06:14:54

یه پروژه خیلی سنگین دارم که باید تا آخر مرداد تحویل بدم، ضمن اینکه باهام کنار نمیاد متأسفانه و خیلی حرف ناشنواست! 

اینقدر درگیرشم که نه فقط از کل اخبار جهان هستی بیخبرم، که خونه و بچه ها رو هم فقط صبح بعد نماز وسر صبحانه میتونم درست و حسابی ببینم. 

بازم خوبه که این رسم صبحونه خوردن بعد نماز و نخوابیدن بعدش رو داریم ما. و الا شب که زود برسم، 10 و نیم 11 هست. فاطمه یا خوابه، یا در حال رفتن به هپروت، خدیجه رو هم نرگس داره عادت میده به 10 خوابیدن و از قبل سفارش کرده بهم که بی صدا بیام و حتی اگه بیدار بود باهاش بازی نکنم که سر حال نشه. 

نجم و عمادم مشغول کتاب و کامپیوتر هستن و واقعا لشگر شکست خورده است خونه، صحبت و حرفی نمیشه زد. 

ولی خب در عوض، از ساعت 4 تا 5 و نیم صبح که از خونه بیرون میام، به اندازه شارژ مورد نیاز روزانه ام میبینم و میشنومشون. 

عماد با وجودی که یکی از گزینه های اصلی اش در مورد شغل آینده اش میوه فروشی هست، از بس میوه دوست داره و از بوی میوه و سبزی تازه مست میشه، این تابستون یه معلم طراحی وب از بچه های مسجد پیدا کرده و داره به صورت حرفه ای تکمیل میکنه این موضوع رو. پیشرفتش هم بنا بر گزارشاتی که میده، به نظرم خوبه. ولی همچنان

هر روز یادآوری میکنه که خیلی وقته نبردمش رانندگی. 

پدرم مدتیه زانوشون خیلی درد میکنه و نمیتونن رانندگی کنن، و الا که عماد التماس من رو نمیکرد. 

نجم الدین اما غیر از کتاب خوندن، تقریبا هیچ کار دیگه ای نمیکنه. یعنی بیرون نمیره. در حد همین خرید روزانه فقط. به قول خودش کتاب عقب مونده داره!! این یه سال به خاطر کنکور، یه 200 تا کتاب رو گذاشته تو لیست انتظار و الان داره جبران میکنه. 

گزینه اصلی اش هم برای ادامه تحصیل اینه که اگه بشه، برای این مقطع به صورت مجازی یا مکاتبه ای ثبت نام کنه و هم زمان سربازی هم بره و برای مقاطع بعدی دولتی بخونه. اگه امکانش باشه، منم بدم نمیاد. بیشتر نگران هزینه اشه که بسی گرانه! 

فاطمه هم خدا رو شکر هم 3 سانت قد کشیده و هم 2 کیلو کم کرده. عماد شبا نمی ساعت میبردش دوچرخه سواری، خودش هم صبح تا شب به قول نرگس 200 مرتبه با خدیجه این پله ها رو بالا پایین میرن و بازی میکنن. 

مشکل اصلی پله ها بزای خدیجه، نرده هاش بود که نرگس یه طرح جالب داد براشون:

4 گوشه پتو و لحاف های قدیمی مون رو سوراخ کرده و قلاب انداخته و با طناب به نرده ها وصل کرده، جوری که دیگه خدیجه نهایتا اگه تو پله ها بیفته، چند تا پله رو قل میخوره و دیگه از لای نرده نمیفته. 

خدیجه هم که روزانه کار  و حرف جدید یاد میگیره. دیروز سر صبح، تا وای فای روشن شد، صدای پیام تلگرام گوشی ام اومد، برگشته میگه" بابا! تلنگام داری؟

-بله جونم. تلنگام دارم. 

: میشه ببینم؟

-بله، بفرمایید. 

یه چند بار که لیست مخاطبام رو بالا پایین کرده، میگه: پس دیین، دیین کوجاست؟ منظورش همون دیرین، دیرینه. گفتم من دیرین دیرین ندارم. 

: بذار درسش کنم....صب کن... الان میگم کوجاس... 

بعد رفته تو برنامه کروم، به اصطلاح خودش سرچ کرده. بعد که دیده پیداش نمیکنه، میگه: چرا این کار نَمیکنه؟ ایتنت نداری؟!!!

چند روز پیش هم با نرگس و و فاطمه و مادرم رفتن پارک پردیسان. فرداش برام تعریف کرد: بابا! من، خب، با مامان، بعد، با مامانی، لفتیم دّدَل، بعد من دُفتم:آقاها کوجان؟ بعد، مامان نلگس چادُل، نه!!!  مامانی چادل، نه!!!  دُفتم: آقاهه نیاد؟ مامانی دُفتش: نه! 

به قول نرگس، بالافاصه که وارد پارک شدن و دیده هیچ کس حجاب نداره، خیلی تعجب کرده و فوری پرسیده پس آقاها کجان؟

خب دیگه، من رسیدم. باید پیاده بشم.