خب، بالاخره این مراسم تحلیف و متعلقاتش تموم شد. که جا داشت به جای اعلام یک روز تعطیلی، سه روز عزای عمومی اعلام بشه. از بس که مسئولین یکی از یکی بهتری داریم و همینطور گل و بلبل تر از قبل میشه کشور. 

الان دیدم چه مسخره بازی درآوردن سر عکس انداختن با اون زنک، تو مجلس. یعنی اینقدر موگیرینی ندیده بودن این نماینده ها خبر نداشتیم؟

بعد ما از اینا توقع داریم وزیر بی کفایت و دزد رو استیضاح کنن و جلوی توتال رو بگیرن و یه فکری به حال مشکلات کنن. 

این سه روز تعطیلی رو هم از همون اول که خبرش رو شنیدم، خورد تو حالم. پنجشنبه که از قبل استاد تعطیل کرده بود، امروز هم بهش اضافه شد، کلی عقب افتاد کار. خیلی کار پیچیده و دقیقه.

خدا هم که دید من اصلا بابت این سه روز تعطیلی خوشحال نشدم، واسه ام یه برنامه مفصل ریخت تا من بعد بابت هیچ اتفاقی غر نزنم. 

ما یه زودپز داشتیم مال جهیزیه نرگس خانم که سال ها بی درد سر برامون کار کرده بود. تا چند وقت پیش که واشر درش هرز شد و درست نشد. ما هم یه زود پز گرفتیم از این مدل های جدید که کل در با یه چرخش 15 درجه ای چفت میشه. 

موقع خرید چقدر فروشنده از جهات مختلف کامل و شفاف طرز استفاده اش رو برامون توضیح داد بماند. دفعات اولی هم که نرگس میخواست استفاده کنه، همه رو صدا میکرد و نکات و طرز استفاده صحیحش رو توضیح میداد که خدای نکرده اتفاقی نیفته. 

مخصوصا این نکته اش که برای باز کردن در، اول باید از روی حرارت برش داشت، حدود 5 دقیقه صبر کرد تا کامل بخارش خارج بشه، بعد باز کرد. چون مثه قدیمیا سوپاپ نداره و نمیشه روش آب سرد ریخت. 

ولی پنجشنبه نمیدونم چرا و حتی خودش هم یادش نیست که چی شد این نکته رو فراموش کرد. 

از صبح پای سیستم نشسته بودم و مشفول کار خودم بودم که حدود 10 یه صدای شبیه برخورد دیسک به کف اتاق که در واقع سقف آشپزخونه است اومد. 

به واقع از بالای پله ها پریدم پایین که ببینم چی شده. 

قبل هر چی چشمم دنبال آمار اعضای خونه بود که ببینم همه هستن یا نه. 

تا نرگس حالش جا بیاد و بتونه حرف بزنه و بگه چی شده، چند دقیقه ای طول کشید. 

از اوضاع آشپزخونه که دریاچه ای از خورش وسطش تشکیل شده بود و دستای تاول زده نرگس و جای ضربه در زودپز به سقف که یه تیکه از سقف رو خراب کرده بود و باقی شواهد اینطور فهمیدم که احتمالا نرگس صبر نکرده بخار زودپز کامل اجرا بشه. 

نرگس هم وقتی یه کم حالش بهتر شد همین رو گفت. که اصلا یادش نبوده باید از روی اجاق بر داره و چند دقیقه صبر کنه. و اتفاقا درش باز نمیشده و خیلی فشار آورده تا باز شده. 

باز که چه عرض کنم، شلیک شده. 

فقط چقدر خدا به همه مون رحم کرده که ذره ای از این حجم از خوررش در حال جوش به سر و صورت و دستای نرگس نپاشیده و بچه ها، مخصوصا خدیجه تو آشپزخونه نبودن و... فقط خود خدا میدونه. تاول دست هاش هم به خاطر داغ بودن ظرف بود. 

تنها نگرانی مون وضعیت بچه و نرگس بود. که طبق معمول خدیجه رو سپردیم به مادرم و رفتیم بیمارستان. و تا امروز بعد از ظهر هم تو اورژانس بستری بود. 

نه مرخص میکردن بیایم خونه و نه کارمون رو راه مینداختن. واقعش همون اول تشخیص داده بودن مورد خاصی نیست، ولی دلشون نیومده بود بدون ناله نفرین ولمون کنن. سر بهانه های الکی نگهمون داشتن دو روز. تازه امروز قصد جدی برای بستری داشتن. الا و بلا که باید بارداری خاتمه پیدا کن چون احتمالا فلان و بهمان شده و امکان داره جنین از دست بره. 

یعنی جلو جلو بچه رو بکشیم، چون ممکنه به خاطر ترس شدید نرگس، مشکلاتی براش به وجود اومده باشه. 

پزشک خود نرگس هم مسافرت بود و بهش دسترسی نداشتیم. به معنای دقیق کلمه تو بد هچلی گیر افتاده بودیم که ناگهان امروز صبح، خدا دکتر نرگس رو رسوند بیمارستان. 

ایشونم بعد 67 نوع معاینه دقیق و بررسی با چند تا دستگاه مختلف اطمینان دادن که بچه مشکلی نداره. 

که تازه حتی اگر هم مشکل پیدا کرده باشه، چرا جلو جلو بکشیمش؟ نهایت... 

خلاصه که خوب شکنجه مون دادن این دو روز. 

ولی الحمدلله به خیر گذشت و الان حال نرگس خوبه. مخصوصا که اومدیم خونه و دیدیم نجم و عماد دو تایی کل آشپزخونه رو شستن و هیچ اثری از واقعه پنجشنبه باقی نمونده. سقف رو هم با چسب کاشی پر کردن و روش از این کاغذ دیواری های پشت چسب زدن، جوری که هیچ اثری از خرابی نمونده. 

فاطمه هم واسه خوشحال کردن مامانش کتاب شاهنامه! رو شروع کرده به خوندن و فهمیدن. تا الان 12 صفحه اش رو یاد گرفته. 

خدیحه هم اول کلی برامون ناز کرد و رفت پشت مادرم قایم شد و نیومد بغلمون. تا کم کم آشتی کرد. بعد واسه مامانش تعریف کرد که: من هی دُفتم مامان نلگس کوجاس؟ من هی دُفتم مامان! بیا..