امروز صبح توفیق شد تشیع پیکر همین شهید شرکت کردم.. اربعین شهید شد و امروز هم خاکسپاری اش بود. 

حقیقتش از قبل آشنایی نداشتم باهاشون. تا دیشب که عماد غروب رفته بود مسجد، طبق معمول که بعد از نماز بیاد، ولی 9 رسید خونه. با یه ظرف غذا. 

قبل اینکه برسم نرگس خبر داد بهم عماد هنوز برنگشته و منم محض اطمینان رفتم مسجد و دیدم خبری نیست.

با اینکه مطمئن بودم اتفاقی نیفتاده و سالمه، ولی باز محض دل نرگس با دوستای بسیجش تماس گرفتم، که خب خبر نداشتن ازش. 

دیگه نهایتا کاری که از دستم براومد این بود که نیم ساعت آخر رو دم در ایستادم تا نرگس احساس آرامش کنه. 

خلاصه که اومد و سلامت هم اومد. من از قبلش هم قصد پیگیر شدن نداشتم، دیگه بعد اون نیم ساعت یه لنگه پا ایستادن تو سرما، فقط دوست داشتم برم بالا جلوی شوفاژ. 

ولی عماد جان، رو حساب فکرایی که تو راه با خودش کرده بود، شمشیرش رو از رو بسته بود! دو قورت و نیم باقی به معنای دقیق کلمه! 

با اینحال خودم رو به کری زدم و رفتم بالا. ولی باز خودش اومد بالا و با یه خروار طلبکاری، غیبتش رو موجه کرد: که خب مگه تو اتوبان بنرهای شهید صفری رو ندیدین؟! من فکر میکردم شما هم میاید! ...

خلاصه معلوم شد تو مسجدی که همه اش یه 10، 12 کیلومتری با خونه مون فاصله داره، مراسم این بنده خدا بوده و ما از اونجایی که مجهز به مغزخوان عماد از راه دور هستیم، باید میفهمیدیم کجا رفته!! 

دیگه بحث نبردن موبایل یا بردنش و خاموش موندش و یا روشن بودن و سایلنت بودنش یا کلا جواب ندادنش هم اینقدر تکراری و نخ نما شده تو خونه ما، کلا درباره اش صحبت نمیکنیم. 

خب این گذشت و البته حسنش هم این بود که فهمیدیم امروز تشییع جنازه است و با فاطمه دو تایی رفتیم. عماد ولی نیومد.

برگشتیم، ساعت حدود 10 بود. نرگس خانوم لیست دادن برای خرید. اول میخواستم تنها برم، بعد دیدم چه کاریه؟ خب نرگس خودش هم بیاد. خیلی وقته از خونه بیرون نرفته. 

آمنه رو بهونه کرد. منم گفتم خب میذاریمش پیش عماد. نهایتش 2 ساعته دیگه؟ الان شیرش بده، یه شیشه ترنجبینش رو هم آماده کن، دیر کردیم عماد بهش بده. 

خدا رو شکر هنوز به شیر خشک احتیاج پیدا نکرده. این شیرخشت و ترنجبین رو هم به خاطر گوارشش میدیم. به دستور دکتر. 

هم موقعی که با نرگس صحبت میکردیم عماد بود تو اتاق و هم بعدش مستقیما به عماد گفتم دو ساعت آمنه رو نگهدار و مواظبش باش تا ما بریم خرید و برگردیم. 

البته که منظورم از دو ساعت، مقدار معین زمان نبود. واضحه الویت جمله ام به نگهداری آمنه برمیگشت. که بچه است، نوزاده، و حتما حتما احتیاجه یه نفر به طور دائم مراقبش باشه. 

ولی خب عماده دیگه... 

برگشتیم خونه حدود 12 و نیم بود و از عماد خبری نبود!! یه نامه بالای سر آمنه گذاشته بود که دو ساعت من تموم شد!!!  من میرم نماز جمعه، نگران نشید!

آمنه البته خدا رو شکر هنوز بیدار نشده بود، ولی این مورد دیگه توجیه پذیر نیست واقعا. 

تا برگرده خیر سرم همه سعی ام رو کردم عصبانیتم بخوابه. ولی خب نشد و منم ترجیح دادم باهاش قهر کنم تا اینکه حرف بزنم و درگیر شم.

از بعد از ظهر تا الان به هزار و یک زبون کلامی و غیر کلامی و اشاره، معذرت خواهی کرده. ولی کلا نشنیدم و ندیدمش. نرگس هم قهره باهاش حتی. 

قهریم باهاش و خیلی جدی هم قهریم. برای شام نه من صداش کردم و نه نرگس براش ظرف گذاشت. 

غروب که نجم اومد، اون رو واسطه کرده برای آشتی. ولی خیلی جدی بهش گفتم حرفش رو بزنی، با تو هم قهر میکنما! 

البته الان که یه کم آروم تر شدم، میبینم از رو بی مسئولیتی اش نیست این کار. بارها شده مسئولیت بهش دادیم و خوب تا آخر انجام داده. 

حالا شاید یه وقتا با فاطمه کل کل کنه، ولی واقعا حواسش به هر سه تاشون هست و مخصوصا مواظب آمنه و خدیجه خیلی هست که مشکلی نداشته باشن. اصلا نسبت بهشون بی تفاوت و بی خیال نیست. 

به نظرم امروز یک، همون قضیه اثبات استقلالش بوده به تلافی دیشب. و دو اینکه اصلا متوجه عاقبت کارش نبوده. با خودش فکر نکرده اگه به هزار و یه دلیل ما سریع برنگردیم خونه چی میشه. 

با خودش گفته حالا که آمنه خوابه، نهایتش تا نیم ساعت دیگه بابا اینا میان و اتفاقی نمیفته. 

نرگس هم موافقه با حرفم، ولی میگه حالا زوده برای آشتی. ولی نه اینکه فکر کنید تا فردا هم باهاش قهر میمونه ها! نه، دیگه. فردا نهایتا عصر که بیاد خونه باهاش آشتیه....