اول تشکر بابت پیام های تبریک خصوصی. مخصوصا پیام ارش عزیز که بعد مدتها پیام دادن. دل منم برات تنگ شده پسر. کجایی؟ 

و بعد هم خدمتتون عارضم که بله، دعاگوی تک تک دوستان وبلاگی بودم. و از جانب همه سلام دادم. ان شاءالله که قبول واقع شده باشه. 

زهرا و دخترش رو هم نشد بیاریم. محبوب اجازه نداد. بهش گفتم خودت هم بیا بریم که کارش رو بهانه کرد. البته دو سه هفته ای ساعات کاری اش رو کم کرده، ولی نمیخواد مرخصی بگیره که کارش رو از دست نده. 

این مربی رانندگی هم از اون مشاغل سخت روزگاذه ها! مخصوصا برای خانم ها. از طرفی حقیقتا هم به مربی خانم نیاز هست. 

خدیجه هم اول به شکل اسباب بازی نگاه میکرد به بچه. بعد که کم کم متوجه شد موحود زنده است و واقعیه، نشسته بود بالا سرش که تا کوچکترین حرکتی کرد، به ما اطلاع بده. 

و خدا رو شکر نسبت به اینکه من یا نرگس بچه رو بغل کنیم، حساسیت نشون نداد. آخر سر هم که اصرار داشت بیاریمش با خودمون. ما هم از فرصت استفاده کردیم و بحث بچه جدید رو پییش کشسدیم باهاش. 

بهش گفتم نی نی دوست داری؟ دوست داری ما هم نی نی داشته باشیم؟ و... 

بعد کلی مذاکرات شیرین و خوشمزه، که قشنگ متوجه شد مامانش یه نی نی داره براش میاره، با ذوق و شوق اعلام کرد که... 

خب نمیگم چی گفت. ولی جدای از خنده و شوخی، حرفش نشون داد خیلی بیشتر از حد انتظارمون میفهمه. 

امروز هم بعد از ظهر تلفن کردم خونه، خودش گوشی رو برداشته. سلام و احوالپرسی و کجایی و کی میایی و آخر سر هم گفت : نون بخر با بستنی!! 

اینقدر جدی گفت نون بخر، که فکر کردم نرگس یادش داده. بعد که نرگس گوشی رو گرفت، گفت: اصلا نون لازم نداریم! تشخیص خودش بوده. 

توضیح اینکه خیلی کم پیش میاد وقتی تلفن میکنم خونه، نرگس چیزی سفارش بده برای خرید. خرید روزانه خونه رو که عماد و نجم انجام میدن، وسیله دیگه ای هم لازم باشه، صبح نرگس بهم میگه. 

به این خاطر مطلقا همچین صحبتی رو از ما نشنیده که حالا تقلید کرده باشه. خودش شخصا فکر کرده و تصمیم گرفته سفارش خرید بده. و جالب اینکه تا رسیدم هم بدو اومد سلام کرد و سراغ بستنی رو گرفت! 

درباره مطلب قبل یه پیام بلند بالا داشتم که چرا گفتم جدا کردن محیط یکی از حقوق زنان هست. 

البته که نه به این کوتاهی و سادگی. خلاصه اش این بود. 

من در موارد ضروری منظورم نبود. و این مثال زنونه مردونه کردن خیابون به اندازه کافی ابلهانه هست. نیازی به دفاع نداره. 

منظورم جاها و مواردی بود که امکانش هست و مشکل نداره. 

فرض در مدارس دخترانه، چرا معلم مرد میارن؟ نگید نیست، که خودم دو سال پیش تو دبیرستان زهرا درس میدادم. 

اصلا چرا نباید مدارس دخترانه به اندازه کافی محصور بشه که دخترا بتونن بدون حجاب و لباس فرم درس بخونن؟

یا چرا پارک و بوستان کاملا دخترونه و پوشیده اینقدر کمه؟

یا بیمارستان ها چرا بخش کاملا زنانه برای خانم ها ندارن؟ اگر هم دارن فقط اسمشه. و الا از دکتر و همراه و خدمه مرد اینقدر میرن و میان که هیچ فرقی با بخش مختلط نداره. 

در این مورد هم به اندازه کافی شاهد مثال دارم.

یا استخدام خانم ها در مشاغلی که اصلا اولویتی ندارن.

اگر این تفکر نهادینه بشه برای دخترا که کار بیرون از خونه واقعا افتخاری نداره و تا ضرورت نباشه، خونه داری و بچه داری در اولویته، بخش عظیمی از مشکلات حل میشد. 

و باور کنیم ادامه این ماجرای حقوق برابر زن و مرد و اینکه به هر دو به صورت یکسان فرصت درس و کار بدیم، میرسه به همونجایی که کشورای دیگه رسیدن.

کجا؟ اینکه مثلا به خانما هم عین مردا فرصت میدن تو مسابقات ورزشی بیان توپ جمع کن و طی کش زمین باشن. از این تحقیر بالاتر؟

یا چیزی که همین الان یادم اومد، کره جنوبی که بودیم، هتل، اتاق یه تخته گرفته بودن برامون. و تو کمد اتاق چند تا بالشت با شکل اندام های مختلف زن بود که... 

حتی نوشتنش هم ناراحت کننده است. این نگاه ابزاری، نتیجه و محصول همچین تفکریه. 

وقتی میگم ابزاری، دقیقا ابزاره. همونقدر که ما از وسایلمون به وقت نیاز استفاده میکنیم و بعد کنار میذاریم، نتیجه تفکر مساوات حقوق زن و مرد هم میشه ابزار شدن زن در دست مردها. 

وقتی این حرفا رو مینویسم، یاد تک تک نمونه ها و مواردش میفتم. یاد صحنه های دردناکی که دیدم...

خدا لعنتشون کنه...