یه مطلبی رو بارها شاید به بهانه های مختلف نوشته باشم،ولی باز بابت آماری که از کنکور سراسری دیدم،دوست دارم تکرار کنم.

اولا باید بفمهمیم و باور کنیم ملاک بالا و پایین حقیقی با اون ملاکهایی که ما گذاشتیم فرق داره.ما تصور میکنیم اونی که پولدارتره،باسوادتره،مشهورتره،خوشگل تره یا بین مردم عزیزتره،برنده است.ولی واقعش اینطور نیست.باید باور کنیم ملاک واقعی اونه که پیش خدا عزیزتر باشیم و خدا به تقوای ما نگاه میکنه.حالا نه اینکه لزوما آدمای پولدار معروف تحصیلکرده خوشتیپ،پیش خدا عزیز نباشن،ولی ولی ملاک برنده شدن،همون تقواست.

دوما،فرض هم که این ملاک ها موقتا تو این دنیا واقعی باشن.فرض که برای زندگی راحت تر اینا استاندارد باشن،ولی بازم اصل مسابقه باید بین خانواده ها باشه نه افراد.اینکه کدوم خانواده بالاتره،نه اینکه کدوم فرد.

وقتی مسابقه رو بین افراد گذاشتیم و ملاک اینا،اون موقع معلومه که خانم خونه دار و مادر بودن میره اون ته مله های جدول.دیگه کسی حاضر نیست انتخابش کنه.همه میرن مسابقه میدن برای کسب رتبه های بالا:اول برای به دست آوردن مدرک تحصیلی بالا میجنگن.بعد شغل و درآمد بهتر،بعد زیبایی،بعد شهرت و الی آخر.

نتیجه اش این میشه که کسی حاصر نمیشه برای موفقیت خانواده اش از خودگذشتگی بکنه.نمیگه موفقیت بچه‌هام،موفقیت خودمه.اصلا تا بتونه سعی میکنه مزاحمی برای خودش درست نکنه.بچه‌ها،تبدیل میشن به نصف الی یه بچه!

حالا باز اگه امکان تحصیل خوب و رایگان و شغل مناسبش و درآمد مکفی برای همه افراد فراهم بود،این مسابقه ضرر کمتری داشت.ولی اصولا این امکان برای همه فراهم نیست.خب ترجیح چیه؟این امکان رو در اختیار چه افرادی بذاریم؟

یه نظر میگه صرفا استعداد و تلاش فردی تعیین کننده است.اما من سر این نظر حرف دارم.اولا هر فرد تو زمینه های زیادی استعداد داره.استعداد منحصر به یه علم و هنر خاص نیست.آیا ما برای همه استعدادهامون به طور یکسان وقت میذاریم؟دقیقتر بگم،خانم ها به شدت مستعد پرورش فرزند هستن.چرا برای این استعدادشون ارزش قائل نمیشن و روش کار نمیکنن؟

بعد هم درباره تلاش فردی؛آیا میشه کمک و پشتیبانی خانواده رو در رسیدن به موفقیت های علمی و اجتماعی ندیده گرفت؟یعنی کسی هست که ادعا کنه تنهای تنها و بدون کوچکترین کمکی از جانب خانواده به این موفقیت رسیده؟

اما نظر دیگه ای هست که میگه امکان ادامه تحصیل و شغل خوب بین خانواده ها با رعایت اولویت استعداد و تلاش تقسیم بشه.و اون فردی از خانواده که عهده دار مخارج خانواده هست،شغل مناسب در اختیارش قرار بگیره.

در این صورت دیگه آمار کنکور دوبرابر بودن داوطلب های دختر رو نشون نمیده.یا بازار کار در قبضه خانم ها قرار نمیگیره.

البته که منکر این نیستم که همه موظفیم همیشه به دنبال یادگیری باشیم،ولی واقعش تو دانشگاه بیشتر از هر چیزی مدرک تقسیم میکنن.نشون به اون نشون که چقدر استاد دانشگاه بی سواد داریم!

از طرفی هم یه سری از امور رو فقط خانم ها از پسش برمیان،و در مقابل هم یه سری از خانواده ها ناچارا از اینکه خانم سرپرست خانواده باشه.با مدیریت درست میشه اینا رو به هم مرتبط کرد.

ولی اصل حرف من اینه،بچه ها رو از همون اول با ملاک های واقعی و درست بار بیاریم و بی جهت وارد این مسابقه دروغین نکنیمشون.به دختر و پسرمون بگیم نقش اصلی و اولی آینده شون چیه و برای اون نقش تربیتشون کنیم.

دختری که مادری نقش اولش باشه،قطعا برای مادر بهتر شدن تلاش میکنه و حتی بابتش مطالعه میکنه.و اتفاقا وقتش رو به مسائل بی ارزشی مثل آرایش و زیبایی کاذب و مد و ... هدر نمیده.

اما وقتی بچه‌ها رو وارد مسابقه فردی کردیم،نتیجه اش این میشه که الان هست!بلبشو و حرج و مرجی که هرجاش رو بخوای اصلاح کنی،یه جای دیگه اش بیرون میزنه.بزرگترین علامتش هم این مسابقه ای که بین مردم تو هر زمینه ای وجود داره:

فلان خواننده فوت میکنه،همه ملت میرن تشیع جنازه.

آمار جراحی زیبایی کشورمون رتبه اول دنیاست.

عجیب و غریب ترین مدها،مال ماست.

داشتن حیوون خونگی مد میشه،شده برن دایناسور پرورش بدن،میدن که عقب نمونن.

هر چالشی که فلان گوشه دنیا راه بیفته،شده چالش فرو کردن انگشت سبابه تو لجن باشه،اینجا فورا و با شدت هر چه تمامتر پیگیری میشه.کسی کاری به عقلانی بودن یا نبودنش نداره.

اصلا به هر چیزی که نگاه میکنی میبینی انگار دیگه کسب از خودش سلیقه و نظر نداره.همه تو همه چیز عین هم هستن!لز نوع خوراک و پوشاک گرفته تا حتی مدل تفریح و استراحتشون.

هیچ کس جرأت شنا در خلاف جهت نداره.

خب چرا؟مگه میشه؟بعد چطوره که سر مسائل مهم پشت هم رو نداریم؟چون اونجا کلاس نداره.کلاس این نیست که چالش حمایت عملی از ولایت فقیه راه بندازیم و سرش از هم مسابقه بدیم.

چالش این نیست که برای استحکام خانواده،دشمنای خانواده رو از خونه بیرون کنیم،حتی وقتی خودشون اعتراف میکنن که ما اومدیم تا خانواده هاتون رو نابود کنیم.منظورم شبکه های ماهواره ای هست که مجری هاشون خیلی واضح اعلام کردن و میکنن هدفمون بی غیرت کردن جوونای ایران و حتی تغییر دینشون هست و باز حاضر نیستیم از زندگی مون بیرونش کنیم.

دائما تو این شبکه های اجتماعی از مضرات فلان مواد غذایی و آرایشی و بهداشتی میگیم،ولی باز ایران رتبه اول مصرف این مواد رو داره،چون سر مصرفش هم مسابقه است!

نتیجه اینکه به نظرم همه باید یه بار دیگه به زندگی مون و اهدافمون فکر کنیم....

و اما سلام ویژه خدمت دوستی که بعد مدتها پیام گذاشتن.جدا خوشحال شدم از دیدن اسمتون.

خواهش میکنم،مسأله دوست داشتن و نداشتن نیست،اینجا سخته پیام خصوصی رو جوری جواب بدم که با باقی جوابها قاطی نشه.به خصوص اگه چند تا پیام خصوصی هم زمان داشته باشم.

چرا میفرمایید به درد جمع نمیخوره؟از کجا مطمئنید؟اتفاقا نظرات قبلی تون رو یادمه خیلی خوب بود.درباره مسائل دینی بود انگار.

پس قهر بودین؟!عجب!من احتمال میدادم سرتون شلوغه که فرصت نمیکنید تشریف بیارید.

البته قراردادی نداشتیم که هرکسی گذرش از اینجا رد شد و حرفی زد،تا ابد میبایست پابند این خونه باشه و هرشب حاضری بزنه،ولی خب منم انسانم دیگه.ربات نیستم برام فرقی نکنه.یه احتمال بدین اگه بدون خداحافظی قطع رابطه کنید،نگرانتون بشم.

درسته اینجا حرف زدن راحته،ولی جوری حرف زدن که منظور دقیق و بدون سوءبرداشت منتقل بشه خیلی سخته.

غرور؟جدا؟به نظرم اینجا رو یه کم غیر منصفانه برخورد کردین.اتفاقا شاید تو دنیای واقعی خیلی راحت تر با اطرافیانم برخورد کنم.ولی اینجا تمام سعی ام اینه جواب پیام ها رو در نهایت دقت و احترام بنویسم.چون حقیقتا که کسی رو نمیشناسم.از کجا بدونم طرف مقابلم یه عالم فرهیخته نیست و بعد ها از جوابی که دادم شرمنده نمیشم؟

از طرفی منم مثه باقی وبلاگ نویسا دوست دارم خواننده هام حرف بزنن،نظر بدن.پس یه جوری برخورد نمیکنم دفعه اول که جواب دادم بپرن!

درباره اون مورد به خصوص هم که میفرمایید دوباره رفتم با دقت تمام مطالب اون چند شب و پیامها رو خوندم.

اولا جواب پیامهای عمومی رو چه با سلام،چه بی سلام،با سلام شروع میکنم.اما پیام های خصوصی رو شاید چون نمیتونستم اسم بیارم،احساس میکردم نیازی به سلام نیست.این اشتباه از منه،ولی با همه همینجور برخورد میکردم.

و مورد دیگه اینکه اون چند شب به خصوص،من چند تا پیام مشابه خصوصی از شما و شخص دیگه ای داشتم،پیام ایشون رو دیدم و جواب دادم؛متأسفانه متوجه پیام شما نشدم.این شد که دیرتر جواب دادم.توضیح هم دادم همونجا.

میدونید مدیریت اینجا به این صورته،پیام خصوصی رو فقط یه بار به عنوان نظر جدید اعلام میکنه.

اما جوابی که دادم خدا شاهده نه از روی تمسخر بوده و نه بی حوصلگی و کنایه.در مورد نحوه اعزام ها سؤال کرده بودین و اینکه آیا آقا در جریان هستن؟که منم گفتم بله،ایشون در جریانن.اتفاقا منم از یه منبع موثق اطلاع دارم ایشون به طور مداوم با سردار سلیمانی جلسه و مراوده دارن و سردار تمام تحرکاتشون زیر نظر ایشون هست.

خب جا داره من اینجا بگم شما من رو قضاوت کردین.بارها اعلام کردم من با کنایه جواب نمیدم.اگر نخوام با کسی در ارتباط باشم،رک و پوست کنده بهش میگم.کما اینکه دو سال پیش خیلی صریح عذر همه رو خواستم.یا مدتی پیش شخصی مزاحم میشد و قصه های افسانه ای برام سر هم میکرد و توقع داشت برای تخیلاتش وقت بذارم که مستقیم بهش گفتم و رفت.

ولی در مورد شما و نظراتتون هیچ وقت اینطور نبوده.هنوزم از دیدن پیام هاتون خوشحال میشم.شما یکی از معدود خوانندگان واقعا فعال اینجا بودین و ان شاءالله با تجدید نظر تو تصمیمتون خواهید بود!

یه چیزی هم بگم رو دلم نمونه:چرا بابت جواب خودم رو به زحمت نندازم؟اتفاقا با وجود مشغله زیاد این روزها،سعی کردم خیلی دقیق و جمله به جمله جواب بدم این بار.منتی به شما نیست،به خاطر خودم.به منم حق بدین از خودم دفاع کنم!

این پاراگراف آخر رو بذارید به حساب شوخی لطفا!...

دوستی هم که چند شبه در مورد مشکلتون با هم صحبت میکنیم:

اینکه ازتون خواستم مثال بیارید،خدای نکرده قصد فضولی نداشتم.قصدم اینه با موشکافی موارد قبلی،ببینیم نقطه عطف ماجرا چیه؟برای موارد مشابه بعدی راه درست رو پیدا کنیم.

به این خاطر ازتون خواهش میکنم چند تا مثال عینی و نزدیک رو با تمام جزئیاتش بنویسید.اینکه کجای بحث و گفتگو کار به دعوا میکشه و چه عکس العملی از شما میتونه نقطه پایان این بحث باشه.

اما چیزی که تا حدودی از مطالبتون فهمیدم،اینه که خیلی احساس تنهایی و بی پناهی میکنید.پشتیبان و حامی نیاز دارید و متأسفانه اطرفیانتون به اندازه کافی پاسخگوی این نیازتون نیستن.

خب بله،این مشکل بزرگیه و خیلی ناراحت کننده است.اما به نظرم پیش مشاور هم که برید،به شما میگه برای حل مشکل اصلا نخواید که اطرافیانتون تغییر کنن.ما تقریبا میشه گفت عاجزیم از تغییر محیطمون.خیلی افراد معدودی تونستن اثرگذار باشن در طول تاریخ.حتی گاهی پیامبران الهی هم موفق به تغییر دیدگاه و منش غلط اطرافیانشون نشدن.

به نظرم شما بایستی برای این نیاز جدی و واقعی تون به تکیه گاه و پشتیبان،رابطه تون رو با خدا محکم کنید.اصلا این تنهایی و بی کسی چه بسا تدبیر خداونده تا شما رو به سمت خودش جذب کنه.این رو به حساب دلگرمی صرف نذارید.

شما برنامه جدی بذارید برای مناجات با خدا.نیازی هم نیست دعاهای وارده رو به لفظ عربی بخونید.هرچند که اگر ترجمه خوبی بشن میبینیم چقدر دقیق و کامل و جامع هستن.گویا که ائمه معصومین فقط محض رفع حوائج کوچیک و بزرگ ما این ادعیه رو میخوندن.

با خدا از مشکلات ریز و درشتتون بگید و نیازهایی که دارید.از خودش بخواید که هم و غم زندگی تون رو برطرف کنه.

البته این حرفم به معنای انفعال و بی تحرکی نیست،که منتظر بشینید تا از غیب فرشته نجات الهی برسه.نه.این قدم اول و اساسیه.

وقتی شما خودتون رو در حصار امن الهی قرار دادید،اون موقع دیگه از برخوردای سرد دیگران و بی توجهی اطرافیانتون تا این حد ناراحت و دلشکسته نمیشید که بعد از مدتها هنوز یادآوری اش هم براتون سخت باشه.

بعد از اون شما باید رو نحوه برخودتون کار کنید تا اذیت نشید.این یه اصل کلیه.بله اگر دو طرف اذعان داشته باشن به اشتباه بودن کارشون و هر دو تصمیم به تغییر بگیرن،خب این خیلی عالیه.ولی اصولا یه نفر کلا منکر وجود مشکله.پس شما بایستی مهارت اظهار وجود و استقلال از ایشون رو پیدا کنید.

استقلال بدون کدورت و دلخوری البته،همونطوری که اشاره کردین.

به عنوان مثال این که ایشون ادعا میکنن شما نمیتونید جلوی نظر دادن ایشون رو بگیرید.

خب شما واکنش نشون ندین.یعنی وانمود کنید از اظهار نظرش ناراحت نمیشید.تمرین کنید موقع به قول خودتون سخنرانی ایشون،هیچ واکنش منفی از خودتون نشون ندین.بلکه حتی همراهی کنید.

من اصلا منظورم این نیست که ایشون قصد اذیت شما رو دارن،ولی ناراحتی شما از حرفای ایشون به نوعی ایشون رو شرطی کرده:که من هنوزم با حرفام میتونم رئیس باشم و بقیه رو مجاب کنم!

خب شما این پاداش رو بهش ندین.ناراحت نشید و حتی همراهی کنید.

چه اتفاقی میفته؟بعد مدتی این حربه که با دخالت کردنش میتونه شما رو ناراحت کن ازش گرفته میشه.

همراهی کنید،ولی بگردید نقاط منفی نظرش رو پیدا کنید و به نحوی به خودش القا کنید.جوری که انگار خودش اون موارد رو پیدا کرده و گفته.

مثلا فرداش بفرمایید که اون موردی که دیروز درباره اش صحبت کردیم و قرار شد فلان کار رو انجام بدیم،ولی گفتی که فلان مشکل رو داره،حالا چه کار کنیم؟یعنی میگی یه قرار دیگه بذاریم؟

یعنی ایشون رو وادار کنید حرف و نظر شما رو بگن.

البته لازمه این کار اینه که مطلقا اجازه ندید ایشون بفهمن چی تو سرتونه.و بعد هم برای حرفی که میخواید بزنید،از قبل تمرین کنید.بهترین جمله رو انتخاب کنید و حتی حفظش کنید.

در مورد خرید لوازمی که احتیاج دارید،از اونجایی که میفرمایید اهل اسراف و ولخرجی نیستید،با برنامه ریزی سعی کنید مادرتون رو تو عمل انجام شده قرار بدین.

مثلا تشریف بردید جایی و میدونید جنس مورد نیازتون رو اون حوالی داره.مسیر رو به نحوی به فروشگاه مورد نظر بکشونید و همونجا با دیدن اجناسی که معمولا بیرون مغازه میذارن،انگار که تازه یادتون افتاده فلان چیز رو لازم دارید،از مادرتون خواهش کنید اون وسیله رو براتون تهیه کنن.

این مورد هم باز نیاز به برنامه قبلی داره.و اینکه توقع نداشته باشید همون دفعات اول جواب بده این روش.بلکه باید صبر کنید.اگر گفتن حالا پول همراهم نیست،یا الان عجله دارم یا...اصرار نکنید.بذارید برای دفعه بعد.

از طرفی برای اجرای این کار لازمه علیرغم واکنش مادرتون،رابطه تون رو هرچه بیشتر با ایشون گرم کنید.لزومی نداره براش رازهای نگوتون رو بگید.کافیه از مسائل مورد علاقه ایشون حرف بزنید.تا ایشون ناخودآگاه با شما هم کلام بشن.

حتی با فرد مورد نظر هم همینطور.شروع کنید به صحبت.این حرف نزدنتون،بیشتر از همه به شما آسیب زده،گویا که شما خودتون،خودتون رو طرد کردین.ولو اینکه فقط محض پرهیز از دعوا این تصمیم رو گرفته باشید.

در مورد پدرتون هم باز همون سیاست قبلی رو به کار بگیرید.واضح تر میگم:

شما لازم دارید پدرتون حامی و مشاور شما باشن،ولی متأسفانه نبودن تا الان و چه بسا که بلد هم نباشن این نقش رو درست ایفا کنن.

خب شما با برنامه قبلی و تمرین،جوری صحبت رو پیش ببرید که گویا در موردی از ایشون راهنمایی خواستین و ایشون دارن شما رو راهنمایی میکنن.در واقع از قبل بشینید سناریو بنویسید.بله،دفعات اول حقیقتا ایشون راهنمایی خاصی نمیکنن.حرفی رو میزنن که شما بهشون القا کردین.اما کم کم نقش رو میفهمن و خودشون هم عکس العمل نشون میدن.

و نکته پایانی:به هیچ وجه ناامید از بهبود اوضاع و شرایطتون نباشید.توکل کنید به خدا،ان شاءالله زندگی تون بهتر میشه.

خواهش میکنم،زحمتی نیست.جدا دوست دارم اگه میتونم کمک کنم.....

راستی مراسممون هم به دو هفته بعد منتقل شد که مصادف با تولد حضرت معصومه علیها سلام هست...یه کم فشار کارمون کمتر شد!