زهرا با وجودی که در ظاهرا برونگرا و پر سر و صدلست، ولی چیزی که من ازش شناختم اینه که اتفاقا ناراحتی های اصلی اش رو ته ته دلش نگه میداره و به زبون نمیاره. 

هر وقت بیشتر سعی میکنه با شلوغ کاری و حرف و خاطره، مسأله اصلی اش رو پنهان کنه، بیشتر مطمئن میشم یه چیزی اش هست. 

هر وقت هم از چیزی گلایه کرده، گلایه اش سطحی و دم دستی بوده. خیلی کم اتفاق افتاده اگه حرف مهمی داره، به زبون بیاره. 

این مدتی هم که تهرانه قشنگ از تو نگاهش پیداست که حرف داره، از یه چیزی گلایه داره، ولی نمیخواد بگه. 

پرانتز باز: یه چیزی الان یادم افتاد. اون موقع که درباره رای اولی بودنش نوشته بودم، یکی از دوستان قدیمی برلشون سوال شده بود که با توجه به صحبتای قبلی ام، بعیده 18 سالش شده باشه. 

بله، حق با شماست. مهر 18 ساله میشه. منتها از روی شناسنامه اش از اول فروردین 18 ساله شده. پرانتز بسته.

خلاصه اینکه خیلی رو مخم بود از یه طریقی از زیر زبونش بکشم بیرون. تا اینکه امروز وسط تشیع، دقیقا وقتی آب پاشیدن رو سرمون، یه فکری به ذهنم رسید. 

تا برگشتم خونه، با یه بازی جدید، همه رو جمع کردم. بازی حمله سازی. به این شکل که اول هر کس سه تا کلمه انتخاب کنه و بنویسه. بعد کلمات رو بریزیم تو یه ظرف و هر کس به طور تصادفی 3 تا کلمه از داخل ظرف برداره و باهاشون جمله بسازه. 

حدود 10 دور بازی کردیم. تک تک جملاتی که زهرا ساخت رو حفظ کردم. بعد از بازی هم کلمات انتخابی اش رو پیدا کردم. هنوز نمیتونم دقیق مطمئن باشم، ولی به نظرم نگرانی اش از تکرار سرنوشت خودش برای بچه اش هست. 

شاید شباهتش به مادرش در مورد سن ازدواج هم مزید بر علت شده باشه. ولی به هر حال دوست دارم با یه متخصص در این مورد مشورت کنم. هم کلمات و جملاتش رو نشون بدم و ببینم اصلا نتیجه ای که گرفتم درسته یا نه و هم اینکه راه حل بگیرم. 

حالا من تمام بازی سعی ام این بود رو زهرا و حرفاش تمرکز کنم، ولی مگه خدیجه خانم گذاشت؟! اینقدر که این بشر از خودش ادا و اصول درآورد و عین طوطی همه حرفای ما رو تقلید کرد و خودش رو قاطی کرد. حتی آخرای بازی که متوجه معنای نوبت شد، اصرار داشت یه نوبت بهش بدیم و اونم بازی بدیم. بعد که بهش گفتیم حالا نوبت توئه، برگشته با یه حالت متفکرانه ای، دستش رو زده زیر چونه اش، چشماش رو بسته و با یه ام ام مخصوص شروع کرده به فکر کردن. بعد که ما به اندازه کافی قربون صدقه این فکر کردنش رفتیم، جمله اش رو در نهایت ناز و ادا گفت: ماهی های رنگارنگ!! که در واقع یه قسمتی از یه شعره.

خدا بخواد دیگه امتحانات عماد و نجم رو به افوله و چند تا بیشتر نمونده. چرا اینقدر امتحانای اینا رو مخ منه، خودمم نمیفهمم. اگه اینقدر که حرص امتحانای اینا رو، مخصوصا عماد رو، خوردم، برای درس خودم وقت میذاشتم، اینجور افطار تا سحر شب بیداری نمیکشیدم پای جزوه و کتاب و سیستم. 

راستی راستی، یه مسأله مهم. از اونجایی که اکثریت خواننده های اینجا، یا در واقع اکثریت کسانی که پیام گذاشتن تا الان، خانم بودن، یه خواهش دارم ازتون. 

میشه لطف بفرمایید هر نوع ظلم و اجحاف حقی که در مورد زنان میشه در کشورمون رو بگید. منظورم اون ظلم هایی هست که قانون، شرع، عرف و یا حکومت تحمیل کرده و مورد تایید جامعه هست. هر چیزی که به نظرتون میرسه رو بفرمایید. در هر سطحی. هر شبهه ای هم که شنیدین و جوابی براش ندارین هم بگید. ایراد نداره. 

پی نوشت مهم:

چه معنی میده من یه حرف رو بخوام دوبار تکرار کنم؟!!زیر لفظی میخواید؟!!

با زبون خوش پیام بدین تا با زبون ناخوش ازتون حرف نکشیدم!