یه مثل قدیمی هست، شایدم نیست، که میگه پسر بدون خون و خونریزی بزرگ نمیشه. تو بگو اصلا پسری که سالم و سلامت به 18 سالگی برسه، یا پسر نیست یا بزرگ نشده. 

ولی دیگه عماد من رسما یه تنه مرزای حوادث پسرونه رو جابجا کرده، از بس که مورد عنایت حوادث قرار گرفته. یه وقتا هم که بلایا نگاهشون رو از سرش برمیدارن، خودش دست به ابتکار و حادثه آفرینی میزنه. 

بعد از سحر و نماز صبح، از اونجایی که کمبود خواب شدید داشتم و جمعه هم بود، امر همایونی کردیم به عیال و ایضا اولاد، علی الخصوص ذکور، که همگی بخوابن و یا لااقل بیداری شون را با صدای بلند جار نزنند تا بلکه چند ساعتی بخسبیم. 

البته که انتظار نداشتم عماد تا بیشتر از 7 و 8 بخوابه و مطمئن بودم بیدار بشه، نمیتونه بیصدا از پله ها بالا پایین بشه. ولی توقعم فقط صدای گاه و بیگاه یورتمه رفتنش تو راه پله بود، نه... 

دقیقا تو اوج خواب بودم که صدای گرومپ شبیه افتادن و قاچ خوردن یا ترکیدن چیزی رو شنیدم. از اونجایی که خواب سر صبح، مخلوطی از اراجیف و چرندیات هست به خودی خود، این صدا هم یه سناریوی چندشناک عجیب و غریب چاشنی خوابم کرد که در عرض کمتر از دو دقیقه تا مرز سکته پیش رفتم و از خواب پریدم. 

خلاصه اینکه وقتی رسیدیم پایین، دیدیم که یکی از قوطی های فلزی 2 کیلویی رنگ روغن که توش پر از میخ و دیچ و مهره و... است، افتاده رو پای عماد. نه اینکه از آسمون افتاده باشه ها، نه. تو دستش بوده. 

حالا اصلا چی کار به میخ و چکش داشته سر صبحی؟ کلا بچه ام همیشه یه نیاز فوری به میخ و چکش داره. این که دیگه جای سوال نداره. منتها این سری چند تا میخ بر نداشته، ترجیح داده کلش رو بیاره بالا که از دستش افتاده. 

خود قوطی سنگین، دقیقا هم لبه خارجی اش افتاده رو جفت شست پاهاش. جفت ناخن هاش کنده شدن. هیچی دیگه، خون و خونریزی و...

حالا با اینکه خودش هیچ وقت اهل جهودگری و کولی بازی نبوده و این بار هم خیلی ریلکس بود، ولی حال من از دیدن وضع پاش به شدت بد شد.

مدلمه: اگه برای خودم اتفاقی بیفته، که کم هم نیفتاده، سخت نمیگیرم. ولی از دیدن زخم و خونریزی برای دیگران، و یا حتی شنیدن توصیفش، دل درد میشم. بسته به شدتش، حالت تهوع و معده درد و..

امروز هم اینقدر دل و روده ام برام ادا درآورد که روزه ام رو مجبور شدم بشکنم. 

از اون طرف با اینکه همون موقع تمام پیچ و میخ ها رو جمع کردیم و نجم هم محض اطمینان تمام محوطه رو جارو زد، ولی یه فکر ریز که اگه یه دونه اش بمونه و خدیجه بخوره و... مثه ویروس افتاده تو سرم. مگه بیرون میره لا...

اگه بگم از صبح تا همین یک ساعت پیش که خوابید، بیشتر از 100 بار تا ته حلقش رو چک کردم که میخی چیزی قورت نداده باشه، اغراق نکردم. یعنی بعد از ظهری خیر سرم دو دقیقه دراز کشیدم، پونصد بار خواب دیدم میخ طویله! که اصلا نداریم، قورت داده. 

الانم مطمئنم اگه بخوابم تا سحر یک نفس باید اراجیف قطع شدن انگشت پای عماد و زبونم لال خفه شدن خدیجه و... ببینم. در نتیجه ترجیح میدم نخوابم.

رمان قدیمی......  رو چند وقت پیش یه بنده خدایی بهم داد که بخونم.همون چند صفحه اولی که خوندم، کافی بود تا خوشم نیاد ازش. نثرش روونه، ولی سوژه اش با سلیقه ام جور نیست.

با اینحال امشب میخوام بخونمش بلکه ذهنم از اتفاقات امروز، سوییچ کنه رو یه موضوع دیگه...

راستی صحبتای پرزیدنت رو خیلی جدی نگیرید. منظورم حرفاش درباره مبنای شرعی حکومت و غیره که باز دوباره زده به جاده خاکی.. ایشونم مدلشه. هر وقت یه گند اساسی و بین المللی میزنه به کشور، یه سخنرانی شاذ میکنه تا خون همه رو به جوش بیاره و سر و صدا کنه و گندش ماست مالی بشه. 

این دفعه هم که دیگه این تحریمای جدید چیزی از روح و جسم و نوزاد و گلابی و آفتاب برجام نذاشته، با این حرفاش خواسته مثلا حواسا رو پرت کنه...

پی نوشت:از بابت اسم بردن از کتاب شرمنده ام. آشغال به تمام معنا بود.