نمیدونم دقت کردین یا نه، چند سالیه داره فصلا حداقل تو تهران داره جابجا میشه. اول سال تا اردیبهشت هوا سرده. از این طرف میبینی آبان تموم شد، ولی هنوز هوا گرمه. 

دیروز که سر ظهر اینقدر هوا خوب و بهاری بود، با خودم گفتم کاش بتونم امروز با نرگس و زهرا و محسن، 4 تا فسقلمون رو برداریم بریم بیرون یه هوایی بخورن. 

که البته سحر، وقتی طبق معمول بی لباس گرم رفتم تو حیاط، دیدم بله، باد دیروز مقدمه سرد شدن هوا بوده و انگاری که زمستون رسیده.

البته به خاطر آمنه، دوسه هفته ای هست رادیاتور ها رو شب ها روشن میکنیم، ولی امروز دیگه رسما تو روز هم خاموش نشد. 

با این وضعیت فقط خدا به داد چادر نشین های کرمانشاه برسه. بارون و سرمای شدیدی که از امروز وارد شده و... 

کاش غیر از پول فرستادن کار دیگه از دستمون برمیومد. ‌‌‌‌خدا خیر بده مردم رو، بعضی ها آگهی گذاشتن که خونه خالی دارن و رایگان میدن برای زلزله زده ها. هرچند بیشتر تهران و این اطراف بود که دوره بهشون و فکر نکنم حاضر بشن تا این حد از خونه زندگیشون دور بشن. 

کاش یه امنیت صد در صدی داشتیم که میشد بچه مدرسه ای ها رو فرستاد شهرای دیگه، پیش خونواده های داوطلب، تا مدرسه شون آماده بشه.

این کانکس های پیش ساخته هم اگه میشد تعداد بالا آماده کرد، خوب بودا. 

یعنی واقعش اگه دولت همونجوری که واسه یه چیزی مثه سینما و فوتبال تریلیاردی خرج میکنه، الان دست به جیب میشد، کل مشکل اسکان موقت و سرپناه امن مردم، یه هفته ای جمع میشد. 

چطوریه که پول دارن حقوق نجومی بدن به ذخایرشون یا وثیقه بذارن واسه نور چشمیاشون؟!! اصن چرا هیکدوم از این وزرا یه همتی نکردن و پول ندادن برای کمک؟! مگه چیزی از ثروتشون کم میشد؟

بیخود نیست که حضرت آقا گفتن راضی نیستم و کار کم انجام شده.

بازم جای شکرش باقیه مردم کاری به دولت ندارن. خودجوش هر کی هر کار میتونه انجام میده. 

...

محسن و زهرا برای 11 امشب بلیط داشتن و دو سه ساعت پیش با نجم رفتن فرودگاه. میخواستم خودم ببرمشون، ولی خدیجه و آمنه خیلی ناگهانی اقدام به برگزاری کنسرت هماهنگ گریه و زاری کردن، دیگه موندم پیش نرگس.

البته خدا رو شکر کنسرتشون نیم ساعت، الی 45 دقیقه بیشتر طول نکشید و هر دوشون خوابن الان. نجم ساعت 11 و ربع خبر داد اعلام کردن برن سوار هواپیما بشن. باز خوبه تأخیر نداشتن انگار. 

فاطمه خانم دقیقا بعد اتمام کنسرت، اومده میگه بابا به نظرتون درباره تاریخچه یزد بخوام کنفرانس بدم، از کجا باید تحقیق کنم؟

منم یه چند تا کتابی که داشتیم رو معرفی کردم بهش که تو اینا درباره یزد مطلب داره. دیدم داره میره سراغشون. بهش گفتم: الان که دیگه دیره، بذار فردا. برگشته میگه: آخه فکر نکنم بتونم صبح خیلی زود پاشم!!!

یعنیا، اینجور وقتا اینقدر از دستش کفری میشم که سریع صحنه رو ترک میکنم یه وقت کار دست خودم ندم. 

بعد یه ربع که گذشت دوباره رفتم پایین ببینم چه میکنه، که دیدم با کمک اطلاعات عمومی عماد! داره یه پاورپوینت درست میکنه که فردا از روش سر کلاس کنفرانس بده!! 

حالا ان شاءاللّه فردا سر فرصت با عماد دعوا خواهم کرد که دیگه تو یه همچین مواردی کمک اضطراری به فاطمه نرسونه، بلکه یه کم برنامه بگیره زندگی اش. 

میخواستم یه کمی هم فاطمه رو نصیحت کنم که چرا اینقدر دیر به فکر کارهاش میفته و... که دیدم اولا جوابهاش رو از حفظم:

شما که دیدین مهمون داشتیم! 

مگه نمیبینید چقدر آمنه گریه میکنه؟

مگه خودتون نگفتین من باید خدیجه رو سر گرم کنم که بهونه نگیره؟و...

ثانیا نصیحت این موقع، بیشتر اثر منفی داره. الان هر حرفی بزنم، فاطمه میذاره به حساب اینکه ازش ناراحتم و باور نمیکنه دارم حقیقت میگم. 

شاید هم بسپرم به نرگس یا مادرم که باهاش حرف بزنن. اونا مهربون تر حرف میزنن، بیشتر قبول میکنه. 

.....

دوبار همه حرفای امشبم رو خوندم. کلی اصلاحش کردم، ولی هنوزم یه عالمه دلگیری ازش میچکه....

آره واقعا دلم گرفته...

به خاطر حرفای نرگس... در واقع به این خاطر که فکر میکنم حرفاش شاید درست باشه... شاید... 

و اگه درست باشه، یعنی همه همه کارایی که کردم، به در و دیوار زدن بوده...اصل کاری رو پشت گوش انداختم... 

خب چرا من؟ من واقعا در توانم نیست این امتحان.. 

خدا!

یه تخفیف میدی؟

میشه این امتحان رو از یکی دیگه بگیری؟

پی نوشت:

خیلی خسته ام و نمیتونم یه مطلب جدید بنویسم. پس همین زیر توضیح میدم. 

در راستای وقت شناسی فوق العاده فاطمه خانوم، صبح که داریم از خونه میریم بیرون، از پرسیده: بابا!  امروز شما میاید مدرسه دیگه؟!!

چرا؟

خب جلسه است با معلم ریاضی مون! 

جلسه؟ جلسه چی؟ کی گفتی؟

نگفتم...یادم رفت بگم... سه شنبه برگه اش رو دادن بهمون!! 

حالا این هیچی، نرگس خانوم زحمت کشید رفت. ولی هم ایشون و هم خودم از موقعی که اومدم خونه، 10 بار ازش پرسیدم کارهات رو کردی؟ چیزی قرار نیست برای فردا آماده کنی؟

وایشونم خونسرد و ریلکس جواب داد که بله، مطمئن باشید و... 

تا دقیقا ساعت11 شب که اومد گفت: بابا میشه یه کم کاغذ پوستی بهم بدین؟

کاغذ پوستی ندارم من. 

عه، چرا؟

خب برای چی باید داشته باشم اصلا؟

برای نقشه کشیدنتون دیگه! 

اونا پوستی نیست، فرق میکنه. 

یعنی نمیشه برای خوشنویسی ازش استفاده کرد؟

نه. 

حالا من چیکار کنم؟ خانوم خوشنویسی مون خیلی حساسه!  اگه ننویسم دعوام میکنه! 

..

من چه جوابی بهش دادم؟ دعواش کردم؟ بد نگاهش کردم؟

نه! در لحظه عماد رو صدا زدم و گفتم بیا! وقتی بی جا دلسوزی میکنی، نتیجه اش این میشه که الان، این وقت و ساعت شب بری ببینی لوازم تحریری بازه براش کاغذ پوستی بگیری یا نه! 

هرچقدر هم التماس کرد و قسم و آیه خورد که بابا، الان جایی مغازه باز نیست، قبول نکردم و فرستادمش بیرون. 

بعد نیم ساعت که یخ زده و دست خالی برگشت، خیلی ریلکس به فاطمه گفتم:

عزیزم، نبود کاغذ پوستی. برو بخواب. معلمت هم اگه پرسید چرا تکلیفت رو انجام ندادی، کامل براش بگو چرا. 

از اون طرف خود عماد دو روزه داره التماسم میکنه بذارم فردا تو همایش بسیج شرکت کنه. مشکل ساعتشه که صبحه. بهش گفتم به من ربطی نداره. من نمیرم از مدیرتون اجازه بگیرم با این اخلاقش. ولی خودش اصرار داره که بره. میگه قراره بهمون برگه بدن برای موجه شدن غیبت. من که بعید میدونم مدیرشون قبول کنه. حتمی باز یه بساطی باهم خواهیم داشت. 

خوب شد خسته بودم، و الا که یحتمل شاهنامه مینوشتم امشب..