الحمدللّه تا اینجای کار، گذرنامه آمنه خانم کارش انجام شد و احتمالا تا فردا بیاد. من هم ان شاءاللّه بعد از ظهر میرم میدون فلسطین برای ویزا. 

پدر و مادر هم باهاشون صحبت کردیم و خدا رو شکر خیلی سخت نگرفتن. با این ایده ماشین خیلی موافق بودن. و چون نجم و عماد پارسال خودشون تنها رفتن، از اون جهت هم نگرانی نداشتن.

فقط میمونه اجازه عماد و فاطمه از مدرسه شون. یعنی یاد مدیر عماد میفتم، کهیر میزنه تنم. 

...

گفته بودم از خدیجه که ماشاءاللّه چه حافظه خوبی داره و خیلی شعر حفظه؟ تازه امروز فهمیدم که چه شباهت عجیبی به پدربزگم داره این فسقلی. 

آقا جانم، غیر از قرآن و نهج البلاغه، کل دیوان حافظ و شمس و مثنوی معنوی و اشعار پروین اعتصامی و شاهنامه و شهریار و کلی شعرای دیگه رو هم از حفظن. و محاله در جواب هر حرفی، یه غزل یا قصیده نخونن و شرح ندن! 

امروز وقتی فاطمه داشت سر به سرخدیجه میذاشت و میگفت: یه کمی به من اسباب بازی میدی؟ گفت: یه کمی به من سواری میدی؟ نه که نمیدم!...

در واقع این خصلت جواب دادنش با شعر به آقا جان رفته. منتها در حد محفوظات و توان خودش. 

راستی راستی، تا یادم نرفته بنویسم که مادر نرگس برای شخص خود بنده، چند تا نون مخصوص فرستاده!! این از اون کارای عجیبا غریبای واقعیه ها! 

تو این سال ها، هیچ وقت، حتی اوایل ازدواجمون هم اتفاق نیفتاد بریم خونه شون یا نرگس بره و موقع برگشت، چیزی بهمون بدن. حتی برای نرگس مثلا. سوغاتی هم تعدادش محدود و منحصر به سفر کربلا و مکه شون بوده. 

ولی این سری برای اولین بار چند تا نون مخصوص که شبیه نون شیرماله سفارشی و ویژه برای من فرستادن که بابتش هنوز ذوق زده ام. 

...

قبلا چند سری از عماد اینجا شکایت کردم که فلان و بهمان وسیله مون رو خراب کرده. جا داره که الان بنویسم تو این چند شبی که مادرش نبود و خونه کار نداشت، دو تا از تبلت های مرده مون رو احیا کرد. 

یکی اش رو که حتی نمایندگی هم برده بودم و گفته بود درست نمیشه. ولی عماد سیستم عاملش رو نمیدونم چطور پاک کرد و سیستم عامل جدید ریخت و راهش انداخت!

خلاصه که گفتم بنویسم تا یه وقت مدیون بچه ام نشم. 

...

محسن پس فردا با حوزه شون میرن نجف برای موکب داری و تا بعد اربعین هستن. دیگه یقبنا قابل حدسه که زهرا چقدر از این بابت شاکیه. مخصوصا که فهمید ما میخوایم با ماشین بریم. 

اصرار داره که بیاد تهران تا بتونه با ما بیاد. جدای از مسأله ظرفیت ماشین من که اتوبوس نیست، محسن هم مخالفه. به خاطر بچه. کلی باهاش صحبت کرده که تا قبل فروردین ان شاءاللّه میبردش. ولی کو گوش شنوا؟!

فقط جای شکرش باقیه که مشهده و نمیتونه به همین راحتی پاشه بیاد اینجا. اگه تهران بودن و شوهرش راضی نبود، من چطور میتونستم راضی اش کنم نیاد با ما؟!

خیلی هم باهاش صحبتم کردم که با محسن بداخلاقی نکنه. تهدیدش کردم اگه محسن ازت ناراحت بشه، قهر میکنم باهات. نمیدونم دیگه چقدر اثر داشته باشه حرفم. 

 ...

دیگه چی بگم؟... هیچی دیگه، فقط میمونه دعای زیارت و شهادت برای همه...