امشب از جمله شبهاییه که یحتمل تا خود صبح بیداریم. همه با هم. یعنی هر چقدر بقیه بچه هام کولی بازی درمی‌آوردن سر واکسن زدن، یه طرف. کولی بازی آمنه هم همون طرف! 

از بعد از ظهر تا شب که برسم، به گفته شاهدان عینی، ارتفاعش به کمتر از 1/5 متر از سطح زمین نرسیده، سرعت حرکتش هم چیزی در حدود 2 متر در ثانیه با فرکانس و طول موج فلان بوده!! 

تازه در تمام مدت با هر نفسش یه آه غلیظ هم کشیده! 

منم از 8 تا 11 و نیم به همین شیوه راهش بردم. البته بعد از امر خطیر جابجایی از بغل نجم به من که با مقدار متنابهی جیغ و شیون همراه بود! 

تو همین حین با خدیجه دکوت بازی، همون دکتر بازی، هم کردم. شام هم به شیوه ای که نرگس دهنم غذا بذاره!!! خوردم.

از بس که دل نداره این خانوم. هرچی گفتم بعدا خودم میخورم، گفت نه. اصلا هم حساب هیبت و دیسبلین من رو نمیکنه!!

الان هم باز پسرا دارن راهش میبرن تا دوباره ازشون بگیرم. نرگس اگه خدا بخواد، خوابیده. با زبون خوش که نمیرفت، با زبون ناخوش فرستادیمش بالا. 

قول اکید دادم شیر خواست بچه، ببرمش بالا و شیر خشک ندم بهش. منم ان شاءاللّه میمونم سر قولم! 

خدیجه رو هم فاطمه با گول مالی و هزار تا قصه خوابوند. خدایی اش خیلی قلق خدیجه دستشه. خدیجه از هیچ کس اندازه فاطمه حرف شنوی نداره. 

عماد هم امروز به جبران جمعه سنگ تمام گذاشت. اولا که وقتی فهمید امروز نرگس میخواد آمنه رو ببره برای واکسن، اصرار کرد که صبر کنه تا ظهر بیاد با هم برن. و اینجور که نرگس تعریف کرد، واقعا حواسش به همه چی بوده. 

از ظهر تا الان هم اصلا سراغ کامپیوتر نرفته و تمام مدت یا آمنه رو راه برده یا به کارای آشپزخونه رسیدگی کرده. غذا رو هم با فاطمه دو تایی درست کردن. 

درباره آشتی کردنمون هم خبر دارید دیگه، نه؟ اینقدر که دیروز تمام دوستان و آشنایان و اقوام دور و نزدیکمون در سرتاسر کشور رو واسطه کرد!! 

برای تمامشون هم کل ماجرا رو با جزئیات تعریف کرد که خدای نکرده کم فروشی نکرده باشه. فکر نمیکردم هنوزم قهر اینقدر براش سنگین باشه. 

البته خوب هم شد زودتر آشتی کردیم. پس فردا با مدرسه ان شاءاللّه میرن مشهد و اصلا خوش نداشتم با قهر بره. 

نجم الدین هم از پنجشنبه میره برای کار تو کرمانشاه. از طریق سایت برای کارگری ثبت نام کرد. احتمالا یه 10 روزی باشه. 

خب دیگه،نوبت من شد..