نمیدونم تو سیاره های دیگه مردم چطور زندگی میکنن، ولی اینجا سبک زندگی شون خیلی جالبه:

یک ماه مداوم مینالن از آلودگی هوا و چشمشون به آسمونه که بارونی چیزی بیاد. بعد همین که چند قطره ای بارون میاد و هوا صاف میشه، باز عین چی با ماشین حمله ور میشن تو خیابون و دوباره روز از نو، روزی از نو.

باشه قبول، ماشین دلیل اصلی آلودگی هوای تهران. ولی میشه بفرمایید شما با چی تردد میکنی و چطور اثبات میکنی آلودگی نداره؟

میخوام بگم منم قبول دارم سبک زندگی مون غلطه، ولی غلط بودنش به این نیست. 

ما برای حمل و نقل ناچار به استفاده از انرژی هستیم و تا زمانی که منبع اصلی انرژی مون سوخت فسیلیه، ناچاریم به تحمل آلودگی اش.

مگه اینکه دست جمع به انرژی های پاک تجدیدپذیر ایمان بیارییم.

سبک زندگی مون، همه مردم، اونجاش غلطه که..............

00:11:33

امشب حدود 11، بعد اینکه 1000 و یکی قصه برای خدیجه گفتم تا بخوابه، اومدم سر وقت وبلاگ. جواب دادن به پیام و انتخاب تصویر و تیتر رو یادمه. حتی یادمه میخواستم درباره چی بنویسم، ولی خوابم برد و الان بیدار شدم.

تیکه بالا رو در خواب کاملا عمیق نوشتم!! واقعا یادم نمیاد چطور جمله بندی کردم و چه نتیجه ای میخواستم بگیرم؟! جالبه که غلط ظاهری هم نداره!

امشب میخواستم چند تا از اصلاحات جدید فاطمه رو بنویسم. بچه ام ورژنش از ساخت لغات و ترکیبات جدید بالاتر رفته، رسیده به ساخت ضرب المثل جدید!

داشتیم درباره دین مسیحیت صحبت میکردیم و اینکه آیا مسیحی های فعلی مشرک هستن یا موحد. برگشته میگه:

خب چون مسیحیا میگن حضرت عیسی دستش رو کرده تو کاسه خدا و هردو شون پاشون تو یه کفشه، پس حتما خدا پرستن دیگه!!! 

شیوه استدلالش به کنار، آخه دستش رو کرده تو کاسه خدا، یعنی چی واقعا؟!!

پاشون تو یه کفشه؟!!

باز اینا قابل تحمله. لبو خریدم، نرگس خانم زحمت آماده کردنش رو کشیدن. موقع خوردن با کلی ادا و اطوار اومده سر میز و بعد کلی بازرسی و سوال و جواب که اینا چیه و آیا خریدیم قبلا و چطور میخورن و... رسیده به سوال اصلی:

به نظرتون من دوست دارم؟! این سوالش حتی از سوالای شب اول قبر نکیر و منکر هم سخت تره به نظر من. یعنی هر جواب بدی، بعدش مکافات داری. مخصوصا که باید جوابگو باشی.

عماد امشب حرکتشون بود. ساعت 9. از ساعت 7 تو راه آهن بودن! یحتمل محض محکم کاری! برای برگشتشون از راه آهن هم قرار هست خودشون ماشین بگیرن و یکراست برن مدرسه. 

فردا شب قراره بین من و فاطمه در یه موردی قضاوت کنه. به درخواست فاطمه. 

دیروز تو ماشین بودیم، تشنه ام شد. آب داشتیم عقب. از فاطمه خواهش کردم بده. بار اول نبود. خیلی از اوقات آب میگیرم ازشون. 

اصولا هم حالت دستم جوریه بطری سر و ته میشه یه دور. چون نمیخوام روم رو برگردونم عقب. 

همیشه هم همونطور در بسته بهم میدن، خودم باز میکنم. ولی دیروز فاطمه درش رو باز کرد. منم نفهمیدم و طبق معمول ازش گرفتم که یهو یه لیتر آب خالی شد رو داشبورد و فرمون و.. 

خدا رحم کرد، اتفاقی نیفتاد و کنترل کردم. ولی فاطمه خیلی جدی اصرار داره که تقصیر خودمه و من باید درست میگرفتم. 

حالا قراره عماد بیاد بگه حالتی که من همیشه بطری آب رو ازشون میگیرم چه شکلیه؟ و آیا بطری یه دور سر و ته میشه یا نه. 

قرارمون اینه که بدون هیچ توضیحی فقط ازش بخوایم بشینه تو ماشین و به شیوه من بطری آب رو از پشت سرش بگیره. 

خدایی اینقدر جدیت داره رو حرفش که بیشتر از 20 مرتبه از دیروز تا حالا برای خودم فیگور گرفتم ببینم واقعا همیشه همین طور بودم یا نه؟!