بسیج مسجد محلمون یه نیسان داره، مرغ عزا و عروسیه. به هر مناسبتی هست وسط. اگه قرار باشه اون دنیا خدا به جمادات هم جایزه بده، یقینا این نیسان هم بی نصیب نمیمونه، بس که اول همه کارای خیر بوده و هست. 

این بار هم تا غروب سه شتبه تا کله پر جنسش کردن مردم و همون شب با دو سه نفر دیگه راه افتادیم سمت کرمانشاه. 

4 نفر بودیم و جلو جامون نمیشد، هر یکی دو ساعت، یکی میرفت عقب. با اینکه هوا به غایت سرد بود، ولی عجیب حس و حالش خوب بود. 

ولی خدا رو شکر اون چیزی که من از وضعیت اونجا دیدم، خیلی از تصوراتم بهتر بود. من وضع کوهستانی و شدت زلزله و عمق کمش رو با زلزله بم مقایسه میکردم و توقع داشتم تلفات خیلی زیاد باشه. 

هرچند که حتی دیدن یه نفر داغدار هم سخته، ولی به نسبت بم، حجم غم و اندوه مردم خیلی کمتره. اون روزا بم تماما ماتم سرا بود. هنوز چادرای بچه یتیمایی که تمام خونواده شون رو از دست داده بودن جلو چشممه. 

قبرستون بم و اون حجم از اموات رو زمین مونده که هنوز غسل و کفن نشده بودن و طلبه هایی که شبانه روزی داشتن دفنشون میکردن..بوی تعفنی که میداد.. 

الان ولی خدا رو شکر با اینکه خرابی و آوار خیلی زیاده، تلفات و صدمات جانی کمتره. احتمالا چون مردم بیدار بودن و تونستن یه کاری انجام بدن. 

ولی به خاطر همین خرابی ها و پسلرزه های قوی، میشه گفت کل استان آواره شدن. آواره یعنی اینکه باید تو یه چادر 12 متری، اگه بهشون برسه، زندگی کنن. بدون برق و امکانات بهداشتی و گرمایی. 

هنوز سرویس بهداشتی سیار براشون نیامده بود. بخاری هم خیلی کمه. 

کلا سیستم توزیع، اون قسمتی اش که مربوط به نهادهای دولتیه، خیلی نا به سامان بود. ولی قسمتایی که ارتش و سپاه و بسیج و آستان قدس اداره میکردن، خیلی دقیق و حساب شده بود. 

هر کدوم یه قسمتی رو برای دپوی اجناس در نظر گرفتن که تمام وسایل بره اونجا. بعد از اونجا تقسیم میکردن و با وانت و حتی موتور برای مسیرهای کوهستانی میفرستادن. 

ما هم تا دیشب اونجا بودیم. ولی کار خاصی ازمون نمیومد. آواربرداری تموم شده بود و الان فقط باید وسایل لازم رو به مردم رسوند و خونه هاشون بازسازی بشه. 

واقعا دلم میخواد هرطور شده سهمی تو این بازسازی داشته باشم. شده اندازه ساختن یه دیوار. 

چیزی که جالبه اینه: از کل مسکن مهر منطقه فقط چند تا ساختمونش، اونم فقط دیوار نمای بیرونی اش ریخته. روستاها هم اون قسمتی اش که بافت فرسوده شون بازسازی شده، خسارت خیلی کمتر بوده. در عوض بیمارستانی که همین اردیبهشت افتتاح شد کامل سقفش ریخته، بعد آقایون فرمودن که بیشترین خسارت ها برای مسکن مهره!! 

من پیشنهادم اینم بعضی وقتا، تفننی هم که شده خجالت بکشن. اعتیاد نداره. 

همون دیشب هم دوباره برگشتیم و 10 صبح تهران بودیم. 

مردم به نظرم باید فعلا به بسیج و مساجد اعتماد کنن و کمک هاشون رو بفرستن. هلال احمر هم بدنه اش، بنده های خدا خیلی کار میکردن. ولی مدیریتش خیلی نا به سامان بود و هم بدنه هم مردم از این وضع شاکی بودن.

امشب شنیدم که وعده کمک بلاعوض هم داده شده، به قول معروف بزک نمیر بهار میاد.. این دولت که خدای من نگفتم و انکاره. فعلا وام کسبه پلاسکو رو پرداخت کنه تا بعد! 

..

زهرا هم بعد از ظهر رسید با مغز بادوم شیرینش که دو تا چشم داره عین دکمه! این شعره هست: تپلویم تپلو؟! معصومه قشنگ مصداقشه! واقعا انگار خدا به جای صورت، براش هلو گذاشته! 

اینکه خدیجه چقدر پز آبجی خودش رو به زهرا داد که ما هم نی نی داریم، بماند.

ولی هر کاری کردیم باورش نشد و نفهمید آمنه کوچیک تره یعنی چی، یهو از تو گهواره برش گردوند که بتونه مثل معصومه قلت/غلت بزنه!

دوست فاطمه پرنده داره، راست یا دروغ اومده پزش رو داده که حرف میزنه. حالا نه فقط صرف همون پز دادن، خودش رفته از اینترنت گشته و کلی فیلم پرنده های خونگی دیده.

حالا یه دل نه، صد دل عاشق عروس هلندی که یه نوع طوطیه شده. الا و بلا که یه دونه بگیریم! یعنی فقط خود خدا باید از سرش بندازه این عشق و عاشقی رو.