اواسط تابستون،یکی از همکارا که تقریبا هم سن و سال منه، با خانواده اش رفت مسافرت و در جریان همین سفر هر دو تا پسر 10 و 14 ساله اش رو از دست داد متأسفانه. 

خب البته که اتفاق واقعا دردناکیه و همگی خیلی از شنیدنش ناراحت شدیم. انتظار هم نداشتیم فورا به حالت عادی برگرده و غمش رو فراموش کنه. مخصوصا که همین دو تا بچه رو داشت. 

ولی متأسفانه ایشون، نه اینکه فقط از بابت این موضوع ناراحت هستن، که به کل افسرده شدن و زندگی رو رها کردن. تا حدی که امروز متوجه شدم حتی دارن از همسرشون جدا میشن. 

یه کم باهاشون صحبت کردم. محض اینکه اگه بتونم کمکی کنم. ولی فکر نکنم راهی داشته باشه. حرفی که زد خیلی سخته. 

ایشون گفتن مشکلی با شخص همسرشون ندارن، ولی دیگه کلا هیچ انگیزه ای برای ادامه زندگی ندارن. در واقع تا قبل از این همههدفشون از تلاش و کار و زندگی این بوده که پسرا خوشبخت بشن. آینده شون آباد بشه و... و الان که نیستن دیگه هدفی برای زندگی ندارن.

شاید تو حرف و از موضع بالای منبر، بشه خیلی حرفا و نصیحتا کرد.  ولی تو موضع عمل چی؟ بچه های ما چقدر از زندگی ما هستن حقیقتا؟ اگه خدا تصمیم بگیره تمامشون رو پس بگیره، کدوممون میتونیم ادعا کنیم هنوزم هدف و انگیزه برای ادامه زندگی داریم؟!

درباره اش با نرگس هم صحبت کردم. ایشونم هنوز مطمئن و قطعی جواب نداده که انگیزه اش از همه تلاش روزانه اش چیه و اگه بچه ها نباشن، چه میکنه؟

درباره این همکارم این توضیح رو هم بدم که اتفاقا خیلی هم متدین و اهل نماز و روزه است. اصلا هم کفر و ناسپاسی نمیکنه. فقط میگه انگیزه ای برای زندگی، مخصوصا زندگی مشترک نداره.

یه اعتراف هم بکنم: معمولا هر وقت یه نمونه از امتحانای سخت خدا رو میبینم، یه جوری ازش رد میشم که انگار امکان نداره خدا من رو هم تو این موقعیت قرار بده. دیگه خیلی هنر کنم، با خدا سرش چونه میزنم و یادش میندازم که چقدر ضعیفم و طاقتم کمه. 

ولی این بار، دارم سعی میکنم تصور کنم جدی جدی این امتحان منه و بعد ببینم بلدم درست جواب بدم یا نه؟