از بحث شیرین عیدی روحانی به مردم که بگذریم،

که هول شدن و فرمودن مردم بیشتر کار کنن، تا ما به اهدافمون برسیم،

که شاید اصلش میخواستن بگن:

عیدی ما اینه که به زودی به شجریان دستور میدیم تو خونه سران فتنه یه کنسرت با حضور دخترا و عروساشون اجرا کنه،

یا مثلا عیدی قرار هست یه گله از بازیگرا رو با هواپیمای فرست کلاسمون بفرستیم تور اروپا، تا شما تو خیالتون کیفش رو ببرید، 

یا اینکه قرار بوده از عیدانه شهروندی رونمایی کنه علی برکت الله،

یا هرچی،

میرسیم به اون یکی بحث شیرین چرا دم این گربه درازه؟ و لطفا محدوده دم خود را مشخص فرموده تا زین پس پایمان روی دمتان نرود... 

ضمنا محض یادآوری اینکه هولوکاست رو هم اوایل ازش به عنوان عجب چاخانایی میکنن مردم، صحبت میشده. 

کم کم با شعارهای وحدت شکنی نکنید و مودب باشید و... رسیده به جایی که آوردن اسمش هم جرمه و زندان داره، لطفا از وقایع و انفاقات هلوکاست سازی نکنیم.

مدعیان پوچ اندیش هم که تکلیفشون روشنه، همونایی که به هر بهونه ای هوچی گری میکنن تا مطالبات و توقعات فراموش بشه...

امروز بعد از نماز که برگشتیم، خانوادگی تصمیم گرفتیم به جبران بی خوابی های حساب در رفته، یه چند ساعتی نخوابیم! 

بلکه من خواهش کردم از بقیه که اجازه بدن من بخوابم. 

از بقیه منظورم از عماد بود که کمی صدای کمتری تولید کنه و از فاطمه که برای پرسیدن سؤال های ناگهانی اش کمی صبر کنه و از خدیجه که اصولا موافقت کنه با خواب من و امر به بیداری نده. 

ولی از پدر خانم و پسراش اجازه نگرفتم و به همین دلیل، درست ساعت 12 که تازه نیم ساعت بود خوابیده بودم، تشریف آوردن منزل ما.

اینقدر اومدنشون بدون دعوت و هماهنگی و اونم سر ظهر برام عجیب بود که اولش تصور میکردم دارم خواب میبینم!

بعد که کم کم بیدار شدم، دیدم خیر. از قضا بیدارم و ایشون با کل خانواده تشریف آوردن و روبه رو نشستن. 

تا اینجا که خب خیلی هم خوب، چه بهتر از این؟ 

ولی کمی که گذشت و استنطاق ها درباره اعتراف به حقیقت شروع شد، اوضاع کمی فرق کرد. 

اعتراف به چه حقیقتی؟ اینکه من دقیقا کجا کار میکنم و چرا؟

پرانتز باز:

موقع ازدواج، نرگس خانم طلبه بود و من دانشجو بودم و به صورت پاره وقت تدریس میکردم. از این بابت هم نیش و کنایه زیاد دریافت میکردم. که این درس شما نمیخواد تموم بشه و... 

این شد که تصمیم گرفتیم دیگه درباره وضعیت تحصیل و کارمون خیلی شفاف توضیح ندیم، بلکه حرف و حدیث کمتر بشه. 

ولی حرف و حدیث کم نشد.  بلکه طبق قانون بایستگی از موضوع چرا درست تموم نمیشه، به موضوع چرا به یه لیسانس فکسنی رضایت دادی و چرا دیگه ادامه نمیدی و با حقوق معلمی چطوری خرج و دخلت با هم میخونه و... تغییر پیدا کرد. 

با اینحال باز هم ما به همون پاسخ لبخند و سکوت ادامه دادیم و ترجیح دادیم حرف و حدیث جدیدی نشنویم. 

تا امروز که دقیقا نمیدونم از کجا، ولی فهمیدن که محل کارم هلیکوپتر سازی صنایع دفاع وزارت دفاع هست. 

پرانتز بسته. 

حالا اصل حرف این چرا همچین جایی به عنوان فلان سمت کار میکنی؟ یه لیسانس ریاضی و سابقه چند سال دبیری، چه ارتباطی به این شغل داره؟

من همچنان ترجیح میدادم جواب ندم و بخندم و بگذرم، ولی نرگس یهو انگار فرصت پیدا کرده باشه، گفت چرا نمیگی؟ اصلا خودم میگم و شروع کرد تمام و کمال برای پدرش توضیح داد، به این امید که فرجی در روابطمون ایجاد بشه و مثلا باعث بشه پدر خانم به دامادش افتخار کنه. 

ولی متأسفانه ترفند ایشون جواب نداد و اوضاع خراب تر از قبل شد.

یعنی اول که خیلی باور نکردن و نجم و عماد بشمار سه، رفتن مدارک و مقالات و خلاصه همه زار و زندگی ام رو آوردن که مثلا بشه مدرک راستی آزمایی. 

ولی بعدش بهونه گرفتن که چرا اینهمه به نرگس ظلم کردم و فقط به فکر خودم بودم و نذاشتم نرگس ادامه تحصیل بده. 

که خب ناچارا مدارک و پایان نامه های نرگس رو آوردیم خدمتشون که ببینن ظلمی در کار نبوده.

ولی باز به همین جا ختم نشد. به این خاطر که عماد یهو اون وسط برگشت گفت: این مقاله ها رو بابام خودش نوشته و نرفته مدرک بخره، خیلی جوش آوردن. 

پرانتز دوم باز:

پدر خانم که رسما و با افتخار چند سال پیش مدرک لیسانس و فوق لیسانس حقوق از دانشگاه آزاد خریدن و به این مناسبت بهمون شیرینی هم دادن. 

دایی حمزه شون هم با اینکه موفق به گرفتن دیپلم هم نشد، و به این خاطر فرستادنش سربازی، جدیدا مهنس صداش میکنن. هم خانواده و هم آشناهاشون. شاید میخوان وقتی مدرک گرفت، برای همه عادی باشه این لفظ. 

ضمن اینکه قطع به یقین میدونیم هنوز دیپلم نداره و دانشگاه نرفته. 

پرانتز بسته.

خلاصه که تیکه عماد منجر به دعوا شد. هر چند کلا موافق تیکه و متلک نیستم، ولی وجدانا حرفش مخاطب نداشت. بیشتر در اثبات من بود تا رد دایی و پدربزرگش.

و حتی اگه همچین منظوری داشت، اگه جوابش رو نمیدادن، به نفع خودشون بود. 

ولی خب دیگه... 

و حالا علاوه بر اینکه اعصابمون از این ماجرا به گل نشست، و علاوه بر اینکه باز مدتی در قهر و بایکوت به سر خواهیم برد، باید بعد از برقراری مجدد روابط، منتظر موج سوم حرف و حدیث ها و کنایه ها باشیم....