یعنی من پشت دستم رو داغ میکنم اگه بخوام ادعایی بکنم!هیچ ادعایی.اینقدر که هر بار حرفی زدم،به هفته نکشیده مجبور شدم پسش بگیرم.همین دو سه شب پیش بود که اینجا ادعا کردم تلگرام ندارم و نمیخوام داشته باشم دیگه؟امروز مجبور شدم نصبش کنم!

به خاطر همون قضیه کتاب کار ریاضی فاطمه خانم تا معلمشون از این طریق برام عکس صفحات تکلیفش رو بفرسته.این وسط یه سؤالش رو منم هر چه کردم حقیقتا نتونستم حل کنم.اگه بلدین کمک!

بازم این چیزی نیست.نهایتش فردا خانمشون به شیوه های جدید تجسمی خیلی شیک و مجلسی توجیهش میکنه و فردا فاطمه با کلی ناز و ادا برام توضیح میده با چاشنی اینکه خیلی ساده است،مگه شما هنوز درستون بهش نرسیده!

مسأله ای که خیلی سخته برام حل کردنش،زهراست.

خب به نظر من،زهرا با تمام ویژگیهای خوبی که داره،حجاب و حیا و ایمان و اهل نماز و روزه و قرآن بودنش،هنوز نتونسته از پس دلش بربیاد.و دلش خیلی روش سواره.خیلی هم زیرکه.حواسش هست که نذاره زهرا از چشم اطرفیانش بیفته.یه جوری کارش رو پیش میبره که همه ازش تعریف کنن.بدی هاش رو کم بروز میده.

قبلا هم که پیش مادرش بود و پیامکی با هم در ارتباط بودیم،میفهمیدم که جلوی من خیلی خودش رو کنترل میکنه.حتی چند باری دعواش کردم.ولی چون میخواست خودش رو خوش اخلاق جلوه بده،کوتاه میومد.

اما همون موقع میدیدم که سر چیزای کوچیک با مادرش و اصغر آقا دعواش میشه در حد داد و بیداد و قهر.همون موقع هم خیلی باهاش حرف میزدم،اما فایده نداشت.آخر سر هم که یه ماجرایی راه انداخت که نتیجه اش این شد که اومد پیشمون.

منم صرفا به این خاطر قبول کردم بیاد که شاید اینجا بودنش کم کم عادتش بده به خوش اخلاقی.به هر حال به قول خودش اینجا زندگی جریان داشت و من و نرگس خیلی کم پیش میاد از هم دلخور بشیم.قهر که اصلا نداریم.شوخی و سر به سر گذاشتنن هم جزء برنامه های روزانه است.

خلاصه شرایط اینجا همونی بود که آرزو داشت و دل بخواهش بود.اما با ابن وجود باز هم اینجا نتونست کاملا خوش اخلاق بمونه.چون خوش اخلاق نیست.یعنی بلد نیست نفسش رو کنترل کنه.تا وقتی نفسش خوشه،زهرا هم خوشه.به محض اینکه نفسش دستور حمله بده،دیگه نمیشه جلوی زهرا رو گرفت.با داد شروع میشه و به گریه و قهر ختم میشه.چند ساعت یا نهایتش یک روز بعد هم با سر کج و ببخشید ماست مالی میشه.

همین معذرت خواهی اش هم به دستور دلشه که میخواد جای خودش رو حفظ کنه.و الا که از مادرش خیلی کمتر و دیرتر معذرت خواهی میکرد چون مطمئن بود محبوب از خونه بیرونش نمیکنه.

حالا اینا رو مینویسم نه اینکه سر سوزنی ازش دلخور باشم یا خسته شده باشم ها،نه.اصلا.دارم دنبال راه میگردم برای کمک بهش.نمیخوام همینطور اسیر نفسش باقی بمونه.هرچی بیشتر پیش بره،بدتر هم میشه.باید یاد بگیره از پسش دلش بربیاد.

امروز همین صحبتا رو باهاش کردم.البته پیامکی،نه رو در رو.که دقیقا نگران چی ام و چرا میگم معذرت خواهی خالی کافی نیست.

ولی خودش هیچ جوابی نداشت.معلوم بود که این دو روزه فکر خاصی نکرده.

براش مثال زدم از بزرگان عرفان که برای ادب کردن خودشون برنامه داشتن.که مثلا جریمه تعیین میکردن برای سرکشی های نفسشون.جریمه هایی مثل نماز و روزه مستحبی.

گفتم که تنها راهش اینه برای خودت برنامه بذاری.ولی گفت که بلد نیست و من بگم چیکار کنه.گفتم باید ببینی چه کاری انجامش برات سخته،دوستش نداری،همون رو با ادای صیغه نذر به خودت واجب کنی.

که کلی آسمون و ریسمون بافت و بهونه های آنچنانی آورد و از زیرش در رفت.

آخر سر خودش پیشنهاد داد من براش یه برنامه سخت بذارم.منم فقط به عنوان مثال،فقط یه جمله براش نوشتم که فلان کار خوبه به نظرت؟

فقط همین و نه بیشتر.منظورم هم دقیقا این بود که بگه نه و به همون نذر کردن راضی بشه.که ایشون رفت رو حالت سکوت و دیگه جواب نداد!

بعد نیم ساعت که دیدم نخیر،دیگه جوابی در کار نیست؛سراغش رو از نرگس گرفتم.گفت که ظاهرا خوابه.

منم نمیدونم به خاطر مذاکره نه چندان مثبتمون بود یا چیز دیگه،دچار سکسکه شدم از نوع شدیدش.در حد خفه شدن!3-4 ساعت هم ادامه داشت.هر کاری هم که گفتن انجام دادم،خوب نشد.واقعا داشت راه نفسم بسته میشد.

امروز عماد هم نوبت حجامت و بادکش داشت.بردمش،خودم هم رفتم پیش دکتر.برام بادکش سینه تجویز کرد.دقیقا آب روی آتیش  بود.دو دقیقه نگذشته کاملا خوب شدم.دردش هم کاملا فروکش کرد.بعد هم توصیه کردن تا یه هفته از معجون شیر عسل زعفرون عماد بخورم.خدایی خیلی آرام بخشه.

وقتی برگشتیم خونه،دیدم زهرا سردرد شده و فشارش پایینه.بابت همون یه جمله که براش نوشتم!اینقدر که بچه ام طاقت داره.خب آخه دختر جان!شما که طاقت حرفش رو نداری،چطوری میخواستی پای انجامش بایستی؟

البته امشب خدا رو شکر نیاز به درمانگاه و سرم نشد.با همین معجون و شیر خرما حالش بهتر شد.منم یه کم باهاش حرف زدم و گفتم که دقیقا چی منظورم بود و خیالش راحت شد.

خلاصه اش که با این دل نازک شکستنی که داره و نمیشه بهش گفت بالای چشمت احتمالا یه جفت ابرو هم هست،نمیدونم چطوری وادارش کنم به پا گذاشتن رو دلش.نمیخوام سر سوزنی غصه اش رو ببینم.اما این نفس سرکش هم تا شکسته نشه،فایده نداره.

....

در ادامه بحث دیشب هم میخوام بنویسم.ولی قبلش یه شرط دارم:گریه و احساساتی شدن نداریم!به هیچ وجه.قبول؟

خب گفتم دنیا اصلش قرار نبوده جای راحتی باشه.خدا هم خودش گفته که انسان رو در رنج و سختی آفریده.

بله،زندگی خوب و درست میشه داشت.خانواده پر از محبت شدنیه.مثالش هم زندگی ائمه.ولی حالا که نداریم،خودمون یه جاهایی کوتاهی کردیم یا دیگران ظلم کردن به ما یا به هر دلیل دیگه،یعنی دست و پامون بسته است؟محکومیم به غصه خوردن و حسرت کشیدن؟آرزو کردن و خیال؟

نه!اصلا بدترین شرایط هم باز روزنه امید هست.کافیه یه مرور کوتاه بکنیم به زندگی افراد معلول و موفق.که الی ماشاءالله از اینترنت و جاهای دیگه میشه پیدا کرد.

شرایط ما،هر چقدر هم بد،باز بهتر از اوناست.فقط کافیه بخوایم که خوب زندگی کنیم.

باید واقعا ببینیم نعمتهایی رو که داریم.اینکه سلامتیم.جا و پناه داریم.و خیلی چیزای دیگه که از شماره واقعا خارجه.

البته میدونم،احتمالا جوابی که به این حرفا میدن اینه که محبت از هر چیزی مهم تره.وقتی محبت نیست،هیچ چیزی جاش رو پر نمیکنه.

من این حرف رو 100% قبول دارم.ولی محبت رو نباید از دیگران توقع داشت.محبت باید از درون خودمون باشه.این که دیگران ما رو بخوان و دوست داشته باشن خوبه ها؛ولی به پای این که ما دیگران رو دوست داشته باشیم و دلمون براشون بتپه،نمیرسه.

ما اول از همه لازم داریم دوست بداریم تا دوست داشته بشیم.باید درک کنیم که دوست داشتن خدا برامون بسه.باید با نماز و دعا محبت خدا رو احساس کنیم،بعد همین محبت رو به خانواده و اطرافیان بدیم.

اول کار هم مسلما نمیتونیم کسی رو دوست داشته باشیم.باید براش زحمت بکشیم.از روی دلسوزی و فداکارانه براش کاری انجام بدیم تا محبتش به دلمون بیفته.بعد ادامه بدیم.این خیلی مهمه.

حالا اینا رو داشته باشید تا بعد...