فرمودن که:

"سلام علیکم به همگی

اقا شهاب این پیامم خصوصی نیسشو بیزحمت تایید کنیدش 

با اجازتون درباره ادب و این چیزا ی نظری دارم

من تو ظاهرم ادم مودبیم هیچوخ حرف زشتو سطح پایین نمی گم

ولی تو وبلاگ نوشتن خیلی مراقب حرفام نیسم چون می خام همه حسم به خواننده نوعی منتقل بشه

اگه عصبانیم، اگه ناراحتم، اگه شادم اصن هرچی

ولی از اینکه کسی بیاد برام کامنت بی تربیتی بذاره اعصابم خورد می شه

تایید نمی کنم اینجور کامنتا رو

بعضیاتونم منو می شناسید ولی نه به این اسم 😉

از اولم که اینجا رو دیدمو دلم خاست کامنت بدم واسه این بود که بنظرم ایراد داشت حرفا و کاراتون

مثلا قصدم امربمعروف بود 😐

اعتراف می کنم کامنتمم زیاد مودبانه و اینا نبودش

ولی شما چه وقتی که هنوز ادرس نذاشته بودمو تو پستا جوابمو می دادین و چه از وقتی ادرس گذاشتمو برام خصوصی جواب می دین هیچوخ از دایره ادب خارج نشدین

حتی صمیمیم نشدین

همیشه همون حد استاد و شاگردیو حفظ کردین

نه بی ادبیای قبلیمو بروم اوردینو نه شوخی کردین

ایندفه هم فقط واسه اینکه خودم حرف حقوق زنو پیش کشید بودم ولی نمی خاستم کامنت بدم اینجوری گفتین

مخلص کلام من نه الانو نه قبلن بی ادبی ازتون ندیدم

حرف اخر اینکه چون خودم نویسندمو بلدم از رو نوشته خالی بفهمم کی اینو نوشته و خیلیا وبلاگمو می خونن جون کندم یجوری بنویسم که شناخته نشم 😓"

سلام

اگه قصدتون عمومی بود، چرا باز خصوصی ارسال کردین؟!پیام خصوصی قابلیت تایید نداره، فقط میتونم کپی اش کنم. و اینکه ممنون از تعریفتون، ولی خیلی هم احتیاج به مدافع ندارم. 

درباره موضوع باز هم ان شاءالله صحبت میکنم، ولی امروز میخوام حاضر غایب کنم:

ابطال سند 2030: غایب! 

بعد کلی کش و قوس و تهدید و بگیر و ببند دانشجوهای منتقدش، بعد از دو جلسه شورای عالی انقلاب فرهنگی، قرار شد تو آموزش و پرورش فقط، ملاک سند تحول بنیادین باشه. و اگه چیزی مخالفش بود اجرا نشه. 

به زبون ساده تر، تو بقیه بخش ها همچنان این سند کوفتی اجرا خواهد شد. و همینطور تو آموزش و پرورش هم به شیوه ماسمالیزاسیون و بازی با لغات و تفسیر به رأی و پله پله، دوباره این سند اجرا میشه. 

پیشنهاد شخص من تحریم آموزش و پرورش به شیوه میرازی شیرازیه. حیف که دستم به جایی بند نیست. 

آب سیستان: همچنان غایب! 

تو این گرمای بالای 50 درجه و ماه رمضون، دو روزه آب سیستان قطعه و مردم بینوا دستشون به جایی بند نیست. خدایی منی که نه مسئولیتی دارم و نه دستم به جایی میرسه، آب خوش از گلوم پایین نمیره. حتی وضو هم دلم نمیاد با آب خنک بگیرم. خدا بهشون رحم کنه، به همه رحم کنه. 

یارانه ها: همچنان ابزار سیاسی بازی و رأی جمع کنی!

بعد اینکه تو سه سال گذشته، یارانه خیلی ها رو به بهونه هایی مثل ماشین داشتن و ثبت نام فرزندان در دانشگاه آزاد و... قطع کردن، خیلی بی ربط به انتخابات، یهو یک ماه قبل انتخابات پیامک دادن بهشون و گفتن که دوباره یارانه تون واریز میشه. 

یارانه های افراد تحت پوشش رو هم سه برابر کردن. 

حالا که خرشون، و به واقع خرشون، از پل گذشت، دوباره پیامک دادن که ببخشید، یارانه تون رو نمیدیم. چون اساسا به ما مربوط نبود! 

در مورد افراد تحت پوشش هم کاشف به عمل اومد، این بودجه ای بوده که تو جلسه با کمیته امداد تصویب شده بوده و قرار بوده مستمری شون زیاد بشه. منتها دولت محترم صرفا از روی خیرخواهی و نه رأی جمع کنی، ریخته به حساب یارانه شون!! 

یه ذره شعور و انصاف: همچنان در جمع ها و خلوت های اصلاح طلبی غایب. 

با وجودی که این دولت تا جایی که در توان داشت، از همون 4 سال پیش، نیروهای نظامی و امنیتی، علی الخصوص سپاه رو تخریب کرد و وزیر اطلاعات رو با دلیل ساده لوحانه سیادت و نه ذره ای اشراف اطلاعاتی انتخاب کرد،

و با وجودی که نیروهای امنیتی مون، بدون سیاسی بازی، از جون و آبروشون مایه گذاشتن برا امنیت و آرامش ما،

و با وجودی که تو قضیه هفته پیش یه عده مردم بی گناه و چند تا پاسدار شهید شدن و خون از دماغ آقایون پر مدعا نیومد، 

با این اوصاف، بازم با وقاحت تمام، کم کاری ها و اشتباهاتشون رو گردن سپاه انداختن. یعنی سنگ پای قزوین هم رو سفید شد از دست اینا! 

اتحاد و انسجام: حتی تو حرف و صحبت جناب پرزیدنت هم غایبه! 

جدای از اون خط و نشون کشیدنای علنی اش قبل انتخابات که من اینها را میشناسم و فلان، بعد انتخابات هم که برگشت دسته بندی به خشونت طلب و عقلانیت کرد و بعدترش هم تو وزارت کشور حرفای خیلی رکیکی زد که حتی صدا و سیما هم پخش نکرد. 

البته که این بدترین نوع سانسور هست به نظر من. باید این حرفا پخش بشه تا مردم بفهمن با چه هیولایی طرفن. هیولا که میگم، هیچ اغراقی درش نیست و از بابتش عذرخواهی نمیکنم. 

حالا فعلا همین غیبتا رو موجه کنه دولت تا بعد.

دوباره پر شده از عطر گیسویت شبستانم

 دوباره عطر گیسویت، چقدر امشب پریشانم  

کنارت چای می‌نوشم به قدر یک غزل خواندن 

به‌قدری که نفس تازه کنم، خیلی نمیمانم

 کتاب کهنه‌ای هستم پر از اندوه، یا شاید 

درختی خسته در اعماق جنگل‌های گیلانم

رها، بی‌شیله پیله، روستایی، ساده‌ی ساده

 دوبیتی‌های باباطاهرم، عریان عریانم

شبی میخواستم شعری بگویم، ناگهان در باد 

صدای حمله چنگیز خان آمد نمیدانم -   

چه شد اما زمین خوردم، میان خاک و خون؛ دیدم

در آتش خانه‌ام میسوخت، گفتم: آه... دیوانم... 

 فراوان داغ دیدن‌ها، به مسلخ سربریدن‌ها

حجاب از سر کشیدن‌ها، از این غم‌ها فراوانم  

شمال و درد کوچک‌خان، جنوب و زخم دلواری

به سینه داغ‌دار کشته حمام کاشانم  

سکوت من پر از فریاد یعنی جامع اضداد

منم من اخم سعدآباد و لبخند جمارانم

من آن خاکم که همواره در اوج آسمان هستم

پر از «عباس بابایی» پر از «عباس دورانم»

گرفته شعله با خون جوانانم حنابندان

که تهران‌تر شود تهران، من آبادان ویرانم

صلات ظهر تابستان، من و بوشهر و خوزستان

تو را لب تشنه‌ایم از جان، کمی باران بنوشانم

سراغت را من از عیسی گرفتم باز کن در را 

منم من، روزبه، اما پس از این با تو سلمانم

شکوه تخت جمشید اشک شد از چشم من افتاد

از آن وقتی که خاک پای سلطان خراسانم

اگر سلطان رضا باشد ابایی نیست میگویم 

که من یک شاعر درباری‌ام مداح سلطانم

همیشه قبل هر حرفی برایت شعر میخوانم 

قبولم کن من آداب زیارت را نمیدانم