یه مطلبی رو میخواستم وقتی برای خدیجه شناسنامه گرفتم بنویسم، نشد و یادم رفت. دوباره سر شناسنامه برای آمنه هم همون بساط رو داشتم و با خودم عهد کردم بنویسمش. 

ولی الان به جاش فقط یه خواهش، نصیحت، توصیه یا هر چی که بگید دارم: بچه دار شید. تا میشه. به دو تا و سه تا کفایت نکنید. جلوی این ارتش سری انقراض نسل رو بگیرید. 

از گروه پزشکی و درمانی گرفته تا وزارت کشور و ثبت احوال و بقیه. همگی به هر نحو ممکن سعی میکنن مردم رو از بچه دار شدن منصرف کنن. دیگه دستشون به هیچی بند نباشه، مسخره میکنن. و حتی توبیخ!! 

 این بیمه زپرتی چیه؟ که به هیچ دردی هم نمیخوره؟ اونم از بچه چهارم به بعد دریغ میکنن. کم مونده جریمه بابتش وضع کنن. 

از اون طرف کادر بیمارستان از دکتر و پرستار تا دربون دم در، همگی انگار تو سهم و روزی شون تصرف کردیم. یکی نیست بهشون بگه شما قرار نیست نونش رو بدی و... 

خلاصه که بیاید جلوی این انقراض رو بگیریم. بدجوری لشگرکشی کردن. 

هفته پیش که مادر خانم تشریف آوردن اینجا، تا 4 شنبه بودن پیش ما. ولی موقع رفتن از نرگس خواستن که باهاشون بره اصفهان. 

نرگس خودش دوست نداشت بره. به خاطر فاطمه بیشتر و البته اینکه به نزدیکی بیش از حد به پدرش آلرژی داره. بیشتر از دو روز با هم باشن، یقینا یه برخوردایی میشه. 

نرگس کاری نمیکنه. حتی حرف برخلاف میل پدرش نمیزنه. ایشون ناگهان فاز عوض میکنه.

ولی من دلم نیومد به مادرش نه بگم. بنده خدا هرچند کلا محبتش قطره چکونیه، ولی همینه. فرق نمیذاره بین بچه هاش. اهل تعارف هم نیست. برای بچه های قبل همین تعارف رو هم نکرده بود. 

این شد که نرگس و خدیجه و آمنه با مادرش رفتن اصفهان و من و فاطمه با هم تنها موندیم. نجم این دو روز پادگان بود. عماد هم کلاس و مسجد و... 

من الان داشتم اون بالا از ناسازگاری پدر نرگس میگفتم که نمیتونه دو روز با دخترش خوب و خوش باشه؟!!!

غلط زیادی کردم! من خودم با یه تریلی ادعا کلی تو همین دو روز با فاطمه جر و بحثم شد!  نه حالا خیلی جدی. ولی شد دیگه. 

سر چی؟ مثلا سر این.

هر کاری میکنم نمیتونم لینک بدم، توضیح میدم:

داشتم بعد بوقی کیفش رو مرتب میکردم که دیدم ته کیفش 4، 5 تا تی تاپ صاف شده هست!!  با همون کاغذش صاف شده. 

حالا یادش رفته بخوره، یا دیده میلش نمیکشه بخوره، چرا باز برده؟ چرا دور ننداخته؟ اگه کاغذش پاره میشد که زندگی اش میشد آرد تی تاپ!! 

یه سری هم سرغذا درست کردن بحثمون شد. خانوم واسه من اوستا شده. میخواستم مرغ درست کنم، عین این سرآشپزا وایساده بالاسرم که مامان اینجوری درست نمیکنه و باید چی توش بریزی و... آخر سر هم که الا و بلا بذار توش دلستر تلخ بریزم!

و البته که حریفش نشدم و ریخت و باید اعتراف کنم که خوب شد!

دیگه سر چی بحث کردیم؟آهان.نرگس داره بهش صرف یاد میده. رسیدن به صرف ضمایر. بعد من گفتم خوب بیا ضمایر متصل مرفوعی رو بگو. سر اینکه تَ،تِ،تُ تو صیغه های 7 و 10 و 13 تو فعل ماضی ضمیر هستن یا نه، اختلاف نظر پیدا کردیم. نتیجه اینکه تلفن کردیم به نرگس و معلوم شد که من یادم رفته و فاطمه بهتر بلده! 

خلاصه اش که عماد سر شام برگشته میگه: خدایا! از اینکه تعطیلاتمون رو بدون تلفات به پایان رسوندی ممنون!! و خدایا، لطفا دیگه هیچ خونه ای رو بدون مامان نذار.