امشب کلی ماجرا داشتم که تعریف کنم از بچه ها. ولی تصادفا به مطلبی برخورد کردم که تمام حرف هام رو به سکوت تبدیل کرد. 

خدا رو شکر هنوز پدر و مادرم در قید حیاتن و میتونم هر وقت که دلم براشون تنگ میشه ببینمشون. یا باهاشون حرف بزنم. 

ولی کی از فردا خبر داره؟و کی به من تضمین داده دعایی که بعد از فوت مادربزرگم کردم مستجاب شده؟

حتی تصور یه لحظه نبودنشون هم برام دردناکه. 

با خودم فکر میکنم چه پیشنهاد عجیبی:یه روز کامل در خدمت مادرم باشم و خوشحالش کنم. اصلا آیا شده تا الان فقط محض خوشحالی اش و نه هیچ قصد و نیت دیگه ای،کاری کنم؟

راستش نمیتونم مطمئن باشم. آخه مادرها یه نوع خاصن. یه جوری که خوشحالی شون در گرو مرتب بودن اوضاع بچه هاشونه. انگار از وقتی مادر میشن،دیگه خودی براشون باقی نمیمونه که بتونیم کاری فقط برای خود خودشون انجام بدیم. 

یا شاید هم خودشون رو خرج میکنن. تمام خودشون رو. خرج بچه ها و خوشحالی بچه ها. 

برای اینه که میبینم پشت هر کاری هم که به ظاهر براشون انجام بدیم،باز خیری برای خودمون داره و نمیتونیم محض خوشحالی خودشون کاری انجام بدیم. 

اصلا انگار این از رسوم خداست که ما نتونیم هیچ رقمه از زیر دین مادرمون بیرون بیایم.

و چقدر من امشب دلتنگ مادر بزرگم شدم. بعد بیست و چند سال. دلتنگ محض بودنش. صدای تق تق عصای فلزی اش. بوی خاک تیممش. کیسه داروهاش. ماست کیسه ای هاش. سینی های لواشکی که برامون درست میکرد. باغچه نعناع و گل یاسش. صندلی گردونی که تو آشپزخونه مینشست روش و کوفته تبریزی درست میکرد. کتلت هاش. اصلا تمام غذاهاش خوشمزه بودن و خوشمزه تر از غذاهاش این بود که خودش برای همه غذا میکشید. اول از همه هم برای آقا جان.

آخ آخ آخ... درست دو ماه قبل از فوتش با هم رفتیم دماوند. شاید تنها مسافرت خارج از شهری بود که در طول عمر کوتاهش رفت. چقدر همیشه آرزو داشتم وقتی بزرگ شدم یه فولکس واگن بخرم که بتونم مادربزرگم رو مسافرت ببرم مشهد. خیلی با اکراه راضی شد با ما بیاد دماوند. یک شب بیشتر نموندیم. همه خوشحال بودیم که همراهمونه. ولی.... 

یه حسرت بزرگ هنوزم که هنوزه ته دلم مونده و آزارم میده. صبح که شد،گفتیم بریم بیرون از باغ گردش. جایی همون نزدیکی ها چشمه بود و میخواستیم بریم اونجا. پر واضح بود که با ما نیاد. توان همراهی کردن و بالا و پایین رفتن از صخره ها رو نداشت. به همه گفت که برید و نگران من نباشید. با این حال مادرم و خاله ام دلشون نیامد که تنها بمونه. 

آماده کردن ناهار رو بهونه کردن و نیامدن. یادآوری این که هیچ وقت نمیتونست همراه ما باشه،خودش به اندازه کافی ناراحت کننده هست،ولی قسمت تلخ ماجرا وقتیه که برگشتیم. و من شروع کردم با آب و تاب از زلالی آب چشمه براش تعریف کردم که چقدر جاش خالی بود. 

هنوزم آهنگ مظلوم صداش تو گوشمه:شهاب جان! خب لااقل یه لیوانم برای من می آوردی ببینم چه مزه داشت!! 

وای که چقدر حسرت این رو دارم که کاش به دو برمیگشتم و براش نه یه لیوان،یه سطل آب می آوردم. 

هنوزم تا مادرم کاری ازم بخوان،به محض این که بخوام به بهونه ای ندید بگیرم،این صحنه یادم میاد. ترس اینکه مبادا حسرت انجامش به دلم بمونه،وادارم میکنه هر چی که هست،انجام بدم. ولی جای خالی اون یه لیوان آب رو پر نمیکنه. هرگز.

شادی روح همه پدر و مادرهای سفر کرده صلوات.