اینکه تمام اتفاقات دنیا، ریز و درشت، با همه سختی و مصیبتش، ته تهش، خیره و جای شکر داره، حقیقتیه. 

الان همین زلزله و حجم مصیبتش، تو همین هفته چقدر باعث خیر شده. همین که همه مردم دوباره فرصت مهربونی ایثار پیدا کردن، خودش کم نعمتی نیست. هر کسی به اندازه وسع خودش. چقدر ایده های جدید و ابتکاری برای انجام شد. 

از طرفی چون بلافاصله از اربعین بود و درست لب مرز، فرصتی بود که موکب های اربعین، تو مسیر برگشت، دوباره کارشون رو شروع کنن و بی منت و قصد ریا، همون خدمتی رو که زوار امام حسین علیه السلام داده بودن، به مردم بدن. و در واقع کارشون، جوابی شد به تمام دروغ و تهمت هایی که به دم و دستگاه امام حسین علیه السلام میزنن. 

همینایی که فقط محرم و صفر یاد نیازمندا میفتن و با کرور کرور ادعا، گوش فلک رو کر میکنن که بیاین به جای نذری دادن و هیأت گرفتن، به نیازمندا کمک کنین، دیدن و لال شدن از این حجم همدردی و امدادرسانی نوکرای امام حسین.

مورد دیگه دیده شدن خدمت رسانی وسیع سپاه و ارتشه. با اینکه تو اینجور بلایای طبیعی، همیشه سپاه و ارتش اولین نیروهای حاضر در صحنه بودن، اما اینبار به لطف خدا کارشون و وحدتشون دیده شد و اینم جوابی شد برای اون داعشیای وطنی دلخون از مدافعان حرم. 

خود زلزله هم خیلی دقیق و هدفمند فرود اومد. انگار اومده بود برای انداختن تشت رسوایی منافقا از پشت بوم. درست رفت سراغ بیمارستانی که محض تبلیغات انتخاباتی افتتاح شده بود و سقفش رو آورد پایین. 

البته که با تمام این اوصاف، باز هم یه عده عین مگس، اونم خر مگس، همچنان وزوز کنان هی لمیدن و با گوشی هاشون، دروغ و تهمت پخش کردن.

درست مثل همیشه، ولی اینبار اینقدر دروغ پراکنی شون، زشت و نفرت انگیز بود که به یه هفته نکشیده، به انحاء مختلف دروغ هاشون رو شد و فقط روسیاهی براشون موند. 

ولی همین کارشون هم باعث خیر شد. یعنی دیگه الان هر کسی ذره ای انصاف و عقل داشته باشه، درک میکنه کی دوسته و کی دشمن. دیگه شکی برای کسی باقی نمونده از اینکه اینا یا مستقیما دشمنن یا جیره خور دشمن. 

دیگه حقیقتا حرفا و خبرا و پستاشون هیچ ارزشی برای مردم نداره و کسی چرندیات و شایعاتشون رو باور نمیکنه. ان شاءاللّه که هر چه زودتر نسل دروغگو از زمین کنده شه. متنفرم از دروغ و دروغگو و اونی که باور میکنه.. 

و اصل مطلب اینکه امروز از ته دل آرزو کردم که کاش زلزله خونه من رو خراب کرده بود و چادر نشین بودم تا آقا اندازه یه سلام و احوالپرسی مهمون چادرم میشد. اما بعد خجالت کشیدم..نه، دوست ندارم آقا به خاطر من تو زحمت بیفتن. خیلی خودخواهیه. فدای عبای خاکی و کفش گلی شون.