یه جوری این یه ماهه که زهرا و محسن به خاطر نمایشگاه قرآن اینجا بودن، بودنشون برامون طبیعی شده بود، که از دیروز عصر که رفتن، دوباره اینجا ماتم سرا شده. دوباره خونه پر از یه حجم خالی از زهرا شده که نمیشه تحملش کرد. احتمالا تا قبل از به دنیا اومدن معصومه خانمش هم نتونیم دوباره ببینیمشون.

قبل از رفتنش یه کم درباره نگرانی های الکی باهاش صحبت کردم. کلی مثال کوچیک و بزرگ از اتفاقات به ظاهر ناخوشایند و تلخ براش زدم که بعد مدتی نتایج خیلی خوبی برامون داشته. 

بهش گفتم اصل نگرانی ما ناشی از ندونستنه. که نمیدونیم دقیقا چه اتفاقی قراره بیفته و ما باید چه پیش بینی داشته باشیم. ولی راهش نگران شدن و فکر و خیال بی مورد نیست. ما هرچقدر هم که نگران بشیم، باز هم فرقی نمیکنه و نمیتونیم جلوی پیشامدها رو بگیریم. 

راهش اعتماد کردن به محبت و علم و قدرت خداست. اگه باور کنیم و درک کنیم که خدا چقدر دوستمون داره و مطمئن باشیم از علم و قدرت لایتنهی اش، اون موقع دیگه خیالمون راحت میشه و هیچ نگرانی نخواهیم داشت. ان شاءالله که صحبتا و حرفامون برای هردومون اثر داشته باشه. 

ببین کار به کجا کشیده که خانم انتخابات به من تیکه میندازه! 

پرانتز باز: نرگس گاهی به شوخی به فاطمه میگه فتنه خانم. مخصوصا مواقعی که میخواد به نفع نرگس از من مچ بگیره. منم در همین راستا خانم انتخابات صداش میکنم. پرانتز بسته. 

حالا چه تیکه ای؟ از اونجا که امسال نباید پشت هم روزه میگرفتم، روزایی که رزوه نیستم عصر زودتر میام که یه چیزی بخورم. بیرون از خونه امکانش نیست برام.

ولی امروز نشد زود بیام، حدود 7 رسیدم. یه غذای مختصر خوردم و دوباره موقع افطار هم با بقیه شام خوردم. که فاطمه خانم برگشته میگه: بابا! حالا درسته شما روزه نمیگیرین، ولی خدا رو شکر دیگه اینقدر کافر نیستین که سحری و افطار نخورین!! 

در ادامه بحث مربوط به موارد ظلم های قانونی و عرفی در حق زنان، یکی اش اینکه هیچ کس تا امروز، نه تو ایران و نه هیچ کجای دیگه، نیامده ورزش مخصوص زنان رو تولید کنه.

ورزشی که هم نشاط و هیجان لازم رو داشته باشه و هم به ظاهر و بافت بدنشون آسیب نزنه. تو این مورد شاید کسانی از جمله دبیر ورزش دبیرستان ما، تحقیقاتی کرده باشن. ولی هیچ کار عملی انجام نشده و ورزش ها، دقیقا همونه. فقط تو مسابقات داخل کشور، جدا از هم مسابقه میدن و رتبه بندی میشن. 

ولی اونجور که من از صحبتای دبیر ورزشمون یادمه، میگفتن تقریبا تمام رشته های ورزشی موجود، با اندام مردانه و حتی روحیات مردانه تناسب داره. و انجامش برای دخترا باعث خشن شدن روحیه شون و به هم خوردن بافت بدنشون میشه. 

ایشون معتقد بودن حتی نوع رقابت های موجود هم پسرانه،مردانه است. اون موقع یه صحبتایی درباره یه سری از حرکت های کششی خاص مناسب برای دخترا میکردن که اصلا یادم نیست متأسفانه. ولی توضیح میدادن که برای قد کشیدن دخترا، بدون عوارض جانبی خیلی مناسبه. 

دوستی هم زحمت کشیدن این پیام رو فرستادن برام:

"ما جوانی مان افتاد در زمانه ای که برای ورود زن ها به ورزشگاه باید کمپین تشکیل بدهیم و هشتگ بزنیم... ما جوانی مان را در این بازه ی زمانی در این خاک می گذرانیم ... اسمش را بگذاریم جبر جغرافیایی... اسمش را بگذاریم سرنوشت... زیاد اسمش مهم نیست... آدم هایی هم بودند که جوانی شان افتاد در زمانه ای که روسری را با پونز به پیشانی شان فرو می کردند... آن گذشت... این هم می گذرد...

من به اراده ی زنان این کشور اعتقاد دارم... می دانم که یک روز سکوهای تمام ورزشگاه ها را پر می کنند ... دست در دست کسی که دوستش دارند برای سرگرم شدن در عصر یک روز تعطیل به تماشای ورزش مورد علاقه شان می روند... به تماشای دریبل زیبای زنی که با لباسی دقیقا مشابه لباس آن ورزش در سراسر دنیا به سمت دروازه شوت می کند و اگر گل شد می دود سمت تماشاگرها و عشقش را محکم در آغوش می گیرد و می بوسد!  

شاید آن روز تمام موهایم سفید باشد ولی مهم نیست ... سفیدترین لباسم را هم می پوشم و میروم تشویقشان می کنم... 

آدم خوش بینی نیستم... ولی صدای زیبای زنان سرزمینم را از بزرگترین سالن های کنسرت شهر می شنوم... که پایان داده اند به این بازار تماما مردانه ی موسیقی... زن هایی که نخواسته اند چمدان ببندند و راهی شوند به خاکی که مردمش حتی معنی ترانه شان را هم نمی فهمند... شاید آن روز آنقدر دیر بیاید که مجبور باشم با عصا راه بروم... ولی حتما می روم و برایشان کف می زنم...

همه ی این طومار امضا کردن ها... گشت ارشاد ها... فیلترشکن نصب کردن ها.... همه و همه ی این محدویت ها می گذرد... قطعا می گذرد... ولی در این گذار ما می توانیم هرچند کوچک موثر باشیم... خبر خوب را نشر دهیم و وقاحت های ابلهانه را حتی شده با کامنت محکوم کنیم... "

عرض به حضورتون که واقعا دلم براتون سوخت با این دغدغه های سطح پایین و مسخره ای که دارید. به نظر شخص من زندگی اگر خوب و اصولی باشه، اینقدر سرگرم کننده و هیجان انگیز هست که دیگه نیاز به هیچ مسابقه ای برای سرگرم شدن نباشه. چه برسه به ورزشگاه رفتن و باقی مسائلش. 

من نمیدونم شما چطور زندگی میکنید، ولی بنده با 41 سال سن و یه فوق لیسانس و یه دکتری و در حال تحصیل یه دکتری دیگه و 5 بچه و یه نوه و بچه تو راه، همیشه خدا اینقدر زندگی ام پر تحرک و سرشار از فعالیت بوده که هیچ وقت حتی فکر ورزشگاه رفتن به سرم نزده. حتی به ندرت بازی های بین المللی تیم ملی مون رو هم دیدم. 

اینقدر کار و برنامه دارم که اگه یه روز خبر بدن دیگه هیچ مردی رو تو هیچ ورزشگاهی راه نمیدن، حتی 5 دقیقه هم بهش فکر نکنم. 

ولی شما اینطور که پیداست، زندگی فپق کسالت باری دارید که به این مسائل متوسل شدین. پیشنهاد میکنم به جای همچین آرزوهای دور و درازی برای خودتون مشغله و کار و برنامه دست و پا کنید. یه فعالیت جدی، تولیدی، هنری، خلاقیتی چیزی...

خدایا! 

میدونی از کجای خدایی کردنت خوشم میاد؟

که تو همونی هستی که هر کاری بخوای انجام میدی

هر کسی رو بخوای، با هر چی که اراده کنی، هر جور که بخوای عذاب میکنی 

و هر کسی رو دلت خواست، با هر چی که دوست داشته باش، هر جور که بخوای، بهش رحم میکنی

هی‌چ کس از بابت کاری ازت سوال نمیکنه

هیچ کس تو مملکتت باهات توان جدال نداره

هیچ شریکی تو اداره امورت نداری

کسی نمیتونه حکمت رو نقض کنه

کسی توان اعتراض به تدبیرت نداره

خلقت و آفرینش و دستور، همه مال توست و از جانب تو

آفرین بر همچین خدایی که پروردگار همه عالمه...