یه مدتیه عماد یه آزمایش طراحی کرده برای درس کار و فناوری شون که وسایلش رو نداشت مدرسه شون و قرار بود بیاد آزمایشگاه ما انجام بده. 

ولی هر بار یه اتفاقی میفتاد جور نمیشد تا امروز. که از مدرسه اومد و استاد ما هم بود و زیر نظر ایشون آزمایش رو انجام داد. 

از جزئیاتش که بگذریم، استاد ما خیلی از طرح مسأله اش خوشش اومد. یه کم باهاش صحبت کرد و درباره درس و رشته اش سؤال کرد و... 

پرانتز باز: عماد هنوز انتخاب رشته نکرده. برای سال آینده خیلی اصرار داره بره حوزه علمیه. دقیقا نمیدونم چرا، ولی منم اصرار دارم دیپلمش رو بگیره، دانشگاهش رو بره، بعد سربازی و پیدا کردن کار و ازدواج و بچه و اینا، حدود 40 سالگی اگه خواست، بره حوزه! 

البته که برنامه بعد از دیپلمش شوخیه، ولی دوست ندارم الان بره حوزه. و خیلی بیشتر دلم میخواد کار و درآمد داشته باشه و بعد بره حوزه و رو تحصیلات دینی و لباس روحانیت برای کسب درآمد حساب باز نکنه.

اتفاقا شب قبل از مشهد رفتنش هم باز سر این مسأله با هم صحبت کمی تا قسمتی مناظره طورانه کردیم. پرانتز بسته. 

دست آخر استادم ازش پرسید برای دانشگاه چه رشته ای قصد داره بخونه. اول یه کم من و من کرد و بعد با همون نگاه پر از خنده اش یه چشمک به من زد و گفت: اگه ایشون رضایت بدن، میخوام برم حوزه علمیه. 

استاد هم خیلی رک برگشت گفت: حوزه؟ میخوای آخوند بشی؟ حیف اینهمه هوش و استعداد نیست؟

پرانتز دوم: عماد رو حساب اینکه مادر و خواهر و مادربزرگ و عمه ها و خلاصه جمعی از اقوام مؤنثش طلبه بودن و هستن، تعصب خاصی رو حوزه داره و بدترین فحش در نظرش اینه که کسی بگه مثلا روحانیون کم سواد یا کم هوش هستن!  کوچکترین توهین یا تمسخری رو در مورد این قشر تحمل نمیکنه. خیلی حساسه. پرانتز بسته. 

عماد اول یه کم تو چشمای استادم زل زد بعد گفت: "یه چیز بگم؟ درباره شیوه خدایی کردن خدا؟ مثلا یه وقتا آدم میره پیش خدا از یه چیز گلایه میکنه. نه اینکه کلش رو نخواد، نه. فقط به خدا میگه کاش مثلا فلان موردش اینجوری بود. یا اون ایراد رو نداشت. 

بعد خدا فقط نگاه میکنه. هیچی نمیگه. نه دلداری میده. نه میگه عیب نداره، غصه نخور، تموم میشه. نه حتی میاد برات استدلال کنه که ببین محسناتش بیشتره یا مثلا اگه از یه جنبه دیگه بهش نگاه کنی دیگه ایراد نیستن اینا. 

نه، فقط صبر میکنه و سکوت. بعد چند روز یهو یه نمونه گل درشت وحشتناک رو صاف میاره تو چشمت فرو میکنه و میگه: ببین از اینا هم دارم. غر بزنی، این رو میندازم به جونت! میخوای؟!

که همونجا مجبور شی به پاش بیفتی بگی، نه خدا جونم. غلط کردم غر زدم. اصلا هیچ ایرادی نداره. خیلی هم خوبه!! 

این شیوه خدایی کردن خداست!  با جذبه و پر ابهت، خیلی خوشم میاد از این کاراش."

استادم همینطور مات و مبهوت یه کم عماد رو نگاه کرد، بعد از من پرسید: تو میفهمی این چی میگه؟ چرا من یه چیز میگم، این یه چیز دیگه جواب میده؟

البته که من کل منظورش رو فهمیدم، ولی به استادم گفتم: ای، تقریبا. بعضی وقتا نصف حرفاش رو تو دلش میزنه. و بعد هم کلا بحث رو عوض کردم و تموم. 

خونه که رسیدیم، سر شام عماد دوباره از یه کشف جدیدش رونمایی کرد:

میدونید چیه؟ من همیشه درباره ابو علی سینا فکر میکردم خیلی دیگه لوس بوده و واسه خدا شکرپنیر بازی درمیاورده! یعنی چی تا یه مشکلش حل میشده، میرفته نماز شکر میخونده؟ تو حالا نماز واجبت رو بخون، نماز مستحبی پیشکش. 

تا امشب که با دیدن استاد بابا و حرفاش دیدم دیگه فقط یه "خدایا شکرت" خالی جواب نمیده. تا رسیدم خونه نماز شکر خوندم! همه اش هم به خدا میگم: خدا جون! خیلی چاکرم. دستت درد نکنه که بابام بابامه نه استاد فلانی!

...

حرف نماز شد، اینم بنویسم. من کلا واسه معراج رفتن اعتقادی به استفاده از تجهیزات جانبی ندارم. همون یه مهر و تسبیح کربلا کافیه از نظرم. ولی عماد این سری از مشهد برام یه سجاده سوغاتی آورده. به نظرم از این به بعد دیگه نماز رو زمین و خشک و خالی ازم قبول نشه! 

خیلی از عماد نوشتم امشب. نه؟ ...........کاش دلیلش همونی باشه که فکر میکنم. کاش توهم نباشه این آرزوم...