امشب تصمیم گرفتم بالاخره بنویسمش. کامل و با جزئیات. اگه قراره روش فکر کنم و تصمیم بگیرم برای چطور انجام دادنش، پس باید منتظر حرف و حدیث تموم نشدنی اطرافیانم باشم. 

حالا که قراره حرف مردم برام ملاک نباشه و از نیش و کنایه شون دلخور نشم، به طریق اولی باید اینجا طاقت بیارم و اجازه بدم خواننده هایی که هیچ وقت نمیبینمشون، بهم انتقاد کنن و ازم ایراد بگیرن. 

قبل توضیح یه نکته رو هم محض یادآوری به خودم بگم:

یادته پارسال یا سال قبلش، چقدر پدر نرگس رو به خاطر ازدواجش سرزنش کردی؟ درست یا غلط بودنش منظورم نیست. صرف همین که تو دلت گفتی مگه آدم عقل نداشته باشه تا بتونه زن دوم بگیره! 

حالا الان عقل داری یا نداری؟! 

حداقل اعتراف کن، اینجا که میتونی. اینکه در جریان این ازدواج، تو یه سری موارد به مادر نرگس ظلم شده، ربطی به عقل داشتن و نداشتن و از اساس غلط بودن کارش نداره. 

اعتراف کن که ممکنه نیت ایشون هم اولش فقط و فقط انجام تکلیف بوده. 

از همه مهمتر قبل هر چی عاجزانه به خدا التماس کن حواسش بهت باشه و نذاره کوچکترین خطایی بکنی. بد پرتگاهیه... 

بین همه معلمایی که عماد تو ابتدایی داشت، یکی شون، فقط یکی، آقا بود. واقعا آقا. امیر، معلم کلاس پنجمش. 

از همون جلسه اولی که تو مدرسه گذاشت و شناختمش، نه فقط ازش خوشم اومد، که باهاش دوست شدم. اینقدر بامرام بود که حیفم اومد خونوادگی دوست نشیم. نرگس رو هم با خانمش آشنا کردم. قصدم بود بعد از تموم شدن مدرسه، عماد هم بفهمه و کلا بشه جزو دوستای خانوادگی. 

ولی متأسفانه 7 اسفند همون سال، تصادف کرد و فوت شد. خانمش هم باردار بود و سال بعد دخترش، فائزه، به دنیا اومد. از همون موقع نرگس شروع کرد به زبون های مختلف پیشنهاد دادن و اصرار کردن به اینکه من با محدثه خانم ازدواج کنم. 

در مورد اقوام این خانم هم بگم که تمامشون تو زلزله رودبار فوت شدن و فقط پدرشون بود که بعد از فوت امیر رفتن پیش پدرشون. و پدرشون هم تابستون امسال فوت شد. 

امیر هم پدر و مادرش رو ساواک شهید کرده بود و قوم و خویش نزدیکی نداشت. 

همون سه سال پیش که نرگس این بحث رو پیش کشید و با هم دعوامون شد و حتی قهر کردیم و نهایتا به وساطت زهرا و نجم و سرکار خانم تاجبخشیان، آشتی کردیم، من تمام هزینه های زندگی این خانم و دخترش رو به عهده گرفتم. خدا رو شکر که من فقط واسطه روزی شون بودم، و الا که هیچ زحمت و بار اضافه ای نبوده برام حقیقتا. 

این صفت رازقیت خدا رو خیلی دوست دارم. الحمدللّه، خدا هم لطفش همیشه شامل حالم هست، من رو واسطه روزی رسانی اطرافیانم میکنه. 

تو این مدت سه سال هم خیلی موارد متعددی رو پیدا کردیم برای ازدواج این خانم. ولی به خاطر بچه داشتن و اینکه سرمایه ندارن، قبول نکردن حتی بیان خواستگاری. 

یعنی به واقع مطمئن شدیم ازدواجش با مرد مجرد، محاله. 

البته طبیعی هم هست. از یه طرف این قاعده کلی که تعداد خانم ها بیشتر از تعداد آقایونه. از طرف دیگه، مردایی که به دلیل ترویج سبک زندگی غربی ترجیح میدن اصلا ازدواج نکنن. 

تمام اینا باعث شده حتی خیلی از دختر خانما هم با سن 30 و بیشتر هنوز مجرد باشن.

حالا نرگس اینبار فقط یه یادآوری کرد بهم. بدون اصرار که دوباره دعوامون نشه. ولی همین یادآوری اش نابودم کرد.

چون میدونم که درست میگه و من با پول دادن دارم خوپم رو گول میزنم. 

چون برام اینجور کارها اصلا سخت نیست. چیزی که اصلا نمیتونم ازش مایه بذارم، آبرومه. 

و از طرفی حقیقتا مشکل این خانم دخترش با پول و خرجی حل نمیشه. تازه این حس ترحم و صدقه گرفتن، یقینا خیلی اذیتشون میکنه. 

داشتن خانواده کامل حق همه است. 

همین دیگه، کاریه که باید بکنم. خدا ازم انتظار داره. فقط باید خیلی دقیق و درست انجامش بدم. و تحمل کنم همه همه حرف و حدیثای پیش روم رو.