خدا رو 100 هزار مرتبه شکر بالاخره بارونش رو رو سرمون نازل کرد. 

بعد از ظهر باید جایی میرفتیم، تو ترافیک شدید و دود غلیظ و اصلا بگو خود جهنم. ولی 10 شب که برمیگشتیم، عین این فیلم خارجکیا شده بود خیابونا: خلوت، تمیز، بارون خورده و نمدار. آسمونم که صاف صاف. از اون دور برج میلاد پیدا بود. 

هرچند که یقینا با وجود امت همیشه در صحنه مون، تا فردا شب دوام نمیاره و دوباره از شنبه همون آش و همون کاسه. 

رسیدیم خونه، موقعی که به عماد گفتم در پارکینگ رو باز کنه، دیدم داره کاغذ تبلیغاتی رو که روی در چسبوندن میکنه. ولی کاغذ رو تو زباله های خشک ننداخت. برد تو انباری. 

خیلی کنجکاو شدم بدونم چه خبره. رفتم دیدم یه جعبه گوشه انباریه، پر کاغذای تبلیغاتی. طرحش چیه؟ یه مدت تمام کاغذای تبلیغاتی کوچه خودمون رو جمع کنه و بعد به صورت تقریبی حساب کنه، کلا در سال چقدر کاغذ صرف این تبلیغات میشه و بابتشچند تا درخت قطع میشه. 

احتمالا هم بعدش میره سراغ اینکه چه کنیم برای تبلیغات، کاغذ استفاده نکنیم و.. 

یه زمانی حداقل به واسطه قدم، تو خونه مهم بودم. هر کی هر چی لازم داشت که یه بالایی بود، من رو صدا میزد. ولی الان دیگه ورد زبون همه عماده.عماد این رو بده، عماد اون بده. خودش هم میگه اینقدر کیف داره آدم چهار پایه و نردبون و آچار مامان و باباش باشه! 

یه سری هم چند وقت پیش برگشته میگه: بابا!  میدونید فقط 4 درصد افراد قد بیشتر از 190 دارن؟! جا داشت بهش بگم:بابا، 4 درصدی! که نگفتم. قدش شده 192

...

مادر جانم!  الهی دورتون بگردم. غلط کردم. ببخشید. خواهش میکنم...