درباره تیتر امشب یه توضیح بدم: این جمله از حضرت امام خمینی هست خطاب به دولت مستقر در سال 59. به نظرم بی کم و کاست دولت فعلی هم لایق این خطاب هست. 

واقعا نمیفهمم جطور میتونن با این حجم از دروغ و دو رویی و هزار رنگی زندگی کنن. یعنی چطور یادشون میمونه کجا باید از چه شخصیتی استفاده کنن؟

فقط با یه نگاه ساده به اوضاع این یک ماهه بعد از انتخابات میشه فهمید، آقتیون قصد کار ندارن. اومدن که تو این 4 سال ته مونده ثروت کشور رو هم غارت کنن و برن، البته اگه دلشون بیاد که برن! 

فقط جنجال، فقط هیاهو، دروغ و انکار و فریب. آخه تا کی؟ تا کجا؟ 

و این وسط تحریمای جدید که هیچی، طرف مقابل رسما هم بیاد برجام رو پاره کنه، باز احتمالا دولت بنا به روحیه وفاداری اش!! سر قولش میمونه. 

یه ماجرایی هست درباره بعد از واقعه غدیر. که یکی از مخالفین از شدت عصبانیت از خدا میخواد سنگ از آسمون بیفته رو سرش. 

پرانتز باز:

عماد و نجم وقتی 5 ساله و 9 ساله بودن، نمایش این داستان رو برامون اجرا میکردن. عماد تازه ردیف جلوی دندوناش رو کشیده بود. با همون بی دندونی اش، با یه جدیتی میگفت:

ای محمد! 

آیا این دستور توست یا خدا فرمان داده؟

پس حال که چنین است، به خدا بگو سنگی از آسمان به جانب من بفرست تا نابود شوم و تن به این ذلت ندهم.. 

پرانتز بسته. 

کاش خدا یه چند تا از این سنگاش رو رو سر منافقا و دروغگوها مینداخت. اونایی که با دروغ کاسبی میکنن. 

سر همین جنجال روز جمعه هم، بماند که از همون چند ثانیه فیلم ساختگی و فرمایشی بودن ماجرا کاملا مشخص بود، ولی چه خوب میشد همه هتاکان به رؤسای جمهور با همین فرمون محاکمه میشدن. 

همه هتاکان به رهبر، امام خمینی و بالاتر از همه امام حسین و امام رضا علیهما السلام. 

و همینطور اونایی که تو روز روشن و جلوی همه، فقط بنا به سمت وزارتشون، راحت به مردم فحش میدن. 

خلاصه که تا بوده، ما از این جماعت به اصطلاح اصلاح طلب و در حقیقت افساد طلب، چیزی جز بد دهنی و بی ادبی و هتاکی ندیدیم....

بگذریم، یه کم از خدیجه خانم رئیس بنویسم؟!

یه رئیس میگم، یه رئیس میشنویدها! دیشب نرگس خانم بعد کلی بهانه گیری های عجیب و غریب و دستورات آنچنانی حضرت والا، بهش گفتن: خدیجه، فکر کنم دیگه موقع خوابه. 

ایشونم فورا، بی مکث، برگشته به من میگه: شباب! برو بخواب! 

یا امشب داشتم فاطمه رو میبردم برای دوچرخه سورای، خیلی ریلکس سرش رو انداخته پایین و داره دنبالمون میاد. بهش گفتم: کجا به سلامتی؟!

همونطور که داشت تند تند از پله ها پایین میومد، گفت: آره! منم میام!

گویا که دعوتی، تعارفی، چیزی بهش گفتم! 

نماز و اذان هم کلا به افق ایشون واجبه. داره بازی میکنه، ناگهان بهش الهام میشه که الان وقت نمازه، سریع پا میشه به نماز و در عین حال همه رو وادار به نماز میکنه. اونم نه الکی، باید بری وضو بگیری و درست و کامل یه نماز دو رکعتی بخونی تا رضایت بده! 

سر روزه گرفتن و غذا نخوردنش هم که بساطی داشتیم. اگه غذا گوشت تیکه ای یا مذغ داشت، میخورد. خدا نمیکرد گوشت نداشت غذا، یا تیکه ای و جدا نبود، در لحظه بچه ام نیت روزه میکرد! 

این خصلتش که غذا فقط شامل پروتئینه و لاغیر، تنها مشابه خارجی اش پدربزگمه.

از دیگر موارد حوزه ریاستی دخترم، لباس بقیه است! اینکه لباس پوشیدن خودش کاملا تحت اختیار خودشه و مثلا اگه سر ظهر تابستون ناگهان گیر بده به لباس بافتنی، نمیشه منصرفش کرد، به کنار. برای ما هم تصمیم میگیره و تا وادارمون نکنه به تعویض لباس کوتاه نمیاد. 

یعنی آرزو به دلم مونده یه شب با شلوار راحتی پام رو دراز کنم. الا و بلا که باید شلوار بیرونی بپوشم با جوراب!!! نمیذاره کمربندم رو هم باز کنم. فقط خدا رو شکر اهل کت نیستم بیرون از خونه. و الا که دیگه رسما باید بت کت و شلوار میخوابیدم. 

هیچ کس هم حق نداره به وسایل دیگران دست بزنه. حالا این وسایل مثلا شامل چی میشه؟

کل آشپزخونه و کابینتا و وسایلش مال مامان نرگسه مثلا. هیچی دیگه، برای آب خوردن هم نرگس باید بیاد لیوان آب کنه بده دست ما! 

یا مثلا هر نوع از لوازم التحریر و کتاب، مطلقا برای منه و گاهی استثناء نجم هم بی اجازه من دست برنه، چیزی بهش نمیگه. 

خلاصه که عین پاسبان بالاسرمون ایستاده که دست از پا خطا نکنیم.

همه این ریاست کردناش به کنار، رقابتش با فاطمه هم همون کنار. خیلی دوستش داره ها، جونش برای فاطمه میره، عین جوجه اردک همه اش دنبالشه، ولی تا وقتی که فاطمه با من یا مادرش کاری نداشته باشه. 

تا بخواد با ما حرف بزنه، یا ما کارش داشته باشیم، اینقدر سر و صدا میکنه و جیغ میزنه که پشیمون میشیم از حرف زدن. باید یواشکی با هم حرف بزنیم.  

با این اخلاقش خدا به خیر بگذرونه بعدی رو... 

خدایا! 

ما را ببخش که خاطرات خوبی را در این ماه خلق نکردیم. 

تنها دست مایه ما از این ماه رمضان تهی دستی ماست و اینکه از خود راضی نیستیم. 

ای خدایی که از خود راضی بودن را دوست نداری! 

از ما بی دلیل راضی باش

و افضلت به ما ببخش

و ما را در آغوش رحمت خود بگیر و رها نکن...