بچه ها همشون، خیلی برام عزیزن. حقیقتا هم نمیتونم بگم کدومشون رو بیشتر دوست دارم. ولی تو این چند روز جای خالی خدیجه خیلی تو چشممه. 

هر جا رو که نگاه میکنم، یه رد و نشونی ازش هست که دلم براش پر بکشه. از خط خطی های ریز گوشه های پشت در گرفته تا تکه های اسباب بازیاش که زیر کاناپه و پشت پشتی پیدا میشن، و تا لیوان مخصوص آب عسل شبانه اش که جا گذاشتن و یحتمل یکی دیگه براش خریدن و لابد چقدر ادا درآورده تا قبولش کنه، و تا لباساش که خیلی دلم میخواد دور از چشم بقیه بو کنم و... 

حالا اینا به کنار، چرا من هرچیز ریز و کوچولو میبینم یاد آمنه میفتم؟ صبحی دکمه آستینم افتاد، موقعی که خواستم بدوزم عجیب یاد چشما و نگاهش افتادم. اینقدر که دلم نمیومد بدوزمش! 

حالا نه اینکه تو این مدت کم با خدیجه صحبت کرده باشم ها!  نه، قشنگ روزی یک ساعت رو تلفنی صحبت کردیم. دقیقه به دقیقه تلفن میکنه کارم داره. بلده شماره ام رو تو گوشی نرگس پیدا کنه. 

کلی هم تو تلگرام برام پیام صوتی میذاره. شعر میخونه، سفارش خرید میده، احوالپرسی میکنه. بعد کلی صحبت که مثلا خداحافظی میکنه، دو دقیقه بعد دوباره پیام میده که:

ای بابا! داشت یادم میرفتا، راستی کتابمو رنگ کن تا بیام!! 

یعنی کشته این یادآوری هاشم. 

...

نرگس میگه الا و بلا امسال باید همگی با هم بریم اربعین. و اگه بخوام مخالفت کنم، باز مثه پارسال قسمتم نمیشه برم. 

خب راستش من شخصا مشکل ندارم. اصل زحمتش برای نرگسه. ولی جدا نمیدونم مادرم رو چطور راضی کنم؟ مادرم هم راضی بشن، بابا 100درصد مخالفت میکنن.

باز اگه آمنه نبود شاید راضی میشدن، ولی با این وضعیت یحتمل یه مقدار بسیار زیادی دعوا خواهم شد به همراه نصحیت و سرزنش و... 

تازه چی، نرگس میگه با ماشین بریم. چون اتوبوس سخته و هواپیما هم احتمالا گیرمون نیاد بلیط. 

هزینه ترانزیت کردن ماشین و بین المللی کردن گواهینامه حدودا 400 درمیاد. یه هفته هم زمان میبره. اگه بخوام اول رضایت بگیرم و بعد برم سراغ کارها، به اربعین سال بعد میرسیم. پس ناچارم از فردا برم دنبال ویزا و گواهینامه و ترانزیت و بعد بگم. خدا خودش به خیر بگذرونه. 

ویزا رو هم که به سلامتی گرون کردن امسال. خدا رو شکر! الحمدللّه، اینم از برکات اربعینه که منافقا رسوا میشن. بذار هرچی دارن رو کنن. به خیالشون میتونن از عشق ما کم کنن. نابینا خوندن! ان شاءاللّه نفسای آخرشونه. 

راستی امشب شام تموم و کمال مهمون فاطمه بودیم. دیشب همون خونه مادرم شام خوردیم و بعد اومدیم خونه. ولی امشب، قبل اینکه برسم، بچه ها رفتن خونه. به بهونه درس و مشق. ولی در اصل همین که فاطمه تصمیم گرفته بود تنهای تنها غذا درست کنه. 

برامون گوشت و قارچ درست کرد. با آبلیمو و سیب زمینی. خوشمزه بود انصافا. فقط یه ادویه خاص توش داشت که متوجه نشدم چیه. خودش هم لو نمیده!