أنت کهفی حین تعیینى المذاهب فى سعتها و تضیق بى الأرض برحبها... 

تو پناهگاه من، کهف منی، تو مأمن منی، وقتی که راه ها و مذاهب، با همه فراخی شان مرا به عجز میکشانند و زمین با همه وسعنش، بر من تنگی میکند... 

همه دعای عرفه یه طرف، این فرازش هم یه طرف. دل آدم رو بدجور هوایی کربلا میکنه. هوایی بین الحرمین. خوش به حال اونایی که بین الحرمین عرفه خوندن، من که حتی فرصت نکردم مسجد برم. تا 4 دانشگاه بودم و موقع برگشت، تو مترو فقط روخونی کردم... 

عماد بالاخره برای این چند روز آخر تونست یه کار پیدا کنه: شاگرد نونوایی! با دستمزد روزی 10 هزارتومن. که البته خیلی هم راضیه. منم خدایی اش خوشم اومد.

یعنی اساسا دوست داشتم میشد تو خونه تنور داشتیم. ولی حیف از این تمدن مزخرف شهری که همه رو ربات میکنه.

فاطمه هم چند روزیه اصرار داره با هم مسابقه پانتومیم بدیم. گویا که تلویزیون داره یه سری مسابقه پانتومیم پخش میکنه، فاطمه هم جوگیر شده. من ولی خیلی مشتاق نبودم و دیر رسیدنم رو بهونه میکردم. 

چرا؟ به خاطر سابقه اش تو بیست سؤالی و سؤالای عحیبش مطمئن بودم بدجوری میذارتم سرکار.

تا امشب که دیگه قبل از مغرب خونه بودم و هیچ بهونه ای نداشتم. ولی برخلاف تصورم خیلی ساده بود. سؤالاتش اصلا سخت نبود. یعنی حتی احتیاج نبود بازی کنه. تا مثلا اولش گفت از مشاهیره و حالت کشتی به خودش گرفت، گفتم: ابراهیم هادی؟نه، بابا نظر؟ بله! 

یعنی قشنگ 30، 40 تا سؤال برام اجرا کرد و ظرف 10 دقیقه تمامش رو جواب دادم. یکی از دلایلش این بود که محدودیت سؤال داشت و از مفاهیم انتزاعی انتخاب نمیکرد.

اما دلیل مهمترش این بود که میشناسمش و میدونم چه کسایی براش شخصیت مهمی ان و کجاها رفته و چیا خورده. ولی بچه ام کلی ذوق کرد که آخ جون، ما از همه اونایی که شرکت کردن باهوش تریم و اگه ما بودیم، اول میشدیم. 

این وسط هم خدیجه هم طبق روال خودش رو قاطی میکرد و کلی سؤال هم اون برامون داشت. مثلا رفته پشت در، بعد یهو اومده تو، تا کمر دولا شده، بلند بلند سلام کرده. خودش هم تند تند جواب داده: داداش ناجامید! همون نجم الدین

یا اینکه خوابیده وسط، با خر و پف، بعد گریه الکی، بعد هم مثلا شروع کرده به خوردن، چی خورده؟ آب عسل! توضیح اینکه، شیر مادرش و شیر خشک که خیلی وقته نمیخوره. ولی شبا یه شیشه آب عسل براش درست میکنیم، میذاریم بالا سرش. اگه خودش نتونه تو خواب پیداش کنه، یه کم نق میزنه.  میریم میدیم دستش. خودش میخوره و میخوابه. 

بعد نوبت ما شد که اجرا کنیم و بچه ها حدس بزنن. منم کوالا وار، گفتم نشسته احرا میکنم. البته با چشم و ابرو که خیلی بهم فشار نیاد! سؤالم خوراکی بود. به نرگس چشمک زدم و به یخچال اشاره کردم و بعد به حالت سؤالی سرم رو تکون دادم؟ که خدیجه فورا گفت: بستنی داریم؟!!

و دقیقا همین منظورم بود. یعنی کلا، خدیجه استاد ترجمه چشمک ها و نگاه های من و نرگسه. هیچ رمز و اشاره ای بهش کارگر نیست. اینقدر که نجم میگه باید کلاس کشف رمز بذاره برای وزارت اطلاعات. 

جای زهرا که همیشه خالیه، ولی اینجور شبا که بازی میکنیم، دلم براش 100 برابر تنگ میشه. اینقدر که بلد بود اشکمون رو از خنده دربیاره. 

پی نوشت: این مطلب رو دیشب نوشتم، ولی یادم رفت ارسال کنم، رفت تو پیشنویس. الان ارسال کردم