زیاد گریه میکنم.گاهی با بهونه،گاهی بی‌بهونه.هر چند که معتقدم برای گریه همیشه بهونه هست در این روزگاری که هستیم.گاهی که بهونه کم دارم کافیه فقط به عکس بچه ای کنار پدر شهیدش نگاه کنم تا چشمام تر بشن.به همین راحتی!این عکس ها هم همیشه بهونه‌های خوب من بودن:
چند روزه که مدام منتظرم یه اتفاقی بیفته،یه ناراحتی پیش بیاد.انگار که وقتش باشه.البته خیلی هم سعی کردم پیشگیری کنم.سر قضیه عماد و مدرسه اش مثلا،که زود آشتی کردم باهاش.یا امروز که برای امتحان ادبیات شفاهی فرداش داشت مثلا بلند بلند درس میخوند و مثال برای کلمات مرکب مشتق میگفت:پ.. سوخته!؛اول کامل نشنیده گرفتم و بعد که خوب عقده هاش خالی شد،خصوصی باهاش صحبت کردم و توجیهش کردم حتی به شوخی و بی منظور گفتن این کلمات هم اثر بد میذاره روی ما و کم کم بی ادبمون میکنه.
خلاصه که به حساب خودم نذاشتم کوچکترین ناراحتی پیش بیاد،مخصوصا امروز...
ولی خب دنیا هم قانون خودش رو داره.وقتی بخواد ناراحتت کنه،میکنه.حالا تو هی سوژه از جلوی دست و پاش جمع میکنی؟خودش میگرده سوژه بدترش رو پیدا میکنه:
4شنبه محبوب آمد تهران.منم دیروز همون صبح زود زهرا رو بردم منزل آقا جان و گفتم و سفارش کردم خودم میام دنبالت هر وقت که خواستی.حتی امروز پیامک دادم به خاله که دارم میرم ملاقات مادر تا اگه خواست،برگشتنه برم دنبال زهرا.تلفن نکردم تا تو معذوریت قرار نگیره،حداقل این دو روز زهرا کامل پیشش باشه.حاضر بودم حتی این موقع هم برم دنبالش.
ولی محبوب خانم ساعت 8/5 تماس گرفت که زهرا نرسیده هنوز؟!وقتی هم گفتم نه،با خونسردی کامل برگشته میگه:وا مگه ترافیکش چقدره؟6 راه افتاده!!
یعنی موجودی به این خونسردی نوبره.میگم چرا به خودم نگفتی؟میگه گفتم خسته میشی این همه راه!میگم چرا خودت باهاش نیومدی؟میگه حسش نبود!میگم چرا تاکسی بانوان نگرفتی؟میگه آقا جان به آژانس خودشون تلفن کردن و راننده خودشون رو گفتن بیاد.میگم چرا زودتر تلفن نکردی؟میگه میخواستم رسیده باشه که نگران نشی،میخواستم بهش بگم گوشی اش رو جا گذاشته!
من که بی تعارف اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که دزدیدنش!با ناامیدی تمام تلفن کردم آژانس،بلکه شماره راننده رو پیدا کنم که رسید.یعنی نرسیده بود،قطعا سکته میکردم.
خیالم که راحت شد از سلامتش،پرسیدم چرا اینقدر دیر شد و توقع داشتم بگه که ترافیک بود و مثلا ماشین پنچر شد و بنزین تموم کرد و....
ولی....زهرا به جای همه این حرفا،یه کادو بهم داد!سر راه رفته بوده برام خرید کرده و عجیب اینکه فکر میکرد خوشحال میشم.
خوشحال از چی دقیقا؟
اینکه حساب نگرانی ما و مادرش رو نکرده؟
اینکه کارش واقعا تو این زمونه کار خطرناکی بوده؟
اینکه باز از روی بی خیالی،گوشی اش رو جا گذاشته؟
...
دقیقا از چی؟
بدتر اینکه توجیه هم میکنه:که شما خودتون گفتین آدم باید شجاع باشه!
منظورش اون سری بود که از بیمارستان براش تاکسی گرفتم تا خونه و شووصد تا پیام داد برام.
یعنی واقعا عقلش نمیرسه این قیاس مع الفارقه؟
روز کجا،شب کجا؟راننده خانم و چند تا خیابون کجا؛راننده مرد و راه به این دوری کجا؟تازه بدون گوشی و بعد هم سرخود و بی اجازه جای دیگه رفتن...
واقعا و بی تعارف اگه فاطمه بود،باهاش دعوا میکردم اساسی.ولی فقط بهش گفتم،البته خیلی جدی،که نبینمت و صدا ازت نشنوم.
خیلی ناراحت شد و شروع کرد به معذرت خواهی و ببخشید و جبران میکنم و از این صحبتا.ولی نذاشتم ادامه بده،گوش نکردم یعنی.
قهر خیلی بده،برای منم سخته حتی.ولی چاره ای ندارم.به شدت عصبانیم ازش،میترسم وسط حرف و صحبت،داد بزنم سرش یا...
بدی اش اینه که قهر تو خونه ما،به خصوص وقتی از طرف من باشه،همه جانبه میشه.یعنی دیگه کلا صدا از هیچ کس در نمیاد.حتی خدیجه هم دیگه بازی و خنده اش تموم میشه.مثل الان که نیم ساعته دارم مینویسم و ایشونم همینطور مات داره نگاهم میکنه.حتی پلک هم نمیزنه.
انگار که داره شونصد تا بد و بیراه نثارم میکنه با این جدی نگاه کردنش.شاید هم اگه بلد بود حرف بزنه میگفت منم از شما توقع ندارم اینقدر بی ظرفیت باشید...