یه سؤال:حقیقت من چند خواننده جدید دارم که تقریبا همزمان اینجا رو پیدا کردن و خیلی هم لطف دارن به من و پیگیر نوشته های اینجا هستن.اما نکته جالب اینه که گویا دو سه تا از عزیزان یه دغدغه فکری دارن و پیامای خصوصی شون همه در همون زمینه است!اینقدر که به شک افتادم نکنه این دوستان خارج از اینجا همدیگر رو میشناسن و شاید یکی،به بقیه آدرس داده.آره؟از طرفی هرکدوم از یه شهر و دیاری هستن و این باز ماجرا رو پیچیده تر میکنه.

الان این حرفا رو میخونید،فکر نکنید من از دسته بی نقابا هستم و ازم بترسیدا!فقط یه حدس بود همین.

بگذریم...گفتم دیشب سر رسیدهام رو پیدا نکردم؟امروز سر ظهر ناگهان یادم افتاد چه بلایی سرشون آوردم!سر ماجرای اسباب کشی،موقع بسته بندی شون،برای اینکه یه وقت لو نرن و دست بچه ها بهشون نرسه،یه سری از کتابهای قدیمی بچه‌ها رو گذاشتم روی کارتن.

وقتی هم جا به جا شدیم،یه سری از جعبه های کتاب رو گذاشتیم به مرور باز کنیم و تو قفسه بذاریم.بعد هم خدیجه دنیا اومد و آپاندیس من و....خلاصه یه مدتی این جعبه ها همینطور بود گوشه انباری.تا اینکه چند وقت پیش مادرم گفتن یه موسسه خیریه ای هست که سرپرست یه تعداد بچه یتیم هستن و برای کتابخونه شون کتاب لازم دارن.اگه کتابای قدیمی بچه ها رو لازم نداری،بده برای اونجا.

البته من در زمینه کتاب یه مقدار بسیار زیادی خسیسم!خیلی!نه به این سادگیا به کسی کتاب امانت میدم،نه اگه امانت بگیرم پس میدم!هدیه هم بیشتر برای بچه های خودم میخرم.ولی نمیدونم چی شد که وسوسه شدم کتابها رو بدم.با اینکه میدونستم باز برای خدیجه لازم دارم.و اتفاقا چند روز پیش یه کتاب میوه و رنگ براش گرفتم 9000 تومن!10 صفحه بیشتر نیست.

حالا از همون اول هم که داشتم فکر میکردم بدم یا نه کتابها رو،یادم بود یه جعبه اش تقویم های خودمه،ولی وقتی تصمیمم قطعی شد،به کل یادم رفت و کلشون رو دادم!

یعنی قشنگ انگار یه سطل آب و یخ رو سرم خالی کردن وقتی یادم افتاد چه دسته گلی به آب دادم.باز با خودم گفتم شاید متوجه شدن سررسیدها رو اشتباه فرستادیم،نگه داشتنشون.اما مادرم که پیگیری کردن،گفتن اتفاقا اونا رو هم دادن دست بچه ها که از کاغذهاشون برای اوریگامی و کاردستی استفاده کنن!فکر کرده بودن کاغذ باطله بوده و به این نیت براشون فرستادیم....

بدبختی اش اینجاست که نمیشه علنی اش هم کنم این داغ رو.فقط میتونم یواشکی و در خفا براشون گریه کنم.بچه ها بفهمن چه کردم،مخصوصا نجم....اینقدر نقشه داشت بچه ام برای دزدیدنشون...

درباره سؤالی هم که فرموده بودین،که چطور میشه به خصوصیات اخلاقی طرف مقابل پی برد،اگه نخوایم به تستهای روانشناسی اتکا کنیم...

باز به تجربه خودم میگم،ما مگه میتونیم ادعا کنیم که خودمون رو میشناسیم کامل؟من هنوزم همچین ادعایی ندارم.واقعا میگم.من عرف نفسه،فقد عرف ربه!

پس حالا که ما خودمون رو هنوز نشناختیم،چه اصراری به شناخت پیش از ازدواج داریم؟اگه همچین وظیفه ای داشتیم،خب قطعا سفارش و دستوری هم درباره اش میرسید دیگه،نه؟ما فقط همون پیدا کردن ملاک ها رو وظیفه داریم.و اینکه اگه این ملاک ها موجود بود و مثلا پول و مدرک و موقعیت اجتماعی بالا نبود،جواب رد ندیم.

اتفاقا زندگی مشترک خودش یه فرصت درجه یک هست برای شناخت.شناختن خودمون،توانایی هامون،نیازهای واقعی مون،نقاط ضعفمون و...و همینطور شناختن طرف مقابل.

برای داشتن یه زندگی خوب و آروم هم نیازی به شناخت روحیات طرف مقابل نیست.فقط و فقط کافیه زندگی بر اساس از خودگذشتگی و فداکاری باشه.به قول قدیمیا:من،من نباشه تو زندگی.نیم من بشیم هرکدوم.

بازم بهتره مراجعه کنیم به شیوه زندگی قدیمی ها.شناخت و مشاوره پیشکش،خیلی از اوقات عروس و داماد تا قبل از عقد ندیده بودن هم رو.ولی با این حال سالها با هم زندگی میکردن.شاید ظاهرا از این اظهار محبتای پفکی به هم نمیکردن،ولی عشقشون واقعی بود.احترام هم رو داشتن.همین که ما پدربزرگ ها و مادربزرگ هامون رو آقا جان و مادرجان صدا میکنیم و بهشون احترام میذاریم،در حالی که خیلی از اوقات بچه های امروزی،پدر و مادرشون رو با اسم کوچیک صدا میکنن،ناشی از احترامی بوده که اون موقع زن و شوهرها به هم میذاشتن و الان نمیذارن.

البته از یه لحاظی میشه استفاده کرد از این مراکز مشاوره.که مثلا راهکار بدن برای فهمیدن میزان ایمان طرف،که چقدرش حقیقته و چقدرش فیلمه.یا اینکه تنبل و تن پرور هست یا نه و اگه نیاز مالی نداشته باشه،باز هم کار میکنه یا نه.و خلاصه در جهت فهمیدن و پیدا کردن این ملاک های اساسی.

درباره عماد هم بنویسم که این دو روزه نهایت تلاشش رو کرده تا به من ثابت کنه دیگه نمیخواد اشتباهش رو تکرار کنه.اینقدر که میخواسته خرید هم بره امروز،از مادرش پرسیده نهایتش چقدر باید طول بکشه و سر 10 دقیقه خونه بوده.وقتی هم مادرم کارش داشته،اول که اجازه گرفته و رفته و بعد هم که دیده یه کم طول میکشه،چند بار تلفن زده و گفته که هنوز خونه مادرمه.

منم که از اول اصلا قهر نکردم باهاش و این دو روز کاملا معمولی رفتار کردم،بدون ناراحتی و اخم و بی محلی....ولی سر شام بهش گفتم که متوجه تغییر رفتارش هستم و دعا میکنم براش همچنان.خیلی خوشحال شد،عین غنچه از هم باز شد یهو.

زهرا هم بعد از شام برامون یه نوع ژله درست کرده بود با مارشمالو.ظاهرش خیلی شیک و مجلسی بود،ولی مزه اش زیاد جالب نبود.خیلی شیرین بود و یه حالت به خصوصی داشت که...خلاصه همگی به زور یه کمی خوردیم.اول هم تشکر کردیم و به به و چه چه.اما کم کم معلوم شد،هیچ کدوم خوشمون نیومده.حتی خود زهرا.البته تقصیر زهرا نبود،خود مارشمالو بد طعمه.از اول هم که گفت بخرم براش،گفتم مطمئنی خوردنیه ها،ولی اصرار کرد که میخواد برای عماد درست کنه.نه که عماد اندروید گوشی اش رو براش به مارشمالو آپدیت کرده بود،میخواست اینجوری به صورت ویژه ازش تشکر کنه.