من برگشتم،دست خالی و دل شکسته و عصبانی از خودم که لیاقت نداشتم. 

واقعش ما دیروز قبل اذان صبح حرکت کردیم و تا اونجایی که راه داشت،سرعت رفتیم. البته که ترافیک هم خیلی بود. نزدیک اذان مغرب رسیدیم نزدیک مهران که پلیس جلومون رو گرفت و گفت اجازه ورود نداریم. به این خاطر که هم پارکینگ های مرزی و هم تمام خیابون های سطح شهر،ماشین پارک شده بود.ما هم دیدیم ترافیک خود شهر هم زیاده،ترجیح دادیم همون بیرون شهر پارک کنیم و با سواری و اتوبوس خودمون رو به مرز رسوندیم. 

چه جمعیتی اونجا بود،خدا میدونه. سالن لبریز و گرم و همبنطور هم مثل چی جمعیت اضافه میشد.هیچ امیدی نداشتیم که کمتر از 24 ساعت طول بکشه رد شدن از بازرسی!

ولی بعد دو ساعت،ناگهان سرعت بازرسی زیاد شد و معلوم بود به خاطر ازدحام دیگه گذرنامه و ویزا رو چک نمیکنن. فقط از مردم میشنیدیم که میگفتن کسایی که گذرنامه ندارن،از بلجه انتهایی برن تا بهشون نامه برای برگشت بدن. 

قبل اینکه راه بیفتم،از نرگس خواستم برام استفتا کنه ببینه،اگه به خاطر ازدحام مرز باز شد،اجازه دارم برم یا نه،که جواب دادن نه.برای این مراسم هم رعایت قوانین جمهوری اسلامی لازمه و شکستنشون جایز نیست. 

این شد که نرفتم  با بچه ها و برگشتم. اونا حدود 12 شب رد شدن. و چقدر تو این چند ساعتی که تو صف بودیم،علاوه بر اون 12 ساعتی که تو راه بودیم بهشون سفارش کردم،خدا میدونه. یعنی جا داشت که همونجا دو تایی بگیرن سرم رو بکوبن تو دیوار! ولی واقعا دست خودم نبود. ناخودآگاه تکرار میکردم. 

نجم که از اول تا آخر جز چشم و حتما و ان شاءالله هیچ چی نمیگفت. ولی عماد هم خیلی طاقت آورد و فقط محض اینکه من رو از نگرانی دربیاره،آخر سر برگشت گفت:مگه این چند روز تعطیلی،برای خدا هم تعطیله و قراره بره مرخصی؟که دیگه خجالت کشیدم و کوتاه اومدم. 

فقط هم تا نماز صبح تو ماشین یه چرت زدم و بعد از نماز راه افتادم و عصر هم رسیدم.

تمام راه به این فکر میکردم چرا اینجوری شد؟منی که تا چند سال پیش به خاطر مشکل نرگس،اصلا به مخیله ام هم خطور نمیکرد بی نرگس کربلا برم،چه برسه به اربعین،چطور شد که دو سال پیش،بی مقدمه و برنامه ریزی طلبیده شدم؟و چطور شد که پارسال انگار وظیفه ام بوده همیشه. و بعد امسال،نذاشتن که برم؟

واقعا اینجور وقتا دوست داشتم یه پیام اختصاصی از خدا بهم میرسید. که بفهمم الان موقعیت چیه؟دارم مجازات میشم؟جریمه است؟واسه درس عبرته؟امتحانه؟یا چی؟

هرچند که حرف نرگس هم خیلی جالب بود.میگه:فرض کن این اتفاق هم بیفته. بعدش میخوای چی کار کنی؟فرض کن همون مجازات باشه. جریمه اشتباهت باشه. میخوای ناامید بشی از ببخشش خدا یا مطمئنی هنوزم خدا دوستت داره و فرصت توبه و برگشت داری؟

که اگه میدونی هنوز فرصت توبه داری،خب توبه کن! استغفار کن! از همین راه دور سلام بده و مطمئن باش سلامت بی جواب نمیمونه.. 

یه پیامی هم از طرف سرکار خانم زهرا داشتم.البته خصوصی نیست،ولی ترجیح دادم اینجا جواب بدم. 

اعتراف:همون لحظه اول که اسمشون رو دیدم فکر کردم از طرف زهرای خودمه و کلی ذوق کردم.هرچند که تقریبا هر شب یا نهایتا یه شب درمیون باهاش صحبت میکنم،ولی باز پیام دادنش برام هیجان انگیزه.

حقیقتش من به خاطر پیامتون نشستم چند صفحه ای از وبم رو خوندم. بله تقریبا حق با شماست. قبل ترها،من بیشتر و دقیقتر و با جزئیات از خانواده و بچه ها مینوشتم. ولی کم کم جزئیات رو حذف کردم. و الان هم که مدتیه به قول شما دارم سخنرانی میکنم. 

یه دلیلش شاید این باشه که اقوام هم آدرس اینجا رو دارن.البته تا حد زیادی مطمئنم خیلی به اینجا سر نمیزنن،ولی باز یه کم از جزئیات نوشتن برام سخته. 

دلیل دیگه اش کم شدن وقتمه. اون اولی که شروع کردم،هم کارم خیلی سبکتر بود و هم جمعیتمون کمتر بود. یه قانون نصفه نیمه ساعت خواب هم داشتیم،بیشتر وقت داشتم برای نوشتن. 

ولی از همه اینا مهمتر،بازخوردی بود که از نوشتن مطالب خانوادگی گرفتم. از خوشی ها و شوخی و خنده هامون نوشتم،گفتن خوش به حالتون،چقدر خانواده خوب و مهربونی هستید.

از مشکلاتمون نوشتم،باز گفتن خوش به حالتون،چقدر خوب با مشکلاتتون کنار میاید. 

از دعواهامون نوشتم،باز گفتن خوش به خال بچه هاتون،چقدر قشنگ دعواشون میکنید!! 

واقعا موندم چی بنویسم که کسی این واژه خوش به حالتون رو،اونم از ته دل و با حسرت،به زبون نیاره.

اشتباه نشه،مشکلم نوشتن این کلمه نیست،دوست ندارم نوشته هام باعث آه و حسرت کسی بشه. 

به این خاطر موقع نوشتن،هی مراعات میکنم خشک و سرد بنویسم. 

و شما چه قشنگ وصف کرده بودین:یه چایی سرپایی جلوی در!

ولی اگه این دسته هم قبول کنن این قسمم رو که والله،بالله،منم مثل شمام،خدا همه خوشی هاش رو برای من مخصوص جدا نکرده.فقط تفاوت تو نگاه منه که سعی میکنم همه اتفاقات زندگی ام رو از طرف خدا و از روی دوست داشتنش ببینم و به همین خاطر زندگی ام قشنگ میشه. و باور کنن برای قشنگ شدن زندگی شون،کافیه بخوان تغییر کنن و منتظر معجزه نباشن،اون وقت منم احتمالا بتونم دعوتتون کنم داخل به صرف میوه و شیرینی..