وسط تشییع شهید حججی مدادم با خودم تکرار میکردم:لیاقت شهادت که نداری، چرا لااقل از خجالت زنده بودنت نمیمیری؟!!!

...

تمام دهه، تو تمام عزداری ها و گریه هام، با خودم کلنجار میرفتم که دیگه امسال بعد عاشورا از غصه بمیر! 

...

ادعای عرفان و کشف و شهود نمیکنم و ندارم. ولی واقعا تعجب میکنم از اینکه بازم سرگرم زندگی میشم. بالا و پایینش، سخت و آسونش،تلخ و شیرینش...وقتی خوب بهش فکر میکنم، تمامش هیچی نیست..هیچی..اگه حسین نباشه. 

حتی بچه هام، میگم بچه هام که جونم براشون میره.. 

خیلی وقت پیش یه بار داشتم به بهشت فکر میکردم که چطور خوبی مطلقش دل رو نمیزنه. دیدم هر چی بالا پایین میکنم، میبینم بهشت رو هم فقط با امام حسین میشه تحمل کرد. 

با همه این حرفا نمیدونم چطور میشه که دوباره زندگی ما رو بعد عاشورا میکشه بیرون از این بهشت. هر بار با یه ترفند و امسال اومدن آمنه خانم ما رو دوباره پرت کرد رو این کره خاکی. 

فردای شام غریبان، ساعت پنج صبح رفتیم بیمارستان و آمنه هم ظهر نشده اومد. به خاطر زود به دنیا اومدنش، یه چند روزی نگهش داشتن و امروز آوردیمش خونه. 

از بعد از ظهر تا حالا هم کل مزه زندگی رو چید بچه ام. خدیجه از روی علاقه و محبت میخواست بوسش کنه که یهو شیرجه رفت روش! و جالب اینکه وسط گریه اش به صدای جانم عزیزم خدیجه واکنش نشون میده و ساکت میشه .

عجالتا که برای عماد و نجم هم حکم اسباب بازی رو داره، دیگه از خدیجه و فاطمه چه توقعی میشه داشت؟

این چند روز که بچه رو بیمارستان نگه داشتن، برای نرگس خیلی سخت بود، ولی باعث شد یه کم حالش بهتر بشه و سرحال بشه. رواین حساب دیگه این سری یه راست اومدیم خونه خودمون، هرچند که مادرم قول گرفته از نرگس غذا درست نکنه.

مادرش هم چند باری تلفن کردن و احتمالا آخر هفته بیان تهران. 

خدایا! 

حتی از شمردن نعمت هات، زبونم فاصره. چه برسه به شکر دونه دونه شون. ولی وسط همه زرق و برقی که دور و اطرافم رو گرفته، یه بغض بزرگ دارم که درمون نمیشه. 

یعنی درمونش این چیزا نیست. میخوام ازت زیارت بخوام، ولی میگم چه فایده؟ وقتی دوباره برمیگردم چی؟

بگم اربعین؟ که اونم تموم میشه. 

حتی اگه بگم من رو مقیم حرم ارباب هم بکن، بازم عمرم که تموم بشه چی؟!

اون دنیا چطوری روم بشه تو صورت آقا نگاه گنم؟ بگم چی؟

بگم بزمنشانه همینجور برای خودم چریدم تا مردم؟!!!

میمیرم از خجالت... یه فکری برام بکن..