06:09:31

چند تا پیام خصوصی داشتم درباره نتیجه کنکور نجم و اوضاع و احوال بچه ها و حال نرگس.

الحمدلله نرگس خیلی بهتره دستش. تاولش کمرنگ شده. دیشبم دوباره رفتیم سونوی تخصصی قلب جنین که الحمدلله سالم بود و مشکلی نیست. 

صدقه هم ممنون از یادآوری تون، همون لحظه اول کنار گذاشتیم. زودپز رو ولی دور ننداختیم، چرا دور بندازیم؟مگه خصومت شخصی داشته با ما؟ ما باید درست ازش استفاده کنیم. به این فرمون بخوایم زندگی کنیم، کلا باید برگردیم به دوران غار نشینی. 

امروز صبح رفتم یخ از جایخی بردارم، دیدم یه قوطی کرم خالی که لبه هاش کمی تا قسمتی آب شده، تو جا یخیه! دور و برم رو که نگاه کردم دیدم چند تا کبریت نیم سوخته هم رو کابینته. 

فاطمه که اومد پایین ازش پرسیدم جریان چیه؟ 

پرانتز باز: این مدل آزمایشات شیمیایی یکی از سرگرمی های منحصر به فردشه. پرانتز بسته. 

: دیدم قوطی اش بوی خیار میده، گفتم حتما از عصاره خیار تو کرمش استفاده شده. بعد هوای توش رو داغ کردم که ازش خارج بشه، فورا گذاشتم تو جایخی تا اون عصاره ته مونده تو هواش، یخ بزنه، ببینم چیزی توش رسوب نکرده بود؟!!!!

این از شیمیدان خونه ما که همزمان به مبحث الکترونیک هم خیلی علاقه داره و داره خود ‌آموز ربات سازی یاد میگیره. 

من که فرصتش رو ندارم یادش بدم، فقط برنامه فلو کد رو براش نصب کردم و یه توضیح مختصر بهش دادم. کلی برنامه های کوچیک بامزه نوشته. بهش قول دادم براش وسایل بگیرم که بسازه. 

خدیجه خانم هم همچنان در حال ریاست و نظارت بر احوال خانواده هستن و کوچکتذین حرکت و فعل و سخنی از نظرش پنهان نیست. 

دو سه شب پیش بعد چند سری سواری بازی و شعر و قایم موشک، بهش گفتم: خدیجه، بابا! فکم دیگه کار نمیکنه. خسته شدم. یه کم شعر نخونم؟

آخه فرقی نمیکنه چه بازی داریم میکنیم، شعر خوندن برای تمام بازی ها لازمه! 

اول هیچی نگفت و ظاهرا قبول کرد و رفت برای خودش شروع کرد به نقاشی کشیدن. و همینطور زیر لب با خودش این شعر رو زمزمه میکرد:

من از بابا ناراحتم... شعر نمیخونه دیگه... خسته شده...!! 

دیشبم که عماد داشت با همه خداحافظی میکرد و از فاطمه لیست سوغاتی سفارش میگرفت، با بسیج مسجد رفت مشهد، هنوز نوبت به خدیجه نرسیده بود، برای خودش رفته رو به دیوار وایساده به بازی. 

: آقا فروشی! چیز خوشل دارین؟ برا خیجی خانوم بخرم؟ چیز خوشل، لباس نه!!! کتاب باشه، ام... ام... گوشی باشه... دین دین، ژن خوب باشه... ننگاشی باشی... 

پرانتز باز: این نه هایی که تو جواب بازی های خودش میده، یه چیزیه خوردنی! اینقدر که باحال و کشدار میگه:نه

جلو جلو هم سفارش میکنه کسی براش لباس سر خود نخره، نمیپوشه. 

منظورش هم از گوشی، این گوشی های اسباب بازی نیست، داره دو تا. منظورش یه لمسی واقعیه! 

یکی از انیمیشن های مورد علاقه اش، دیرین دیرین، قسمت ژن خوب هست. خیلی خوب متوجه اش میشه و مو به مو برات اجراش میکنه. 

ننگاشی هم یعنی وسایل مورد نیاز برای نقاشی. 

بستنی هم که در طول روز به کمتر از 3 تا قانع نیست. دیشب که دیگه مجبور شدیم تلفن کنیم به آقای دکوت،همون دکتر خودمون، بلکه آقای دکوت بهش بگه بستنی دیگه نه، که خیلی شیک و مجلسی رفته تو راهرو یواشکی صحبت کرده و اومده میگه: دکوت گفت بستنی؟ باشه. پلو نه!!! 

عماد رو هم با دو تا ساک راهی کردیم، یمی برای خودش و یکی مخصوص زهرا و دخترش. سفارش ویژه هم کردیم که به جای ما تا میتونه بو کنه بچه رو. فاطمه هم کلی ایده های مخصوص خودش داشت برای منجمد کردن بوی بچه!!! 

نجم هم خدا رو شکر با رتبه خوبی مجاز به انتخاب رشته شد. احتمالا بتونه تهران بره. هرچند وسوسه دانشکده افسری و دریانوردی و فیزیک محض پیوسته همدان هم هست خیلی. من که چشمم آب نمیخوره بمونه پیشمون. این پسر از اولش هم بچه راه دورمون بود. 

خب من رسیدم، باید پیاده شم. 

بغل دستی هم کامل از مطالبم فیض برد!!