سوره غم میرسد، آیات مریم میرسد

عطر سیب و بوی اسپند محرم میرسد

دست خود را روی سینه میگذارم با ادب

آه، دارد مادری با قامت خم میرسد... 

نمیدونم چرا به نظرم امسال تابستون خیلی سریع تر از همیشه تموم شد. یا شایدم نه، اتفاقات بیشتر و پیچیده تری برامون افتاد که فرصت استراحت بهمون نداد. 

خیلی دلم میخواست برای بچه ها وقت بیشتری میذاشتم، مخصوصا فاطمه. اینقدر که سریع بزرگ میشن، آدم ازشون جا میمونه. 

همین پارسال چقدر سر تماشای تلویزیون باهاش کل کل داشتم و نگرانش بودم؟! ولی امسال نه اینکه نبینه، باز هم روزی یکی دو ساعت رو میرفت خونه مادرم برای تلویزیون، اما حرص و ولع پارسال رو نداشت. 

روزی نهایت یه برنامه و البته هدفمند هم بود کارش. غیر از ایمکه کار با فلوکد رو خیلی خوب یاد گرفت و من متأسفانه فرصت نکردم براش جعبه ربات بگیرم، خیلی هم کارای دستی مختلف یاد گرفت. 

یه چند تا داستان کوتاه هم به صورت پاورپوینت درست کرد. با عکس و صوت. 

چند شب پیش هم برامون از نتاتیج اخلاقی پیام های بازرگانی تلویزیون برامون گفت که جدا خیلی بامزه بود:

که مثلا انسان ها بعضی شون گیاه و گوشت میخورن و بعضی شون دستمال کاغذی خوارن!

یا یکی از وسایل ضروری هر خانمی، وقتی میره بیرون از خونه یه قوطی مایع ظرفشوییه که اگه جایی ظرفی کثیف بود، بشوره. 

لیستش خیلی بلند بالا بود، ولی من همین دو تا رو یادم مونده. چون دیدم تبلیغش رو. 

آهان یکی دیگه اش این بود که این روزا دیگه دونستن پایه بچه هنر نیست، مدرسه خودش اتومات ثبت نام میکنه، مهم اینه که بدونیم بچه ها مون تو کانون چه پایه ای هستن! 

خدیجه هم یه دستگاه صوتی تمام وقت شده. یعنی محال بیدار باشه و صدایی نده!! یا داره برامون یه چیزی تعریف میکنه و شعر و قصه میخونه، یا با خودش حرف میزنه و عین طوطی تمام حرفا و صحبتایی رو که از صبح تا شب شنیده، تحویلمون میده. 

یعنی اینقدر دقیق که من دیشب فهمیدم دیروز مادرم مهمون داشتن، اونم یکی از  دوستای خیلی قدیمی شون! و بعد که از نرگس که پرسیدم، باورش نمیشد فقط از حرفایی که خدیجه زده فهمیده. آخه یه اصطلاح مخصوص این خانم داشت که من از بچگی برام جای سوال بود یعنی چی و تا الان از هیچ کس نشنیدم: جمبلی!  یا یه همچین چیزی. و خدیجه مدادم تو صحبتاش این کلمه رو تکرار میکرد. 

عماد هم دو روز و دو شبه داره مغزم رو میخوره که اجازه بدم باز هم بره نونوایی. میگه از همون 5 میرم تا 7 و بعدش یه راست میرم مدرسه. مشکلی با نفس کارش ندارم، خیلی هم خوب. ولی تو این مدت خیلی دلم براش تنگ شده. آخه کار من به قدری زیاد شده که فقط صبح ها، سر صبحانه میتونم ببینمشون.

نجم هم رفت ثبت نام کرد، و راستش با عرض معذرت از دوستی که خواسته بودن بگم چه رشته و دانشگاهی، نمیگم این مورد رو. رتبه اش هم قبلا گفتم فکر کنم؟ اگه نه، زیر 200 شد. 

یه چیزی در مورد نرگس بگم؟ من اگه جاش بودم اصلا توان راه رفتن نداشتم. فقط میخوابیدم. واقعا درک نمیکنم اینهمه انرژی رو از کجا میاره. فقط سر و کله زدن با خدیحه، یه کوه انرژی میخواد. بعد من 9 و 10 شب خسته و هلاک میرسم خونه، نای سلام کردن ندارم، جواب سلام و احوالپرسی شون رو زیر زبونی میدم، ولی به جاش نرگس بمب انرژیه. واقعا میگم من اصلا توان تحمل این شرایط رو ندارم.

دکتر برای اواخر مهر وقت داده. هر چند که من بعید میدونم. بعد 4 تا دیگه این برام تجربه شده ما باید رو همون اوایل حساب کنیم!