بالاخره بعد از کلی بالا پایین کردن و سنجیدن جوانب، باز به این نتیجه رسیدم که هیچ کجا خونه خود آدم نمیشه. 

حق با شما بود، امنیت و آرامش اینجا رو نمیشه فدای راحتی تلگرام کرد. 

البته سروش هم تا حدی هنوز خلوته و حسنی که داره اینه که میشه کانال تعاملی ایجاد کرد، ولی در عین حال هنوز مشکلات فنی هم داره. به عنوان مثال قابلیت حذف پیام نداره. یعنی پاک میکنه، ولی دو دقیقه بعد بازش کنی میبینی سر جاشه. 

فقط کاش اینجا، مرکز مدیریت وب، از این قالبای رسپانسیو میشد که متناسب با دستگاه، طراحی اش تغییر میکرد. قالب اینجا رو مدیریت اصلی سایت بیان میتونه تغییر بده. 

اسکای اواخرش همچین قابلیتی پیدا کرده بود. یه مدتی هم من اول اونجا مینوشتم و بعد کپی میکردم به اینجا. منتها این گوشی جدیدم کلیپ بردش یه سقف مشخصی کاراکتر ذخیره میکنه و مطلبای طوماری من توش کامل جا نمیشه. 

آره خلاصه، مشکلاتم زیاده!! 

یه هفته است، درست از شب عید غدیر، هر شب بلااستثنا یه استرس عجیبی دارم. یه معجونی از دلشوره و نگرانی و شرمندگی و پشیمونی. بابت چی؟اصلا نمیدونم. 

اول فکر کردم شاید ضمیر ناخودآگاهم نگران نتیجه کنکور نجمه، که نبود واقعا و امروز هم نتیجه اش اومد و قبول شده خدا رو شکر. یکی از انتخاب های تهرانش که با خواهش و تمنای مادرش زد، قبول شده. ان شاءالله که خیره. 

بعد گفتم شاید قولی دادم به کسی که یادم نیست، یا دلی شکستم و متوجه نشدم یا حرفی زدم که به کسی برخورده. بیشتر فکر میکردم تو مهمونی و شلوغی دو سه روز عید غدیر اتفاقی افتاده و یادم نیست. 

ولی امروز تمام دو سه هفته قبلم رو آنالیز کردم، هیچ اتفاقی که بتونه حال من رو توجیه کنه، پیدا نکردم. 

اضطرابم هم فقط یه احساس درونی نیست. علائمی مثل تپش قلب هم دارم. 

یه ترس غریبی دارم که نکنه قراره کسی رو از دست بدم؟!...

امروز که رفته بودیم دیدن مادر، پسر 10، 11 ساله پرستارشون هم اونجا بود و داشت گوشه اتاق با تبلتش بازی میکرد. بیشتر ساکت بود، اما گاهی که هیجانی میشد، حالا خوشحال یا ناراحت، یه سری الفاظ ماورایی هم به کار میبرد. 

در کل خیلی واضح نبود. اما از همون ظهر تا الان خدیجه تا از چیزی ناراحت میشه، فورا میگه:گرمت بزنم!! یعنی دقیقا بر وزن همون جمله ای که شنیده و جالب اینکه خیلی هم دقیق و به موقع استفاده میکنه!! 

نرگس خانم میگه بنی آدم استعدادی که تو یادگیری کار خلاف داره، اگه برای ثواب میذاشت، دیگه نیازی به امر خدا برای سجده فرشته ها نبود. 

از فاطمه و عماد هم بنویسم که خوبن خدا رو شکر و پکر و ناراحت از اینکه تابستون داره تموم میشه. 

خبرهای رسیده از راه دور هم حاکی از سلامتی بادوم و مغز بادوم هستن. 

فقط میمونه جواب دادن به یه سؤال بنیادی: دکمه "غلط کردم اجازه دادم دخترم بره راه دور" زندگی کجاست؟ یعنی نمیشه این قسمت از رضایتم رو پس بگیرم؟!