امروز هم موقع مناظره باز به توفیق الهی کاری داشتم که مناظره رو ندیدم،ولی بعد شنیدم که یه جمله خوب گفته آقای جهانگیری که گویا قبلا هم گفته. نمیدونم این جمله از خودش هست یا تیم تبلیغاتی اش بهش دیکته کرده، اما به نظرم یه گل به خودی دوبل محسوب میشه.

ایشون گفتن و اعتقاد دارن که: ملت عزیز ایران،آزموده رو دوباره آزمودن خطاست!! 

خب بله،ما هم دقیقا همین رو میگیم. 4 سال این دوره به علاوه 8 سال دوره اصلاحات که خیلی بهش افتخار میکنید،شما رو آزمودیم و فهمیدیم چقدر مظلوم و طفلکی هستین و هیچ نیتی جز پر کردن جیب خودتون ندارید. 

ماشاءالله جیب هم نیست که، چاه ویله، پر نمیشه حالا حالاها. 

پس دیگه این بار به یه تفکر نو رأی میدیم،بلکه تغییر کنه اوضاعمون. 

البته به نظرم این اشتباهش از اونجاست که هنوز فکر میکنه با رئیس جمهور قبل رقیبن. همونطور که 4 ساله هر اتفاقی افتاد،حتی سیل و زلزله و بلایای طبیعی، انداختن گردن دولت قبلی، الان هم فکر میکنن رقیبشون دولت قبله. 

از انتخابات که بگذریم، میرسیم به بحث سردرد وحشتناک امروزم بابت اجازه ای که دادم و پشیمون شدم و راه برگشتی که نداشتم. 

عماد از هفته پیش گفته بود که این سری میخواد خودش تنها بره نمایشگاه کتاب. البته که منم برلش گفته بودم به خستگی اش نمی ارزه. هر کتابی میخوای یا اینترنتی سفارش بده یا برو انقلاب،راحت تره. 

ولی اصرار داشت یه بار بره. بیشتر ژستش براش مهم بود. تا اینکه صبح، سر صبحانه، یهو فاطمه هم ازم اجازه گرفت که با عماد بره. و همزمان هم شروع کرد مفاد تعهدنامه فرضی اش رو خوندن که قول میدم دست داداش رو ول نکنم،قول میدم یه قدم از عماد دور نشم و... 

واقعا یادم نمیاد چی شد که گفتم باشه؟!یعنی من اجازه دادم دختر 10 ساله کمی تا قسمتی سر به هوام، با پسر کمی گیجم، با مترو برن تا مرقد امام؟! بدون اینکه پیشنهاد جایگزین بهشون بدم؟

خلاصه که بلافاصله از کرده خودم پشیمون شدم،ولی راه برگشت نبود. مخصوصا که عماد هم جلو جلو داشت قول میداد که حواسش هست و بهش اعتماد کنم و بذارم خودش رو نشون بده. این دیگه یعنی تو عمل انجام شده قرار دادن. 

ولی چشمتون روز بد نبیه، همین که جلوی ایستگاه ماشین از مترو پیاده شدن، سردرد و دلشوره و حالت تهوعم شروع شد تا خود 3 که دوباره جلوی مترو سوارشون کردم!! 

قشنگ انگار کلیدش رو زدن. 

نه میشد بیشتر از یکی دو بار بهشون تلفن کنم،بهانه ای نداشتم، نه میشد برم دنبالشون، نه هیچ چیز دیگه.

حالا جالب اینجا بود که هرچی هم با خودم صحبت میکردم،نمیفهمیدم دقیقا چه مرگمه؟!

یعنی هیچ احتمال بدی هم نمیدادم. فقط دلشوره ناشی از پشیمونی. 

فقط نکته جالب این بود که یه حس خوب تازه کشف کردم : شیرین ترین صدای عمرم رو امروز شنیدم. صدای پیامک های بانک که فلان مقدار از کارتتون به حساب فلان انتشارت ریخته شد!...