......

......

....

..

اینا رو شما نفس عمیق فرض کنید.

خب حالا خودتون بگید من واقعا چه کنم با شما؟

زهرا خانم!عزیزم،دخترم،

مگه ما با هم قول و قرار نذاشتیم بی اجازه من سر به اینجا نزنی؟

مگه نگفتم خواستی بخونی،خودم بهت میگم کدوماش رو بخونی؟

اینه وفای به عهدت؟

واقعا ازت توقع نداشتم...

بابت تقویما هم توقع نداشتم...

من اینقدر ازت مطمئن بودم،اصلا سمت اتاقت هم نیومدم.حالا میبینم که اتفاقا شما برداشتی و قایم کردی.

یعنی حتما باید یورش نظامی به اتاقت میکردم؟

......

و اما شما آقا نجم الدین!

که داری بال بال میزنی ببینی چی جواب میدم!

اولا که نه،نمیدونستم هر روز میخونی نوشته هام رو.فکر میکردم یا شاید بهتره بگم توقع داشتم لااقل یه سرفه ای میکردی بفهمم اینجایی.

تقویما هم کلا هیچی دیگه....

....

نتیجه مذاکرات:

خب نتیجه صحبتامون این که زهرا راست میگفت،بی اجازه نخونده اینجا رو.بچه ام فقط خواسته بوده بی جنگ و خونریزی ماجرای سررسیدها رو بهم بگه!!

و بدون اینکه نیاز به حمله نظامی بشه،خودشون تحویل دادن بسته مورد نظر رو.

خیلی هم التماس کردن پیامهای اینجا حذف بشه،ولی از دیشب تا الان که ساعت 10 صبحه،98 بازدید داشته اینجا!پس هر کی میخواسته بخونه،خونده.

نجم اما به شیوه خاص خودش راضی ام کرد که بخونه اینجا رو.منظورم شیوه ای که من رو به اون حیوان عزیز 4 پا باربر تبدیل میکنه!که این حرفا براش درس زندگیه و یه مشت هندونه کال نارس دیگه!

حالا خدایی اش دیشب که پیاماشون رو دیدم،به قول خانم روشنا،اینقدر که از پیدا شدن تقویما خوشحال شدم،از دستشون عصبانی نشدم.اما چون نرفتم بیرون باهاشون حرف بزنم،خیلی حالشون گرفته بود تا صبح.