این انتخابات با تمام حواشی که داشت، موجب یک اتفاق خیر شد: امروز به طرز فوق العاده ای از جانب حضرت پدر تحویل گرفته شدیم و به منزلشون برای صرف شام و آشنایی با عروس دعوت شدیم. 

اونم نه با واسطه، بلکه ایشون خودشون به تنهایی گوشی تلفن رو برداشتن و شماره من رو از دفتر تلفن پیدا کردن و گرفتن و با خود خودم صحبت کردن!!! 

و منم بلافاصله و بدون معطلی قبول کردم. اونم با کلی ابراز خوشحالی و تقدیر و تشکر و اینا. 

ایشون حوالی ظهر به من تلفن کردن و منم همون موقع خبر دادم به نرگس. که خیلی تعجب کرد و باورش نشد  دعوت واقعی بوده باشه. محض اطمینان دوباره خودش با مادرش صحبت کرد.

بعد از ظهر که رفتم خونه، تقریبا هیچ کس راغب نبود بریم. هر کدوم به نوعی بهونه درآوردن و برای خودشون غیبت موجه رد کردن. 

دلیلش هم واضح بود و درست. این که مسلماعلاوه بر شام، دسر خوشمزه نیش و کنایه و تمسخر و فحش هم برامون تدارک دیدن به مناسبت شاهکار هفته پیش. 

خیلی براشون سخت بود تحمل این همه ناسزا، اونم چشم تو چشم. 

ولی من همچنان تصمیمم بر رفتن و در واقع شاد رفتن بود.

براشون توضیح دادم که عزیزانم، اساسا ما چرا باید از نتیجه انتخابات شرمنده باشیم که بعد از قِبَل این شرمندگی دیگران فرصت ناراحت کردن ما رو پیدا کنن؟!

واقعیت اینه انتخاباتی اتفاق افتاد و ما طبق وظیفه به اصلح رأی دادیم. و همینطور اکثر مردم هم ایشون رو اصلح دونستن. ولی متأسفانه مجریان انتخابات، با افتضاح انتخابات رو به دیکتاتوری تبدیل کردن و نذاشتن رأی واقعی مردم نمایش داده بشه. 

بعد هم که با قلدری، دارن همین رأی وارونه رو تحمیل میکنن. 

و حالا ما قراره بریم خونه یکی از... این گروه اقلیت و بابت انتخاب درستمون، تحقیر بشیم. 

همین یعنی حق با ماست. یعنی خودشون هم باور دارن که واقعا منتخب مردم نیستن و مردم بزرگوارنه دارن نگاهشون میکنن. 

و الا که چه لزومی داشت اینطور نسبت به ما عقده گشایی کنن؟ اگه واقعا از طریق دموکراسی انتخاب شده بودن، نیازی به این همه تحقیر مخالفین نداشتن. و اصلا دسته بندی مخالف و موافق رو باب نمیکردن. 

و راضی شون کردم به اینکه بریم. البته زهرا رو گذاشتیم پیش مادرم. براش سخته چند ساعت نشستن. 

و دقیقا هم همینطور شد. از همون بدو ورود با کنایه مورد استقبال واقع شدیم. هر کدوم هم با یه جمله متفاوت. انگار که از قبل حفظ کرده باشن! 

بی بی سی و voa هم بالای اتاق نشسته بودن و  چند دقیقه یه بار جاشون رو عوض میکردن. 

و تا انتها هم مرتب از همه طرف مورد عنایت قرار گرفتیم. 

قبلا گفتم که ما خیلی کم سعادت داریم بریم منزلشون. و اصولا به این خاطر که حجاب رو رعایت نمیکنن، به بهانه های مختلف میرم داخل یکی از اتاق ها. با نجم و عماد.

اما این بار نرفتیم. حتی سرم رو به خدیجه هم گرم نکردم. 

گذاشتم تا اونجایی که دلشون خواست، هر چی دوست داشتم بهم بگن. با لبخند و بدون هیچ جوابی.

دست آخر حضرت پدر، خودش به حرف اومد که چیه؟ کم آوردی! جواب نمیدی! 

منم فقط یه جمله گفتم: کم و زیادش رو نمیدونم. فقط اینطور که پیداست خودتون هم هنوز باورتون نشده تونسته باشید یه همچین گندی بزنین! انگار که منتظرین بالاخره یکی پا شه داد بزنه! ولی خیالتون راحت، ما اهل داد و بیداد نیستیم... 

این وسط خدیجه برای خودش یه بازار گرمی راه انداخت که... اول که بغل هیچ کدوم از دایی هاش نرفت. بعد نیم ساعت پا شد برای خودش این طرف و اون طرف گشتن و فضولی.

تا ناگهان دستش به کنترل رسیور رسید. به طرفة العینی، جوری سیستمش رو بهم ریخت که هیچ کدوم نتونستن دوباره درستش کنن و مجبور شدن از ماهواره سوئیچ کنن رو شبکه های داخلی! 

بعد هم که بالاخره با کیلو کیلو منت،راضی شد بره بغل دایی کمیلش، فقط کمیل و نه بقیه، اول ازش موبایلش رو گرفت. کمیل هم که فکر کرد با بچه طرفه، همینطور گوشی قفل رو بهش داد. خدیجه هم تا دید قفله، خیلی ریلکس برگشت گفت: کامیل!  گوش، تو، عکس. 

یعنی کمیل جان! گوشی قفل به چه دردم میخوره؟ قفلش رو باز کن برم گالری ببینم چه خبره؟! چه عکسایی داری؟!

حالا این جان رو به لفظ نگفت، ولی قطعا تو فحوای کلامش بود!!