دارم دنبال یه لغت مناسب برای توصیف حالم میگردم، ولی پیدا نمیکنم. یه چیزی تو مایه های عصبانیت تاریخ مصرف گذشته و بیاته. 

عصبانیت از کی؟ اونم نمیدونم. اتفاقی که افتاده، مقصر اصلی اش اونقدرا مهم نیست. بیشتر از دست منکیرن این قضیه عصبانیم. 

دلم میخواد دستم بهشون میرسید، یقه شون رو میگرفتم می آوردم مدرسه عماد، ببین و اعتراف کنن که دروغ میگه هر کی گفته بچه ها رو نمیزنن تو مدرسه. 

در واقع کتکی هم در کار نبوده. ولی به شیوه خیلی سنگدلانه ای دو ساعت و نیم معلم ریاضی اش، سر پا نگهش داشته. تا دیگه از حال رفته. 

چرا؟!! واقعا به دلیل بی دلیلی. اینکه بغل دستی اش، سر کلاس علوم، داشته از روی دفتر عماد، تمرین های ریاضی اش رو مینوشته!!! 

دلم میخواست حداقل یه تهمتی بهش میزدن که ارزش این برخورد رو داشته باشه.

البته که تا برسم مدرسه، عماد حالش خوب شده بود و مشکلی نداشت. سرحال و طبق معمول نیشش تا بناگوش باز بود که تونسته دو ساعت طاقت بیاره!

با معلمش اصلا حرف نزدم. همین دلیل ابلهانه اش کافی بود برام که بیشتر از این وقتم رو تلفش نکنم. ولی از فرصت استفاده کردم و اجازه هفته بعد رو گرفتم از مدیر. ایشونم دیگه تو موقعیتی نبود که بخواد مخالفت کنه. اجبارا اجازه داد. 

یعنی اینقدر که من روزشماری می کنم عماد از این مدرسه بره، خودش مشکل نداره. 

بهش گفتم خب چرا تکیه ندادی به دیوار که حالت بد نشه؟ میگه معلممون یه موزاییک به فاصله نیم متر از دیوار تعیین کرد که فقط تو اون موزاییک بایستم!

از حق نگذریم، انصاف هم مثل شعوره، بعضیا موقع توزیعش تو صف دماغ بودن یحتمل که بهشون نرسیده. 

رسیدیم خونه، خدیجه خواب بود. با صدای ما بیدار شد. همینجور خواب آلو خواب آلو، برگشته میگه:

شلام! اومده بودی؟ شب کن.... بذار... 

بعد همونطور خواب آلویی رفته جعبه پازل هاش رو آورده گذاشته جلوم میگه:

بیا، ابسازیتو که دوس داشتی آوردم! بازی کن! 

ابسازی مخفف اسباب بازیه و ابسازیتو، یعنی اسباب بازی ات رو!! 

واقعا عشق میکنم از این کشف و شهودش که یهو بهش نازل میشه. 

موقع تولد آمنه براش یه مدل لوگو گرفتیم از طرف آمنه، اولش قبول کرد و هیچی نگفت. 

حالا هی هر چی میگذره و آمنه رو میبینه، بیشتر تعجب میکنه که چطوری بچه به این کوچیکی و ناتوانی تونسته براش اسباب بازی بخره. امشب اومده یه تیکه از لوگوش رو آورده به زور گذاشته تو دست آمنه ببینه جا میشه یا نه! 

...

یه پیام خصوصی هم درباره دکتر عماد داشتم. من عماد رو پیش دکتر پرما بردم. ولی قبلا زهرا رو پیش دکتر روازاده میبردم. هر دوشون تهران هستن و فکر میکنم از اینترنت بتونید آدرسشون رو پیدا کنید. 

خداحافظی برای چی؟ عازم کربلا هستین ان شاءاللّه؟

پیشاپیش زیارتتون قبول و التماس دعای فراوون.