الان واقعا جای خوندن شعر 

در بهار آزادی، جای شهدا خالی 

و

محسن نبودی ببینی، شهر آزاد گشته، خون یارانت، پر ثمر گشته... 

هست. 

خوش به حال و سعادتشون که از این قافله جا نموندن و وا حسرتا به حال ما. 

اینجای کار که میشه، تنها کاری که از امثال من برمیاد، تبریک گفتن و شیرینی دادنه. ان شاءاللّه که به همین زودی بساط صهیونیستا و سعودیا هم جمع میشه. 

امروز وقتی خبر رو شنیدم، قبل اینکه حتی بخوام به نرگس بگم، دوست داشتم فرصت داشتم، یه متن مفصل درباره اش اینجا مینوشتم! اینقدر که اینجا رو عین خونه خودم میدونم. 

هرچند که تمام حرفام تا فرصت کنم بیام اینجا سرد شدن و از دهن افتادن. یعنی در واقع دیدم بقیه زودتر از من گفتن و نوشتن. 

اینکه نتیجه 4 مذاکره بعضیا فقط شده تحریم و ذلت و عقب نشینی و به جاش، 4 سال مقاومت حاج قاسم شد پیروزی و تمام. 

یا اینکه بعضیا تو این 4 سال، 500 تا وعده 100 روزه دادن و محض رضای خدا از هزار وعده خوبان، یکی وفا نکند، ولی حاج قاسم، مردونه یه وعده دو ماهه داد و سر دو ماه، کار رو تموم کرد. 

یا مثلا میخواستم بگم تازه ایشون سرباز آقان و اینقدر وعده هاشون دقیقه. دیگه خودتون حساب اون 25 سال رو داشته باشید که محاله دیر بشه. 

خلاصه که باید گفت: حاجی! گل کاشتی! دمت گرم! 

پریروز توفیق شد رفتیم قم، زیارت. که چون همه با هم جامون نمیشد، عماد و نجم رو گفتم دنبال ماشین بدون! جای همگی خالی، چقدر شلوغ بود!! 

ما از خونه ساعت 9 راه افتادیم، 5 دقیقه به 11 عوارضی قم بودیم. قشنگ تا ساعت 1 داشتیم دور حرم، تو ترافیک طواف میکردیم و دنبال جای پارک بودیم. دست آخر هم یه جا پیدا کردم جلوی در خونه. ناچار تو ماشین موندم و نرگس و بچه ها رفتن و برگشتن. حتی نماز رو هم توفیق نشد تو حرم بخونم.

یحتمل از آه نجم و عماد بود که پیاده فرستادمشون. هرچند که اونا به نماز ظهر حرم و غذای حضرتی رسیدن. همون از راه دور سلام دادم. از طرف تک تک دوستان اینجا هم زیارت کردم اگه خدا قبول کنه. 

اما همین چند ساعت راه رفت و برگشت، فرصت خوبی بود برای فاطمه خانم که دوباره بحث عروس هلندی رو وسط بکشه و اصرار کنه برای خریدش. 

خیلی باهاش صحبت کردیم. هم من و نرگس و هم زهرا. که اولا این پرنده ها رو خدا آزاد آفریده. ما حق نداریم محض سرگرمی خودمون، بیاریمشون تو خونه و قفس. حتی اگه عادت هم کرده باشن، چرا ما باید شریک این گناه بقیه باشیم؟

نرگس هم کلی از پروژه های دشمن براش گفت که چه ویروس های خطرناکی رو از طریق همین حیوونای زینتی وارد کشور کردن و میکنن. 

خلاصه که نتیجه مذاکرات این شد که نرگس خانم به شرطها و شروطها رضایت دادن تابستون، جوجه مرغ و خروس بگیریم. 

شرط و شروطش هم اینکه فقط تو حیاط باشن و حیاط به گند کشیده نشه و قبل اینکه هیولا بشن، ردشون کنیم برن! 

منظورش از هیولا هم اون خروسیه که تو بچگی داشتن و وحشی شده بوده و بهش حمله کرده. به قول خودش سوسک! براش قابل تحمل تره از خروس!

امروز بعد از ظهر، محسن هم اومد و بعد مدتها روی ماهش رو دیدم. باورم نمیشد اینقدر دلم براش تنگ شده باشه. پیش خودم فکر میکردم صدقه سر زهرا دوستش دارم. ولی امروز از ته قلبم حس کردم واقعا خودش رو، بدون زهرا و معصومه دوست دارم. و تازه غصه ام شد از اینکه دو روز بیشتر نیست و جمعه با زهرا میره... 

پی نوشت: نمیدونم چرا مطلبی که دیشب نوشتم و پیامی که جواب دادم، ارسال نشده بودن؟! حالا بازم خدا رو شکر رفته بودن تو پیش نویسا!!