مون دادن، فهمیدیم از اول سوء برداشت بوده و دیگر هیچ!

چرا؟! 

واقعا هنوز برام سؤاله که چطور شد ناگهان همچین سوء تفاهمی بوجود اومد؟ چطور شد از بین اون همه احتمال منطقی، این احتمال ضعیف غیر منطقی مسخره اصلا به فکرم رسید. حالا روش مانور دادن و باور کردنش پیشکش.

و چرا نرگس هم؟!

هیچ جوابی نمیتونم براش پیدا کنم جز اینکه تمامش نقشه خدا بود. 

آره واقعا نقشه خدا بود.

نه اینکه بگم بی تقصیرم، نه. 

ولی اشتباه اصلی ام مال وقتیه که فکر میکنم زندگی ام بی عیب و نقصه. اون موقعی که ته دلم، به دعواها و اختلافات بقیه میخندم و فکر میکنم چقدر هنوز بچگانه و خودخواهانه است زندگی شون.

دقیقا همون وقتی که دارم زهرا رو نصیحت میکنم و واسش از خودم مثال میزنم و میگم راه درست یعنی من! 

4- بزرگتر داشتن، همیشه همیشه لازمه. هر چقدر هم که بزرگ باشیم. اگه مادرش نبود، اگه مادرم نبود...

5- هر اتفاقی روی بد و خوب داره. هیچ اتفاقی مطلقا بد یا خوب نیست. دعوا ظاهرش بد و تلخه. محسنات هم داره ولی. 

محسناتش، اونایی که فعلا دیدم، یه کم شخصی ان. نمیشه نوشتشون.

6- بچه ها.... خیلی اذیت شدن. شاید اندازه سه سال پیش. شاید هم بیشتر. اگه سه سال پیش فقط یه زلزله شدید اومد تو زندگی اشون، این دفعه سقف رو سرشون خراب شد و زیر آوار موندن. بی پناه...

7- اشتباهات نباید لزوما خیلی بزرگ باشن تا نشه جبرانشون کرد. بلکه گاهی یه اشتباه خیلی کوچیک و مسخره هم ضررش غیر قابل جبران میشه. درست مثل اتوبانی که اگه دور برگردونش رو از دست بدی، شاید مجبور شی تا آخرش رو بری.

8- دلخوری و عشق نسبت مستقیم دارن. هرچقدر بیشتر کسی رو دوست داشته باشی، بخشیدن اشتباهش برات سخت تر میشه. اشتباه عمدی اش. اگه عشقی در کار نباشه، دلخور نمیشی، عصبانی میشی و واکنشت خشونته.

9- تو مواقع بحرانی و انتخاب، انتخاب اولتون چیه؟ سخته گفتنش برام. خودم هم باورم نمیشه، ولی من بچه ها رو انتخاب کردم. شاید چون ضعیف ترن. شاید هم احساس مالکیت....

10- به اخبار هواشناسی و توصیه هاشون دقت کنید. اگه میگن امروز طوفان میشه و تا میتونید از خونه بیرون نرید، خب نرید! 

11- هیچ ابایی از خوندن و شنیدن انتقاد و نصحیت ندارم. با کمال میل استقبال میکنم. ولی از آشناها خواهش میکنم از طریقی غیر از اینجا صحبت کنن. گویا که اصلا نمیخونن این حرفا رو. 

12- عماد دو ساعت پیش بعد چند بار بالا و پایین پریدن ناگهانی و حرص خوردن و عصبی شدن، خبر داد که ایران نمیدونم از کجا باخت. داشت با هندزفری گوش میداد از رادیو. یه توضیحاتی هم داد که بازی چطور بود و چی به چی شد، ولی من راستش حواسم بهش نبود.

گذشته از اینکه روح و روانم هنوز داغونه، به جام جهانی حساسیت دارم. اینقدر که همیشه جام جهانی یه بوق بوده واسه نشنیدن صدای بچه های آواره از بمب و وحشیگری و تجاوز. واسه ندیدن خون و دود و آتیش. 

اصلا جام جهانی بدون جنگ، بدون وحشیگری که جام جهانی نمیشه.

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۳۱ خرداد ۹۷

میگوینددرقضیه‌برجام،آمریکاازنظر اخلاقی وآبروشکست خورده.خب بله،اماآیامامذاکره کردیم که آمریکابی‌آبروشود یاتحریم‌هابرداشته شود؟

پیام خصوصی داشتم و تا حدی گله مند که حالا غیبت های طولانی ام به کنار، چرا امکان نظر دادن رو مسدود کردم.

اولا که شرمنده، این غیبت ها رو به حساب بی توجهی و اهمیت ندادن نذارید. منم به اندازه شما و بلکه بیشتر، به حال و احوال تمام دوستان مجازی ام اهمیت میدم. فقط یه کم فرصتم کم شده و اینکه گفتم مشغول یه تحقیق خیلی مفصل هستیم با نرگس خانوم که نمیتونم از سر سوزنش بگذرم. حداقل برای اینکه بتونم جواب یک چهارم از سؤالات بی انتهای عماد رو بدم.

دوم اینکه قسمت ارسال پیام رو قبلا تنظیم کرده بودم روی 10 روز. یعنی تا نهایتا بعد از گذشت 10 روز از انتشار یه مطلب میشد براش نظر داد. که خب با وضعیت فعلی ام، روی 20 روز تنظیمش کردم.

... 

بچه مدرسه ای دارید؟! دبستانی مخصوصا؟ میاید اعتصاب کنیم سال دیگه کلا مدرسه ثبت نامشون نکنیم؟ بلکه این دولت بوق بفهمه ما سر سند 2030 شوخی نداریم؟

جدا از اینکه حضرت آقا هم تذکر دادن، ما خودمون تو دو هفته آخر مدرسه فاطمه یه درگیری شدید با مدیر و معلم زبان فاطمه پیدا کردیم.

توضیحش هم خیلی طولانیه و هم احتیاج به سانسور داره. خلاصه اش اینکه معلما، مخصوصا جوونترا و تازه کارا، برای اجرای مخفیانه این سند آموزش دیدن. اصلا یکی از ملاک های گزینش معلمای جدید، هم عقیده بودنشون با محتوای این سنده. 

رو این حساب واقعا دلم نمیخواد دیگه بذارم فاطمه بره مدرسه. نه اینکه بترسم از تأثیرات مدرسه، ببشتر دلم میخواد یه تو دهنی به آموزش و پرورش بزنم. دوست داشتم زورم میرسید یه کمپین راه مینداختم.

عروس هلندی هاش هم مردن به سلامتی. نه اینکه خوشحال باشم از مردنشون، ولی خب جدا زحمتشون زیاد بود برای ما. ضمن اینکه باورش شد این کاره نیستیم و از خیرش گذشت.

خدیجه چند روز پیش در ادامه فضولی هاش تو کمدای خونه به منبع اسباب بازی های عماد رسید.

پرانتز باز: خدیجه مدتیه خیلی جدی از صبح که بیدار میشه میره سراغ کمد و کابینتا که ببینه توشون چیه؟ نرگس میگه حتی برای طبقه های بالا 4پایه میذاره که قشنگ بتونه وارسی کنه. هیچ توجهی هم به اخطارای نرگس و بقیه نداره. دیگه خیلی بخواد محل بذاره، میگه صب کن، کار دارم!! پرانتز بسته.

عماد حدود یک سالی هست که دیگه اسباب بازی هاش رو، چه فکری ها و چه کنترلی ها، دست نزده. اگر هم سراغشون رفته، بیشتر برای ساختن یه وسیله بوده تا بازی. فاطمه هم که کلا از اول اهل اسباب بازی نبود.

حالا خدیجه خانوم انگار گنج پیدا کرده باشه. هر روز یه تیکه اش رو میاره بالا که بازی کنه. تا هم که کسی بهش اعتراض کنه میگه میخوام واسه معصومه! که یعنی گذاشتم معصومه که اومد بهش بدم. خاله به این مهربونی دیده بودین تا الان؟

امسال متأسفانه محسن نتونست برای نمایشگاه کار بگیره و نیومدن تهران... لعنت به دوری ...

............

این قسمت آخر هم یه مقدار خاطره خانوادگی بود که حذف شد. فقط میتونم نتیجه اخلاقی اش رو بنویسم: لعنت به هرچی حزب و گروه و دسته منفعت طلبه. فرقی نداره اسمش کدوم گرا و طلب باشه. همین که منفعت حزبی شون براشون اولویت داشته باشه و ملاکشون حق نباشه، کافیه تادست به هر جنایتی بزنن. چه جنایتی بالاتر از شکستن دل؟ اونم دل ... 

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۵ خرداد ۹۷

ترامپ هم خاک خواهد شد و بدنش خوراک مور و مار میشود و همچنان جمهوری اسلامی هست

با وجودی که طبق آمار، تعداد بازدید کننده ها از روزی 200 تا به کمتر از 20 تا رسیده، ولی باز توضیح میدم علت این دو سه هفته رو.

واقعش غیر از پروژه خودم که به شدت سنگین و کاربره، با نرگس قرار گذاشتیم یه دوره فشرده تاریخ معاصر رو از بعد انقلاب مرور کنیم. یعنی فقط این 40 سال رو. منتها به صورت شخصیت محور.

واقعا جالبه، با اینکه هنوز اولشه، ولی خیلی نکات کلیدی دستمون اومده. بعضی ها از همون اول چنان سوتی هایی دادن که نگو و نپرس. با این حال به واسطه خط و ربط هایی که داشتن، موندن تو دولت و حتی پله های ترقی رو هم یکی درمیون طی کشیدن!

و یه نکته دیگه اینکه اونایی که خودشون رو به اصطلاح اصلاح طلب میدونن، عموما از همون اول خیلی بی تعارف بودن با سفره انقلاب!

اگر هم کسی از حزب مخالف همچین اخلاقی داشته، به مرور حزبش رو عوض کرده. یعنی انگار یه جورایی جزء اساسنامه حزبشونه که بیت المال رو مال خود بدونن. و جالبه که به محضی که جایی دستشون کوتاه شده از لفت و لیس، ضدانقلاب شدن.

خلاصه که شبا، همین حدود ساعت، تنها زمانیه که دارم برای این تحقیق و دلم نمیاد ازش بگذرم واسه خاطر اینجا.

یه توصیه پزشکی هم دارم: بعد از جراحی زانو، مخصوصا اگه ترمیم رباط صلیبی بود، با خودتون نگید دیگه تموم شد. هیچ همچین فکری نکنید. چون ممکنه به فاصله کمتر از سه ماه بعد از جراحی، رباط صلیبی خلفی تون پاره بشه! اونم کاملا بدون دلیل. که دردش 100 البته بیشتره، جوری که مجبورتون میکنه دوباره عصا دست بگیرید و...

البته الان خدا رو شکر بعد یه دوره فیزیوتراپی خیلی بهترم. میتونم دوباره بدون عصا راه برم. ولی هیچ بعید نیست تا چند ماه دیگه مجبور شم دوباره برای همین پا برم اتاق عمل.

10،12 شب پیش، همون شبایی که هنوز خیلی درد داشتم، به عماد گفتم برام چند تا کتاب بیاره. خواهش و لطفا داشت جمله ام، منتها لحنش شاید کمی تا قسمتی رسمی بود. خدیجه خانوم فسقلی برگشته به فاطمه میگه: بابا قربان شده؟!!

قربان!!!

آهان راستی، غیر از تمام سر شلوغی هایی که داشتیم، یه هفته است لله دو تا جوجه عروس هلندی شدیم! این مورد دیگه حقیقتا خیلی ستمه.

نوشته بودم فاطمه چند ماه پیش به تحریک دوستاش هوس کرده بود عروس هلندی بخریم؟! بعد کلی بحث و صحبت ظاهرا راضی شد و از خیرش گذشت.

ولی فقط ظاهرا. تا هفته پیش که سه شنبه خانم با دو تا جوجه اومد خونه! اولش حرفش این بود که اینا جوجه های دوستمه و چون باباشون اذیتشون میکنه، دوستم بهم داده تا چند روز مواظبشون باشم.

پرانتز باز:ظاهرا عروس هلندی ها، پرنده نر، بعد اینکه جوجه ها یه کم بال و پر درمیارن، شروع میکنه به زدن و کشتنشون تا بتونه دوباره با پرنده ماده جفت گیری کنه. پرانتز بسته.

همون سه شنبه کلی باهاش بحث کردیم که حق نداشته بدون اجازه و رضایت ما همچین کاری بکنه. مخصوصا که زحمتش زیاده و نرگس هم واقعا اذیته از بودنشون تو خونه.

اما با این حال گفتیم باشه، این سه روز عیب نداره. اما تعطیلات که تموم شد هم نبردشون. یعنی هر روز بردشون مدرسه، ولی باز به یه بهونه ای برشون گردوند. 

تا بالاخره دیشب که اعتراف کرد اینا رو خریده از دوستش! اونم نه با پول، بلکه به جاش براش دستنبند و گردنبند درست کرده. خلاصه که معامله پایاپای کرده.

بماند که دیشب چقدر از دستش کفری شدیم. 

حالا مشکل چیه غیر از لجبازی اش؟ اینکه نگهداری شون سخته. باید بهشون سرلاک داد هر دو ساعت یه بار. از شنبه هم دیگه نباید ببره مدرسه. بعد توقع داره من با خودم ببرمشون سر کار!!

تازه پر و بال هم دارن و تا ولشون کنی پرواز میکنن. همین امشب یهو یکی شون از دستش در رفت و پرواز کرد، نرگس تا مرز سکته رفت.

خیلی هم بو میدن. واقعا شک دارم برای خدیجه و آمنه مشکلی نداشته باشن.

خلاصه که فعلا اوضاعمون با فاطمه میزون نیست و این خودش از همه بدتره.

کلی پیشنهادای مختلف بهش دادیم. از همه بهترش اینکه ببریمشون بدیم باغ پرندگان. ولی راضی نمیشه. الا و بلا که بهشون وابسته شدم!!

بگذریم از این صحبتا. از ترامپ و برجام هم که کلا بگذریم. جا داره یه سلامی عرض کنیم خدمت نتانیابو و دوستان. 

سلام یابو! چه خبر از قیمت پوشک؟!!

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۱ ارديبهشت ۹۷

کارشمافقط جنگیدن نیست؛سپاه پاسداران،پاسدار انقلاب است.البته جنبه‌نظامی درسپاه پاسداران انقلاب اسلامی مطلقانبایدتضعیف بشود

خونمون به همون سرعت شگفت انگیزی که پر از مهمون شده بود، یهو امشب خالی و سوت کور شد! وچه حیف...

بچه ها هم همگی بیهوشن از خستگی، به استثنای فاطمه جان که طبق برنامه منظم زندگی اش الان تازه نشسته سر درس و مشقش و فردا هم امتحان زبان داره و هم جامع مبتکران و کلی کاربرگ که باید انجام بده.

بعد از کلی کل کل سر نظم و برنامه به یه نقطه تفاهم مشترک رسیدیم: من کاری به ساعت شروع انجام تکالیفش نداشته باشم، در عوض ایشونم به هیچ عنوان تو هیچ موردی، کمک و راهنمایی نخواد.

ظاهرا هم همین برنامه است. منتها نکته اینجاست که ایشون اصولا میاد تو پاگرد پشت در اتاق ما بساطش روپهن میکنه و وقتی مشکلی براش پیش بیاد، اینقدر با صدای بلند تکرار میکنه که ناخودآگاه مجبور میشیم راهنمایی اش کنیم!. دست آخرم باید بابت راهنمایی هایی که ازمون نخواسته به چیزی هم تقدیمش کنیم!

از جمله برکات مهمونای خوبمون برطرف شدن مشکل برق دزدی صفحه خورشیدی مون بود. مدتها بود مشکل داشت و نمیتونستم بفهمم ایرادش چیه. به مدارای الکتریکیپیچیده وارد نیستم. ولی ایشون انگار دفتر املای بچه دبستانی رو بخواد تصحیح کنه، در این حد سریع مشکل رو پیدا کرد.

عصر هم همه با هم رفتیم باغ کتاب سینما. بزرگترا فیلم به وقت شام، من و آقا رسول و بچه های همسن فاطمه و کوچکتر، فیلشاه. آمنه رو البته سپردیم مادرم که گفتن حوصله سینما ندارن.

به نظرم برای سینما رفتن گزینه خوبیه باغ کتاب. هم سالناش خوب و راحته و هم اینکه مثل سینما ملت هر کدوم یه گوشه عالم نیستن.

ففط مشکل جای پارکش هست، مخصوصا روزای تعطیل که بهتره برای نیم ساعت قبل از فیلم برنامه بریزید. همون اولین جای پارکی هم که پیدا کردین، نگهدارین و به امید جای نزدیکتر نباشید.

درباره خود فیلم ها هم به نظرم فیلشاه عالی بود. یه کارتون خیلی جذاب، با یه قصه با مزه برای بچه ها. البته اولش یه ذره کشدار بود.

اما نسبت به کار قبلی شون، شاهزاده روم، هم داستان مشکل روایتی کمتر داشت و هم جذابیت بصری کار بیشتر بود.

چند وقت پیش هم فهرست مقدس و ناسور رو با فاطمه دیدیم. اونا هم بد نیست، منتها برای سن بالاتر هستن و به درد زیر دبستان نمیخورن.

خدیجه ولی بعد حدود 45 دقیقه خوابش برد. از بس که راحت بود جاش بچه ام!

به وقت شام رو قبلا درباره اش خونده بودم، عماد هم زحمت کشید پلان به پلان برام تعریف کرد. به نظرم رسالت این فیلم دفاع از مدافعین حرم نیست، بلکه میخواد میزان وحشی گری و دیوانگی طرف مقابل رو نشون بده که به هیچ صراطی مستقیم نیستن و فقط دنبال خونریزی و خشونتن.

فهمیدن همین مساله و دونستن اینکه چقدر به ما نزدیک بودن، کافیه تا هر عقل سلیمی حکم به جلوگیری از نفوذشون بده.

البته که انگار کارگردان کلا با قوانین فیزیکی مشکل داشته و از این نظر ایرادات اساسی داره فیلم.

یه نکته هم بگم که قبل فیلم بیشتر از 100 بار به عماد تاکید کردم وسط فیلم سوت نزنه! دست خودش نیست، خودکار دائم در حال سوت زدن با تن صدای پایینه. هر پنج دقیقه هم تم عوض میکنه. 

به قول خودش با هزار زحمت تونسته جلوی خودش رو بگیره. ولی به محض اینکه فیلم تموم شد و اومدن بیرون، شروع کرد تم اصلی فیلم رو بزنه!

فیلم هم که تموم شد، هر کسی رفت سمت شهر و دیار خودش و ما موندیم و حوض پر از خالی مون.

راستی تا مثل دیشب یادم نرفته: عیداتون مبارک! ان شاءاللّه عیدی همه مون زیارت باشه به همین زودی...

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۳۱ فروردين ۹۷

یک عده وقتی چشمشان به جبهه عظیم دشمنان ما می‌افتد دلشان میریزد،چون از سنت الهی غفلت دارند.اگر مقابل جنایتکاران عالم بایستید،قطعاً عقب‌نشینی میکنند

 امشب خونه ما به شلوغ ترین حد ممکن از خودش رسیده. مهون داریم زیاد، خدا رو شکر. و البته از صنوف مختلف.

مادر و یکی از برادرای نرگس خانم از سه شنبه تشریف آوردن اینجا که دیشب برن شمال. ولی ماشینشون باهاشون همراهی نکرد، موندن پیشمون.

دوست نرگس خانوم هم از همون موقع که خبر ازدواجش رو داد قرار شد یه دو شبی با همسرشون تشریف بیارن اینجا. اول که مصادف شد با فوت مادر و جراحی من، بعد هم تعطیلات که نبودیم، تا رسید به امشب.

خانواده بعدی، آقا رسول و خانواده شون هستن. ما مدتی بود برای پروژه مون احتیاج به یه متخصص رادارهای مخابراتی داشتیم. استادمون قول یه نخبه رو داده بودن بهمون. قبل از سال نشد، بعد از تعطیلات هم یه چن روزی گذشت تا هفته پیش چشممون به جمال آقا رسول روشن شد.

خب ما طبیعتا منتظر یه روحانی نبودیم با توصیفاتی که از سابقه تحصیلات و اختراعاتشون و طرح فوق پیشرفته ای که روش کار میکنن شنیده بودیم. اما روحانی هستن ایشون. 

همینطور با حجم تحصیلاتی که دارن باز توقعمون این بود که لااقل هم سن و سال باشیم، ولی 6_7 سالی ازم کوچکترن.

همه اینا یه طرف، صمیمیت و آشنایی اش هم همونطرف. اینقدر که انگار برادرم بوده و از اول آشنا بودیم. به شدت اکتیو، خنده رو، گرم و خلاصه از اون تیپایی که میبینی ظرف دو ساعت صحبت در حین کار، احتمالا آدرس وبلاگت رو هم بهش دادی و نفهمیدی!

تو این دو هفته شبا مهمانسرای صها بودن. دیروز خیلی شوخی وار و با لهجه غلیظ مشهدی ازم پرسید: یعنی نمیخوای یه تعارف کنی این آخر هفته ای، زن و بچه ام رو از مشهد بگم بیان خونه ات؟

منم نه اینکه فقط تعارف کرده باشم، ولی باورم نمیشد جدی گفته باشه و قبول کنه! که دیدم هم جدی گرفت و هم سریع تلفن کرد بهشون که بیان.

و امروز ساعت 10 صبح ازم آدرس گرفت خانوم و بچه هاش رو از راه آهن برد خونه ما. تا ما برسیم اتفاقا نرگس خانوم و مادرش و فاطمه خانوم، همسر آقا رسول، خیلی هم با هم رفیق شدن. بچه هاشون هم با عماد و فاطمه. 3 تا پسر دارن، 2 تا دختر.

کلی هم لهجمون مشهدی رفته تو این چند ساعت. محسن تنهایی از پس لهجه ما برنمیاد، ولی آقا رسول اینا چند نفری، همه هم ماشاءاللّه پر سر و صدا، کلا همه مون رو مشهدی کردن.

خلاصه که خونه حسابی شلوغ شده.سر عقد زهرا هم شلوغ شد، ولی شب کسی نموند. این شب موندن مهمون رو خیلی دوست دارم. 

اما جدا از این بحث، جدا آشنایی با آقا رسول و خانواده اش خیلی برام جالبه. سبک زندگی شون خیلی متفاوت از اون چیزاییه که دیدم و شنیدم. 

یه سادگی و صمیمتی دارن که بلد نیستم توصیفش کنم. تنها چیزی که میتونم بگم اینه که من اگه قرار باشه کسی از همکارام رو دعوت کنم، اولا باید شناختم ازش بالای چند سال باشه. بعد هم خیلی شیک و مجلسی برای یه شام ممکنه دعوت کنم.

ولی این آقا به قدری تو این دو هفته من رو جذب کرد که وقتی قرار شد با خانواده اش این دو روز خونه مون باشن، واقعا خوشحال شدم.

نرگس هم نیم ساعت پیش همین رو میگفت، که چقدر مهربونی شون فرق داره با اون چیزی که از مهربونی شنیدیم.

مخصوصا که با وجود تحصیلات عالی و سطح علمی خیلی بالا، به شدت خاکی و متواضع هستن زن و شوهر. آقا رسول میگن خانومشون اهل یکی از روستاهای اطراف مشهدن. بارها شده تلفن کردن اهالی که فلان خانوم فوت شده. اگه ممکنه فاطمه خانوم بیان برای غسل! و ایشون میرن. بدون ناراحتی!!

چرا؟ مادرشون از قدیم غساله روستا بودن و مردم توقع دارن دخترشون هم همین کار رو انجام بدن. حتی اگه پول هم بدن، ایشون قبول میکنن، در حالی که استاد دانشگاه فردوسی مشهد هستن در حال حاضر!

خلاصه که عجیب خانواده ای هستن و خدا رو شکر فرصت کردیم ببینیمشون و کاش یه کم یاد بگیریم ازشون...

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۳۱ فروردين ۹۷
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟