یه ماجرای بامزه:

امروز صبح نرگس خانم گفتن بریم خرید. دیدم خرید کلیه،گفتم بریم شهروند که همه رو یه جا بگیریم. ولی ایشون گفتن نه. خوشم نمیاد. کارمنداش میان تو چشمم زل میزنن که چی میخواید؟کمکتون کنم و از این اداها. 

این شد که مجبور شدیم تو اون برف،هی قدم به قدم پیاده بشیم و یه چیز بگیریم. تا اینکه کل لیست خرید رو گرفتیم به جز ادویه،که اونم هر مغازه ای رفتیم،گفتن عه،داشتیما،تموم کردیم! 

دیگه نهایتا گفتیم خب بریم همون شهروند. حتما داره اونجا. از قضا،این بار که خودم هم پیاده شدم و نرگس تنها نبود،تو کل فروشگاه خیلی خلوت بود و یه دونه مرد هم نبود! نه فروشنده و نه خریدار.

ما هم یه راست رفتیم سراغ قفسه ادویه ها و ادویه مورد نظر رو برداشتیم و اومدیم که حساب کنیم. حالا شما تصور کنید دو نفر با عرض و طول فلان،هلک هلک اومدن فروشگاه به این بزرگی،فقط یه شیشه ادویه برداشتن!! 

خانم صندوقدار اول منتظر بود بقیه اجناسمون رو هم بذاریم رو میز. بعد که دید همین یه شیشه است،پرسید:چیز دیگه لازم نداشتین؟از خوراکی و پوشاکی،هر چی بخواید،فروشگاه داره ها! 

حالا ما به زور جلوی خنده مون رو گرفته بودیم، همینجور پت و مت وار فقط میگفتیم:نه! فروشگاهم که خلوت،هر کی اون دور و اطراف بود فهمید ما چی خریدیم.

یعنی کم مونده بود خانم امور مشتریان صدا بزنه:براشون حساب نکن،این دفعه مهون فروشگاه! 

تا ما از فروشگاه بیایم بیرون،مردم کلی اظهار نظرهای کارشناسی درباره چگونگی و چرایی پیدایش رفتار ما کردن. اونم با صدای بلند که بشنویم. ولی ما انگار نه انگار! تازه با افتخار،فاکتورمون رو هم جلوی در نشون دادیم! به جاش تا سوار ماشین شدیم،منفجر شدیم از خنده. 

ضمنا نرگس خانم بعد از ظهری مطلبی رو که میخواستن،نوشتن. ولی از اونجایی که من خیلی دیکتاتورم و وبلاگمم به خودم رفته،مطلبشون تو پیش نویس ذخیره شده و مننشر نشده! منم انگار نه انگار میکنم و نمیگم بهش. حالا کو تا دوباره گذرش به این اطراف بیفته...