امسال مدرسه عماد دیگه سنگ تموم گذاشتن برای ما. بعد از روشن شدن چشممون به دفتر تکالیفی که بهشون دادن، به مردای 15، 16 ساله، و هر شب ازمون امضا میخوان که تایید کنیم پسرمون مشقاش رو نوشته و مسواک زده!! امروز هم برامون جلسه دیدار با معلمین و آشنایی با برنامه هاشون گذاشتن!! 

یعنی اگه تهدید نکرده بودن، هرگز و ابدا نمیرفتم. ولی تهدیدشون کم کردن نمره بود. معلما گفته بودن اون 5 نمره ای که مربوط به فعالیت کلاسیه رو نمیدن. یعنی کم مونده مأمور بفرستن، لیوان و دستمال شخصی شون رو چک کنه. 

بعد استدلالشون چیه؟ مدیرشون برگشته میگه به خاطر پیشگیری از خطرات فضای مجازی، مخصوصا برنامه نهنگ آبی!! 

قشنگ معلومه فقط اسمش رو شنیده ها! آخه برادر من، حالا این اداها مثلا چه کمکی میکنه؟!

آهان یه قسمتی که باید هر شب تو دفتر پر کنیم، اینه که بنویسم پسرمون چه حجم اینترنت استفاده کرده؟!! خب من چی بگم؟! بگم نمیدونم، یه کم زیادی ضایع نیست؟!

این از این، راستی خرج گواهی نامه بین المللی و ترانزیت کردن پلاک، با تمام خرده ریزاش، نزدیک 500 تومن شد. اینم الحمدللّه گرونش کردن. ولی یه هفته طول نمیکشه. فردا یا پس فردا ان شاءاللّه کار تمومه. 

ولی وقتی رفتم برای ویزا، تازه یادم افتاد فسقلمون هنوز پاسپورت نداره. نتیجه اینکه ان شاءاللّه فردا نرگس برمیگرده تا بریم اول پاسپورت آمنه خانوم رو بگیریم و بعد هم ویزا. 

امشب بابا از برنامه اربعین سؤال کردن که به نظرم چطور بریم. تازه یادم افتاد که ایشون رو با هم رفتنمون حساب کردن: من پسرا و ایشون. که خب جدا دیگه روم نمیشه بگم ما قصد داریم خودمون بریم و برای شما جا نیست... یه لفظ خیلی ستمه داشت عماد، الان دقیقا جاشه که بگم. 

یعنی اگر هم برای اربعین با ماشین نریم، 500 تومن از دست رفته. چون فروردین رو که دیگه بدون زهرا محاله بریم و مجبوریم با هواپیما بریم. اعتبار پلاک هم 11 ماهه است. 

ادویه غذای دیشب رو هم کشف کردم: اشتباهی پودر قرص کمر ریخته تو غذا!! که البته ایراد نداره، فوقش یه کم قوی میشیم!! قبلا نخورده بودم، ولی موقع آسیاب کردنش یه کم از گردش رفته بود تو حلقم. 

06:09:42پی نوشت صبحگاهی:

همین الان با نرگس صحبت کردم. داشتن راه میفتادن. گفتم دیشب با بابا چه صحبتی کردیم و من نمیدونم چی جواب بدم. 

جواب داد خوب بگو ماشین رو ترانزیت کردی و با ماشین میریم. 

: یعنی میخوای نیای؟

_ چرا نیام؟!

:خب جا نمیشیم. 

_چرا جا نمیشیم؟ من و بچه ها عقب میشینیم و بابا هم جلو. تازه مادرت هم جا میشه اگه یه کم جمع تر بشینیم. 

: یعنی منظورت اینه عماد و نجم خودشون برن، جدا؟

_ مگه تو میخواستی با ما بیان؟!! این چه اربعینی میشه پس؟ اونا که خدا رو شکر مشکلی ندارن، پیاده برن. ماشین میاری که من با دو تا بچه کوچیک و فاطمه رو ببری!! 

بله دیگه، وقتی میگم نرگس مغز متفکر منه، یعنی همین.