سلام مجدد خدمت همه

ممنون از اظهار لطف و محبتتون، مخصوصا پیامهای خصوصی که حقیقتا شرمنده شدم. 

بله، الحمدللّه حال همه مون خوبه. نالئب الزیاره تک تک دوستان بودم اگه خدا قبول کنه. 

تا جایی هم که حافظه ام یاری کرد، اسم مجازی دوستان رو دونه دونه گفتم.

عماد و نجم هم خوبن. اونا صبح پنجشنبه تهران بودن. چون بهشون سفارش کرده بودم مستقیم از مهران برن نجف و بعد تا جایی که تونستن پیاده برن تا کربلا و برگردن.

خدا رو شکر امسال توفیق داشتن و به کربلا هم رسیدن. ولی دیگه سامرا و کاظمین قرار نبود برن. 

بیشتر به خاطر دل مادرم و نرگس، و الا به نظر من اشکالی نداشت اگه میرفتن. دیگه بلد شدن الحمدللّه. 

ولی ما دیروز صبح رسیدیم. اگه بخوام سفرنامه ای تعریف کنم، پنجشنبه که راه افتادیم، 10 و 11 شب مرز بودیم. مهران. جون تعداد گیت های خروجی رو خیلی زیاد کرده بودن، رد شدنمون از مرز خیلی طول نکشید. مخصوصا که قسمت ماشین کلا جدا بود و تعداد به نسبت پیاده ها خیلی کم. 

از همون بعد مرز راه افتادیم سمت سامرا. به راهنمایی گوگل مپ. توقع داشتیم دیگه نهایت برای نماز صبح برسیم، با حساب راهنمایی گوگل، ولی نماز ذو تو بیابون خوندیم. چون گوگل خبر از ایست بازرسی ها یا به قول خودشون سیطره های بین راه نداره. یعنی نهایت هر 10 کیلومتر یه سیطره بود! 

و هر بار هم باید کل مدارک چک میشد....

این بود که حدود 10 و 11 صبح رسیدیم سامرا. گرسنه و تشنه. ما از قبل کلی غذای بین راهی برداشته بودیم. همینطورم خشکبار و بیسکوییت و.. آب و دوغ هم همینطور. یه کلمن بزرگ و پیک نیک هم داشتیم. 

ولی تمام جیره غذایی مون، به غیر از یه مقدار میوه خشکمون تو این 36 ساعت تموم شد. 

کنسرو هم داشتیم، ولی از اونجایی که کلا رابطه مون با کنسرویجات خوب نیست، گذاشتیمش برای وقتی جدا داشتیم میمردیم! 

الحمدللّه سامرا از همون بعد از پارکینگ و شروع مسیر حرم، موکبا و خوراکی های نذری هستن و تا بخوایم از بازرسی رد بشیم سیر شدیم. 

خوبی ماشین داشتن این بود که تمام وسایلمون رو به غیر از کالسکه و وسایل خدیجه و آمنه میذاشتیم تو ماشین و میرفتیم زیارت. 

ولی بدی اش هم این بود که دیگه نمیشد تا انتها با ماشین رفت. باید ماشین رو تو پارکینگ میذاشتیم و باقی اش رو پیاده میرفتیم. 

با کاروان و اتوبوس، خوبی اش اینه حداقل دو سه کیلومتری پیاده روی کمتر داره. مخصوصا برای کاظمین و سامرا. 

سامرا رو خیلی دوست داشتیم شب بمونیم، ولی یه کم دست دست کردیم برای جا گرفتن، دیگه تو زیر زمین جا تموم شد. بیرون هم هوا به غایت سرد بود. دیگه ناچار رفتیم تو ماشین. دو سه ساعتی استراحت کردیم نزدیک اذان صبح راه افتادیم به سمت کاظمین. 

پدرم خیلی اصرار داشتن کمک کنن برای رانندگی، ولی نذاشتم. آرنج راستشون مدتیه خیلی درد میکنه، جوری که حتی برای عوض کردن دنده اذیت میشن. 

کاظمین هم بعد از طلوع آفتاب رسیدیم. پارکینگ هم دور بود. با حداقل وسیله آمدیم سمت حرم و تا بعد از ظهر هم بودیم. ولی هر کدوم از هتل های دور و اطراف حرم که سر زدیم جا نداشتن.

دیگه ناچار راه افتادیم به سمت کربلا. آخر شب رسیدیم و یه چیزی به اسم هتل، اما در حد مهمانپذیر بین راهی و دم گاراژی خودمون که فاصله اش از حرم حضرت عباس حدود 5 کیلومتر بود، بهمون جا داد. به چه قیمت؟ با کلی منت و چک و چونه، به شبی 100 دلار راضی شد.

یعنی اینقدر بگم که فاصله بین تخت هاش که حدودا 20 سانت بود، تار عنکبوت بسته بود و نمیشد یه قطره آب تو دستشویی اش ریخت، چون مطلقا پایین نمیرفت!! 

فردا صبحش دیدیم جدا با خدیجه و آمنه نمیشه با این وضعیت سر کرد. راه دورش هم معضلی بود که نمیشد یه زیارت درست و حسابی رفت. رفتیم دوباره گشتیم تا بالاخره از یکی از مغازه دارها تونستیم جا بگیریم.

ایشون هم یه خونه رو به ما آدرس دادن تو خیابون علقمه. صاحب خونه محض خاطر اربعین، نصف کرده بود قیمتش رو و شبی 30 هزار تومن ازمون گرفت. بگم تمیز بود که خب اصلا. ولی لااقل میشد زیرانداز و ملحفه خودمون رو استفاده کنیم. جا داشت اینقدر.  و همینطور مشکل چاه فاضلاب هم نداشت. 

تا سه شنبه شب بودیم کربلا و بعد راه افتادیم سمت نجف. که خدا رو شکر نماز صبح رو تونستیم حرم بخونیم. یه هتل نسبتا بهتر از بقیه هم تو خیابون صافی صفا گیر آوردیم که قیمتش رو میشد با واحد دیه قتل عمد محاسبه کرد. مخصوصا که پارکینگ هم بهمون داد. 

بعد کلی چک و چونه، نهایتا تونستم همه رو راضی کنم بمونن همونجا و من و فاطمه بریم راهپیمایی. 

نرگس البته خیلی خیلی از دستم پکر شد. ولی هرچی با خودم صحبت کردم، دیدم نمیتونم. همین جوری هم آخرش که حساب کردم دیدم تو این مدت دست کم 25، 30 کیلومتر پیاده روی کرده. 

از روزه جمعه هم که راه افتادیم سمت مرز تا یکشنبه سحر که رسیدیم و بلکه تا همین الان، هنوز سردرد داره. 

خلاصه که من و فاطمه با هم راه افتادیم و تا جایی که در توان فاطمه بود رفتیم. دوست داشتیم یه بار دیگه به کربلا برسیم، ولی نشد. 

از حدود 10 کیلومتری کربلا، ماشین کلا ممنوع بود. فاطمه هم جدا توان ایستادن نداشت. چه برسه به راه رفتن. این شد که از دور سلام دادیم و برگشتیم. 

درسته که واقعا حسرت بزرگیه این مدلی رفتن که یه زیارت درست و حسابی و دلچسب قسمت نمیشه. اینقدر که تمام مدت دغدغه جا و مکان و خوراک و دستشویی... داریم. یعنی حقیقتا تو هر حرمی شاید یه بار تونسته باشم یه زیارت نامه کامل بخونم. 

ولی با این حال امیدم به اینه که ان شاءاللّه وظیفه ام رو انجام داده باشم. دیگه قبولش با خود خدا و کرمش. اصلش، اون موقعی هم که به خیال خودمون درست و حسابی میریم زیارت، معلوم نیست چقدرش قبول شده باشه. 

چه بسا زیارتهای از راه دور اونایی که نتونستن برن، بیشتر از من قبول شده باشه که یقینا همینه. 

دیروز که رسیدیم، خودم یه راست رفتم سر کار. با همون سر و وضع فوق تمیز! خودم و ماشین. اما بچه ها به شهادت نرگس تا 4 عصر یه کله خوابیدن. حالا خوبه من تمام مدت رانندگی کردم! 

شب که رسیدم، تازه نجم و عماد رو دیدم و پسرام مردونگی کردن همون شب ماشین رو از بالا تا پایین شستن و دسته گل تحویلم دادن. 

منم یه دوش و خواب مختصر، حدود 9 و 10 شارژ کامل پا شدم ببینم دنیا دست کیه که دیدم بله، خدیجه عزیزم الا و بلا لباس لازم داره. اونم از اونا که با چرخ دوخیده! میشه. گریه ای میکرد که بیا و ببین. مگه میشد به هیچ صراطی مستقیمی هدایتش کرد؟ دیگه ما هم ناچار، راه راست رو به سمتش کج کردیم.

خودمون هیچ پارچه ای که به درد لباس بچه بخوره، تو خونه نداشتیم. رفتم از مادرم یه تیکه پارچه تریکو گرفتم. از اون طرف آمنه هم افتاده بود رو دور تند شیر خوردن، بالا آوردن، کثیف کردن، شستشو و دوباره گشنه شدن و شیر خوردن! یعنی ظرف دو ساعت، 3 دست لباس عوض کرد براش نرگس. 

ولی به قول خودش همین که خدیجه رو از جلوی دست و پاش جمع کردم که بهونه نگیره، کافی بود. ما هم نشستیم تمام اطلاعات و آموخته های خیاطی مون رو با فاطمه و عماد ریختیم وسط و تا 12 شب یه پیراهن برای خدیجه دوختیم! 

فقط موقع دوخت اول حواسم به سوزن نبود که باید عوض کنم، یه کم اذیت کرد. ولی خدایی اش چیز خوبی از آب درومد. و مخصوصا که خدیجه با اون اخلاقش قبول کرد و پوشید و با همون هم خوابش برد.

همون دیشب هم دوماد فرشته ام که خدا زیادش کنه و خیر دنیا و آخرت بهش بده و هر چی آرزوی خوبه، مال اون....بهم پیام داد که زهرا رو آخر هفته میفرسته تهران. دستش درد نکنه. 

خبر زلزله رو ولی صبح از همکارا شنیدم. خدا صبر بده به همه شون. و بیشتر از اون به ما توفیق بده یه کاری بتونیم انجام بدیم. 

یعنی داغ این مصیبت یه طرف، درد کم کاری و بی توجهی مسوولین و دولت که تنها نگرانی شون میز و صندلی خودشونه هم یه طرف. 

من اصلا نمیفهمم، وقتی مرکز زلزله در غربی ترین نقطه کشوره، اونم یه منطقه کوهستانی با روستاهای زیاد و خونه های کاهگلی، این حجم از پیام نگران نباشید، تهران امنه، چه معنی میده؟!!!

یعنی چی تو این وضعیت نگران تهران بودن؟!!!

و بدتر اون لاشخورایی هستن که دارن از درد مردم و خراب شدن خونه و آوار شدن زندگی شون، انتقام سیاسی میگیرن. یعنی خاک عالم هم بر سرشون بشه، بازم کمه. 

من امشب فقط تونستم خون بدم و کمی هم پول. بسیج مسجد اعلام کردن برای جمع آوری جنس، اگه بتونم برم باهاشون خیلی خوب میشه. نمیدونم چه کاری ازم برمیاد، ولی طاقت نشستن و تماشا کردن ندارم.