خدای خوب و مهربون!

امشب میخوام یه کم به زبون فاطمه حرف بزنم.اجازه هست؟

خدا جونم!میدونی من وقتی یه چیزی از مامان و بابام بخوام،برای اینکه زودی حرفم رو گوش کنن،قبلش یه کاری میکنم خوشحال بشن.مثلا یه کاری که دوست دارن انجام میدم.مثلا برای بابام چایی میریزم تو سینی خوشگل میارم.

ولی الان هرچی فکر میکنم چه کاری کنم که خوشحال بشی،بلد نیستم.آخه شما که چیزی لازم نداری.همه چی رو خود شما آفریدی.همه چی مال خودتونه.اصلا هم خسته نمیشین که بخوان چایی بیارم.ناراحتم نمیشین بیام باهاتون حرف بزنم.

پس چی کار کنم؟چجوری ازتون بخوام دوباره من رو ببری کربلا؟زود زود؟که مثلا نگید بهم که تازه رفتی.حالا زوده؟

آخه میدونی خدا جونم!من خیلی دلم برای حرم امام حسین تنگ شده.به همین زودی ها!واسه سوغاتی هاش نه ها!برای اینکه تعطیل بودم هم نه ها!فقط فقط واسه خود خود حرم.

حتی برای اون موقع که نصفه شب رفتیم.که لیلةالرغائب بود و خیلی خوابم میومد.ولی اینقدر زیارت امام حسین خوب بود که یهو خواب از سرم پرید.بعدش دیگه دلم نمیخواست بریم خونه.دوست داشتم همونجا تو حرم بمونیم تا صبح.

آهان فهمیدم چجوری بگم!

ببین خدا جونم!مگه شما خیلی امام حسین رو دوست نداری؟مگه نمیخوای که ما هم خیلی امام حسین رو دوست داشته باشیم؟مگه آدم بدا بدشون نمیاد از اینکه ما بریم زیارت امام حسین؟

خب برای اینکه آدم بدا حرصشون دربیاد و برای اینکه امام حسین هم خوشحال بشه،باز دوباره ما رو ببر کربلا دیگه....

امشب بعد نمازش داشت این حرفا رو میزد کم و بیش...جدا که چه صاف و بی ریا هستن این بچه‌ها.

یه پیام خصوصی هم هست.

اولش رو که متوجه نشدم یعنی چی صفحه تماس با من پرید؟!یعنی برای شما باز نمیشه؟

در ادامه هم متوجه منظورتون شدم.ولی بازم فکر میکنم بهتره بیشتر مدارا کنیم.نه اینکه حتما مطابق سلیقه شون رفتار کنیم،ولی درصورت اختلاف نظر،باز هم احترام و محبتشون پیشمون تغییر نکنه.اجازه ندیم شیطان در دلمون وسوسه کنه و محبتشون رو کم کنه.

مثال از پزشکی زدید؛خدمتتون عارضم که مادرم هنوزم از اینکه من پزشک! نشدم،گاهی گلایه میکنن!هنوز هم میگن که توقع داشتن من پزشک بشم و معتقدن هنوزم دیر نیست!

البته منظورشون اینه که تو این زمینه بیشتر میشه خدمت کرد و مردم بیشتر از هر چیزی به دکتر خوب نیاز دارن.

خواهش میکنم.محتاجیم به دعا.