امشب عماد میگفت دلشوره دارم برای انتخابات. گفتم: چرا؟

- به این خاطر که اگه آقای رئیسی رأی نیاره، چی میشه؟

:چی میشه مگه عزیرم؟ خدا که هنوز نمرده!  دنیا همون دنیاست، با همون سخت و آسونش. 

- برای اینکه بعدش مسخره امون میکنن، مثلا همین مغازه سر کوچه! دیگه نمیتونیم بریم ازش خرید کنیم...

البته که من امیدوارم همه مون به اون حد از شعور رسیده باشیم که انتخابات رو مسابقه برد و باخت فرض نکنیم و نتیجه انتخابات رو وسیله دشمنی نکنیم. نه فقط آشوب که حتی دست از تمسخر و تخریب هم برداریم.

و حتی از این بالاتر بعد از انتخابات، خوب یا بد کاندید منتخب رو گردن هوادارن و حامیانش نندازیم. قبول کنیم که بعد از انتخاب شدن یک نفر، تنها و تنها خودش مسئول مستقیم کارها و تصمیماتش هست، درست یا غلط. و هوادارنش هیچ نقشی در فساد یا اصلاحش ندارن. 

که اگه به این فهم و شعور برسیم، ان شاءالله ریشه حزب و گروه و جناح بندی و خط کشی از بین میره در آینده دیگه طرفداری ها و تخریب های کیلیویی در انتخابمون موثر نخواهد بود. این آرزوی قلبی منه. 

ولی در جواب عماد گفتم: بهتر! چرا توقع داری همیشه سالم و سلامت زندگی کنی هیچ اهانتی به خاطر اعتقادت بهت نشه؟این چه سبک زندگی مصلحت مدارانه ای که داری انتخاب میکنی؟! 

اصلا بذار این اتفاق بیفته و طعم ملامت و سرزنش رو بچشی، بلکه یه کم درک کنی 40 شبانه روز حضرت زهرا سلام الله علیها، خونه به خونه رفتن برای روشنگری و در نهایت حتی یک جواب مثبت نشنیدن یعنی چی؟!

هرچند که تو و موقعیت در عافیتت کجا و ایشون و اون همه مصیبت و دشمنی کجا؟!

نترس پسر! با روی باز برو به استقبالشون، از آبروت مایه بذار، اشکال نداره...

خودم هم به این مساله باور دارم. منم کم سرزنش نشدم. مخصوصا تو دانشگاه، ولی همه اش رو به جون میخرم، فدای یه تار موی رهبرم..

یه سوالی هم درباره  پست قبل داشتم، این پست درباره یکی از بسیجیانی هست که در سال 88 مورد ضرب و شتم فتنه گرا قرار گرفتن. و البته مصائبی برای خودشون و خواهرشون پیش اومد که نوشتم، ولی بعد صلاح ندیدم عمومی اش کنم. 

همینقدر بگم که ما تک تک لحظات آروم و در امن و امانمون رو مدیون ایشون و امثال ایشون هستیم. ما فردای قیامت باید جوابگوی قطره قطره خون این افراد باشیم.

...

بسم الله الرحمن الرحیم

من اعتقاد دارم که خدای بزرگ انسان را به اندازه درد و رنجی که در راه خدا تحمل کرده است پاداش می‌دهد، و ارزش هر انسانی به اندازه درد و رنجی است که در این راه تحمل کرده است، و می‌بینیم که مردان خدا بیش از هر کس در زندگی خود گرفتار بلا و رنج و درد شده اند، علی بزرگ را بنگرید که خدای درد است که گویی بند بند وجودش با درد و رنج جوش خورده است. حسین را نظاره کنید که در دریایی از درد و شکنجه فرو رفت که نظیر آن در عالم دیده نشده است، و زینب کبری را ببینید که با درد و رنج انس گرفته است. 

درد دل آدمی را بیدار می‌کند، روح را صفا می‌دهد، غرور و خود‌خواهی را نابود می‌کند. نخوت و فراموشی را از بین می‌برد، انسان را متوجه وجود خود می‌کند. انسان گاهگاهی خود را فراموش می‌کند، فراموش می‌کند که بدن دارد، بدنی ضعیف و ناتوان که، در مقابل عالم و زمان کوچک و ناچیز و آسیب پذیر است، فراموش می‌کند که همیشگی نیست، و چند صباحی بیشتر نمی پاید، فراموش می‌کند که جسم مادی او نمی تواند با روح او هم پرواز شود، لذا این انسان احساس ابدیت و مطلقیت و غرور و قدرت می‌کند، سرمست پیروزی و اوج آمال و آرزوهای دور و دراز خود، بی خبر از حقیقت تلخ و واقعیتهای عینی وجود، به پیش می‌تازد و از هیچ ظلم وستم رو گردان نمی شود. اما درد آدمی را به خود می‌آورد، حقیقت وجود او را به آدمی می‌فهماند و ضعف و زوال و ذلت خود را درک می‌کند و دست از غرور کبریایی برمی‌دارد، و معنی خودخواهی و مصلحت طلبی و غرور را می‌فهمد و آن را توجه نمی کند. 

خدایا تو را شکر می‌کنم که با فقر آشنایم کردی تا رنج گرسنگان را بفهمم و فشار درونی نیازمندان را درک کنم. خدایا هدایتم کن زیرا می‌دانم که گمراهی چه بلای خطرناکی است. خدایا تو را شکر میکنم که باب شهادت را به روی بندگان خالصت گشوده ای تا هنگامی که همه راه‌ها بسته است و هیچ راهی جز ذلت و خفت و نکبت باقی نمانده است، می‌توان دست به این باب شهادت زد و پیروزمند و پر افتخار به وصل خدایی رسید.