زلزله شد، نه؟!

خود زلزله اینقدر سر و صدا نداشت، ولی تو کوچه مون یهو انگار تظاهرات شده باشه. احتمالا همه اومدن امشب رو تا صبح تو کوچه سر کنن. 

یه لطیفه بود میگفتن زلزله دید وزیر مسکن نرفت به زلزله زده ها سر بزنه، خودش پاشده راه افتاده این طرف و اون طرف کشور دنبالش میگرده! باید بهش آدرس لواسون رو داد!

بگذریم...

این تعطیلات زیادی، کار دست فاطمه خانم داد. چند شب پیش ازم اجازه گرفت بره تو تلگرام من یه کانال آموزش روبیک درست کنه.

تلگرام من روی لپتاپه و بهش اجازه دادم. در مورد اعضاش هم گفتم از خودم بپرسه و سر خود عضو نکنه. در حدود 20 نفر رو عضو کرده بود.

امشب که رسیدم خونه، گوشی ام رو گرفت که به قول خودش یه چیزی رو امتحان کنه. منم طبق معمول دادم. عموما رو تنظیمات گوشی آزمایش میکنه. 

بعد نیم ساعت دیدم داره با ذوق و شوق که انگار یه کشف مهم کرده باشه، یه چیزایی رو کاغذ مینویسه و بعد از روشون تو گوشی تایپ میکنه. 

یه کم بعد دیدم خیلی بد محو گوشی شده، نگاهش پر از تعجب و ترس و کنجکاویه. دیدم دیگه نمیشه به روی خودم نیارم، یه کلمه پرسبدم چی کار میکنی؟ که عین چی گوشی رو پرت کرد زمین و دوید رفت پایین. 

خلاصه مفیدش این که اول تو گوشی تلگرام نصب کرده، بعد همینطور الکی شماره وارد کرده، اگه تلگرام داشته، عضو کانال کرده! 

پروفایلهاشون رو هم نگاه میکرده که اون وسط به یه سری عکسای خصوصیو خانوادگی برخورده. همون موقع که صداش کردم، داشت اون عکسا رو میدید. 

البته که من به شیوه های مختلف غیر مستقیم، بارها گفتم چک کردن پروفایل کار غلطیه. مخصوصا پروفایل غریبه. به نظر من این مدل عکس گذاشتنا، یه جور ورق زدنه ذهن آدماست. خودم هم عکس نمیذارم. 

الان مشکل اصلی اینه که از کجا همچین ایده درخشانی به ذهنش رسید؟ که اینجوری اعضای کانالش رو ببره بالا؟

برای شام که صداش زدیم، خیلی ساکت و مظلوم و سر به زیر اومد بالا. یه نگاه ملتمس آمیز به قول عماد از نوع تو رو خدا ببخشید، دیگه تکرار نمیشه هم داشت. 

البته که غیر من و نرگس بقیه خبر نداشتن چی شده. فقط با اون مظلومیت بیش از حد فاطمه، منتظر بودن یه نصیحتی، سوال و جوابی، چیزی داشته باشم. 

ولی ما هم کلا به روی خودمون نیاوردیم. به هر حال از وقتی ازش پرسیدم چه میکنی، هنوز جوابم رو نداده. احتمالا هم دیگه جواب نده و شامل قاعده مرور زمان بشه. ولی به هر حال بازم بعدا میاد سراغم و ازم اجازه تلگرام رو میگیره. اون موقع باهاش حرف میزنم. 

...

و اما بحث خودم. که هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده، به جنجال کشیده شد. درسته که من قبلا آدرس اینجا رو دادم به مادرم، ولی فکر نمیکردم هنوز هم بخونن اینجا رو. 

ولی خب اشتباه میکردم و همون پریشب که نوشتم، نه. دیروز صبح خوندن و در جا و به طور کامل به بابا هم گزارش دادن.

جای شکرش باقیه که همون لحظه دم دستشون نبودم. و الا که یحتمل با آرپی جی خلاصم میکردن! 

من این مدل از عصبانیت بابا رو شاید نهایتا 5 مرتبه دیده باشم. اونم برای من نبوده، موردی خارج از خانواده بوده کلا. 

مادرم هم که دیگه نگم. 

و خب تا شب، خبر به آبجی ها رسید. دایی ها هم همچنین. شوهر خاله بزرگه هم....این آخری رو خیلی باهاشون رودربایستی دارم. یه خصوصیات ویژه ای دارن. 

اول اینکه جانبازن. نابینا. بعد اینکه بسیار بسیار انسان عاقلی هستن. باید حرف بزنید باهاشون تا بفهمید چی میگم. از صد تا مشاور و روانشناس کار درست تره. یعنی اگه ایشون بهم میگفتن کارت غلطه، بی برو برگرد قبول میکردم. به نرگس هم گفتم. 

ایشون ولی مثل بقیه از اساس نگفتن اشتباهه. اول که زدن تو فاز شوخی که خب به خودم میگفتی، من از خدام بود!!! 

ولی وقتی صحبت جدی شد، بعد کلی سوال ریز و جزئی، که جواب دادن بهشون برام از خوردن یه مشت میخ و سوزن و پونز سخت تر بود، تلویحا گفتن که این پیشنهاد نرگس، از روی دلخوری نیست و من کم نذاشتم. 

در واقع بر عکس تصور بقیه که اگه مرد دوباره ازدواج کنه، یه احتمال میدن خانمش مشکل داره، ایشون میگن کم توجهی و بی مسئولیتی مرد اولین دلیل این کار هست. 

حالا نه صد در دصد، ولی با ارفاق گفتن که زندگی مون خوبه و اوضاعمون به سامانه. ایشون اعتقاد راسخ دارن اکثر خانواده های امروزی، اوضاع و احوالشون خیلی نابه سامان و پریشانه و اگر هم کارشون به جدایی نمیکشه، به خاطر مهر و محبت و علاقه نیست. بلکه چون شجاعتش رو ندارن و با خوشی های ظاهری، نقاب زدن به خودشون. 

بعد که مطمئن شدن مشکل از درون نداریم ما، یه سری سوال هم درباره محدثه خانم و شرایطش و... پرسیدن. حتی گفتم به ایشون که محدثه خانم هنوز اطلاع نداره این پولی که به حسابش ریخته میشه از طرف کیه. و یه درصد هم احتمال نمیده از طرف ما باشه. 

چون من یه بار یه اتفاقی افتاد که باید پولی به حساب مرحوم امیر میریختم، شماره خانمش رو داد. 

درباره مشخصات تمام افرادی هم که باهاشون درباره محدثه خانم صحبت کردم، سوال کردم. که موقعیتشون چطور بوده و من از چه جنبه ای وارد شدم برای صحبت و... 

در این مورد هم تایید کردن که کوتاهی نکردم و واقعا از افراد مناسبی که من میشناسم، کسی حاضر به ازدواج با ایشون نشد.

خلاصه که بعد چند نوبت صحبت تلفنی از دیشب تا امشب، به این نتیجه رسیدن که احتمالا اونطور که بقیه میگن، ابن تصمیم غلط و بد نیست. ولی خیلی اما و اگر داره. یکی از مهمترین شرط و شروطش هم نزدیک بودن دو خانواده است. در حد مثلا نهایتا همسایه.

ولی خب بقیه اقوام نه اینطور منطقی صحبت کردن و نه حتی بهم اجازه صحبت و دفاع دادن. فقط دعوا و نصیحت و.. 

یه زمانی اسم زن بابا مترادف بود با شکنجه گر و جلاد. الان هم اسم همسر دوم مساویه با هرزگی و تمام! هیچ معنا و مفهوم دیگه ای هم نداره. و اصلا و ابدا راه دفاع نداره. 

به دوستی پیام دادن که اینجا رو حذف نکنم. چشم، سعی میکنم حذف نکنم. ولی من نگفتم شما اصلا پیام ندین. من گفتم کلا استفاده تون از اینترنت رو کم کنید. 

دوست دیگه ای هم پیام خصوصی گذاشتن، ممنون از نصایح دلسوزانه تون. ولی خب واقعا مورد مناسب پیدا نکردم براشون. نه اینکه منتظر بشینم تا کسی پیدا بشه، نه خودم شخصا رفتم به افراد مختلف پیشنهاد دادم. 

پولی هم که بهشون میدم، خودشون اطلاع ندارن از کجاست. و قصدم اینه تا زمانی که در توانم باشه، بدم بهشون. 

ولی اینکه میفرمایید این نوع ازدواج با خرجی دادن فرفی نداره، اینطوری نیست. پول همه مشکلات و نیازهای آدما رو برطرف نمیکنه. خانواده از ضروری ترین نیاز هر آدمیه که خریدنی نیست. 

نرگس هم خصوصیات خاص خودش رو داره. خیلی پیچیده تر از این حرفاست. خاکی و ساده برخورد میکنه، و الا که تو عرش سیر میکنه... 

پی نوشت بعد از صبحانه ای روز تعطیل اجباری:

ما که دیشب بعد از زلزله کار خاصی نکردیم. حتی جای خواب بچه ها رو هم عوض نکردیم. 

صبح بعد از نماز صبح یه سرکی به اخبار زدم ببینم چند تا پس لرزه اومده، برای نماز آیاتشون، دیدم خدایا! مردم همیشه در صحنه مون چه شور آفرین دیشب رو تا صبح تو خیابونا بودن. اینقدر که شاخص آلودگی رسیده به 180.یعنی جا داره بهشون بگیم خسته نباشید واقعا! اینجوری از زلزله جون سالم به در ببریم هم، یقین از آلودگی میمیریم. 

هیچی دیگه، تعطیل هم که شدم و من اینهمه خوشبختی؟!