فردا مدارس تهران تعطیل شد، نه؟ از صدای جیغ و خوشحالی فاطمه فهمیدم. و یحتمل فقط هم ابتدایی ها تعطیلن که عماد داره سر به سرش میذاره و حرصش میده. 

ولی واقعا چرا؟ مگه مهمه؟ بالاخره که همه مون بایستی بمیریم. حالا از مسمومیت آلودگی هوا باشه یا سوء تغذیه یا نداشتن دارو. چه فرق میکنه؟

فعلا که با این دولت و اقدامات فوق هوشمندانه اش، تنها راهکار اینه که دست جمعی به شیوه نهنگها خودکشی کنیم و خلاص! 

...

نجم الدین امروز برگشت. خسته، ولی سرحال. رفته بود برای کمک به بازسازی کرمانشاه. چون یه کم نجاری بلد بود، رفته بود قسمت ساخت کرسی. دو روز هم رفته بوده کارگاه ساخت کانکس و تو عایق بندی و کار گذاشتن پشم شیشه کار کرده. 

اگه به خودش بود، دوست داشت بازم بمونه. ولی از طرف جهاد دانشگاهی رفته بود و اونجا هم اردوهاشون 10 روزه است. 

خوش به حال همه شون، من که فقط حسرتش برام موند. کاش خدا رو حساب حق پدری که به گردن نجم دارم، تو ثوابش منم شریک کنه. 

مادرم و خواهرم هم تو این یک ماهه، 30، 40 دست لباس بافتن با ماشین و فرستادن کمیته امداد. 

پرنده و عروس هلندی از سر فاطمه خانوم افتاد، سوژه بعدی: حل مکعب روبیک!

داشتیم همیشه و خیلی از اوقات دستمون بوده، ولی هیچ وقت از طریق فرمول حل نکردیم. هر کسی راه مخصوص خودش رو داره. هیچ وقتم سرعتی بازی نکردیم. 

حالا فاطمه از دوستاش فرمولش رو یاد گرفته و مدام داره تمرین میکنه تا سرعتش رو زیاد کنه. الان چیزی در حدود یک دقیقه طول میکشه تا کامل درست کنه. 

البته از روی فرمول هم باز احتیاج به دقت و تمرکز داره که بدونی هر کدوم از مهره ها تو چه وضعیتی هستن و الان باید از کدوم فرمول بری. 

نکته اینجاست که فاطمه تو این مورد معلمه و من شاگرد و تا خود خدا کیف میکنه وقتی یه چیزی اش رو نمیفهمم یا اشتباه انجام میدم و برام توضیح میده! 

بازی جدید خدیخه هم تلفن کردن به همسرشه! خیلی جدی، یه گوشی برمیداره، شروع میکنه صحبت کردن:

همسرم! سلام. نه، آخه اون مورد که شما میگی، درست نیست. ببین، ببین، نه باید خاک گلدون رو عوض کنیم. آخه، بگم؟ شهابم، وایسا یه لحظه. من به شما بگم. من میگم سلام! باشه، شما صبر کن بزرگ بشی، ان شاءاللّه میره اداره. خب، چی؟....

حالا من البته به فارسی نوشتم، و الا که با لهجه خودش خیلی خوردنی تره. و جالب اینه که من و نرگس خیلی کم تلفنی صحبت میکنیم و اصلا تا به حال یک بار هم، همدیگر رو همسرم! صدا نزدیم. 

نرگس هم به من یا میگه آقا شهاب، یا شهاب جان. این لفظ " شهابم" که روی میم آخرش تاکید ویژه میکنه هم از الفاظ مخصوص خودشه. 

خلاصه که بچه ام از صبح تا شب با شهابش! حرف و بحث داره سر تعویض خاک گلدون!! 

آمنه هم تازگیا یاد گرفته توجه کنه. توجه به معنی واقعی کلمه ها. یعنی اگه مشکلی نداشته باشه و بیدار باشه، شروع کنی باهاش حرف بزنی، تا یک ساعت هم حرف بزنی، چشم ازت برنمیداره. همینطور خیره میشه تو صورتت. نه صدا میکنه، نه تکون میخوره، نه حوصله اش سر میره. هیچی، توجه کامل! اینقدر جدی نگاه میکنه که آدم همه اش منتظره یه سوالی چیزی بپرسه. 

....

نرگس، 

از نرگس هم بنویسم؟ که من رو دچار عذاب وجدان بی انتها کرده؟ دلشوره ابدی؟ و خودش خوش و خرم میگه و میخنده؟ انگار نه انگار که حرفا و نظریاتش چه غوغایی تو دل من به پا کرده؟

بگم حرفاش دروغ و ناحقه؟ نه، نیست خب. بگم الکی میگه و فقط ادعاست، بازم نه. میدونم که تحملش رو داره. بگم قصد اذیت و آزار داره، بازم نه. 

واقعش مشکل منم. من نمیتونم با خودم کنار بیام. یعنی میترسم. از آبروم و اینکه مردم چی میگن و... میترسم. آره واقعا همینه. من با اینهمه ادعا از حرف مردم میترسم...