اول اینکه با مادرم صحبت کردم. و ایشون بزرگواری کردن و ازم قبول کردن. که من هنوزم همون ... 30،40 سال پیشم. فقط قد و قواره ام عوض شده، و الا که تحمل کوچکترین ناراحتی شون رو ندارم. 

اصطلاح عمل قلب باز شنیدین؟ چیزی از پزشکی بلد نیستم و نمیدونم منظور از این جراحی چیه، ولی این چند روز درباره خودم احساس عمل مغز باز دارم! 

خب البته این تاوان اشتباه خودمه و هیچ کس جز خودم مقصر نیست. اعتماد بیش از حدی که به دنج بودن اینجا کردم و هر چه دل تنگم خواست توش نوشتم. نتیجه اینکه الان با هر کی روبرو میشم و به چشمام نگاه میکنه، احساس میکنم داره افکارم رو سونوگرافی میکنه و به تمام سوراخ سنبه های مغزم آگاهه. 

بله، خودم آدرس دادم. ولی چرا بازم بعدش مینوشتم؟ چون تصورم کردم اکثرا اینقدر مشغول زندگی خودشون هستن که حوصله شون نکشه بیان اینجا خزعبلات من رو بخونن. 

یا شاید هم توقع داشتم، میان اینجا یه اهمی، سرفه ای چیزی بکنن بفهمم مهمون آشنا هم هست اینجا. 

نه اینکه صم بکم بیان و فقط بخونن و برن. 

باز اگه هنوز هم به همین رویه بود و هیچ به روی خودشون نمیاوردن بد نبود. 

مشکل پیامای حاوی نصیحت و بعضا فحشای پاستوریزه است.

با اصل پیام ها مشکل ندارما، مشکل صحبت با فرستنده پیامه. که بعضا بیشتر از 20 ساله، از وقتی 9 ساله شدن، باهاشون صحبت نکردم. اصلش شاید نهایتا تو این مدت به تعداد انگشتای دست دیده باشمشون و نهایتا یه سلام و احوالپرسی مختصر کرده باشیم. 

بگذریم.. 

یه عمل مغز باز دیگه هم به صورت حضوری انجام شد. در محضر شوهر خاله که ذکر خیرش بود چند شب پیش. دیروز رفتم پیششون. برای ادامه صحبت و مشاوره. 

اون سری گفتم مثه خوردن میخ و سوزن بود؟

اولش آره. ولی بعدش که یخم آب شد، دیگه نه. واقعا خوب بلده مشاوره کنه. 

ایشون متولد 41 هستن. تا اونجایی که یادمه، موقع ازدواج با خاله ام یه موتور وسپا داشتن که منم به همین مناسبت وسپا صداشون میکردم. 

تحصیلاتشون فکرمیکنم دیپلم باشه، دانشگاه که نرفتن یقینا. فرصتش رو نداشتن. درست با شروع جنگ رفتن جنوب و بودن تمام مدت تا درست روز آزادی خرمشهر که خمپاره کنارشون منفجر میشه و ترکش و نابینایی کامل. 

برای اینکه سوالی هم پیش نیاد بعدا بگم که بله، ایشون 18 سالگی ازدواج کردن!

از توانمندی هاشون این که یه آشپز فوق حرفه ای هستن. طعم و بوی غذاشون بی نظیره. فقط ترجیحا به نحوه پختش کاری نداشته باشید. ریخت و قیافه غذا رو هم در نظر نگیرید. 

اگه طبق قانون اعطای گواهینامه منوط به سلامت بینایی نبود، ایشون یقینا گواهینامه پایه یک داشتن! همین الان هم البته بدون گواهینامه رانندگی میکنن یه وقتایی! 

دیگه اینکه از فاصله 5 متری، بدون هیچ صدایی و فقط از روی صدای نفس کشیدن و احتمالا بو، افراد رو میشناسن. غریبه ای باشه تشخیص میدن. تو مهمونی های جمعیتی بارها دیدم این توانایی منحصر به فردشون رو. 

در مجموع میخوام بگم، تحصیلا آکادمیک ندارن، ولی عقل و هوششون فوق العاده است. تو این مدت خط بریل کار نکردن. فقط از کتابای صوتی و بیشتر در حوزه های روایت و حدیث استفاده کردن. 

یعنی ف بگی تا فرحزاد رفتن که هیچی، آب آلبالو و شاتشون رو هم میخورن و برمیگردن. 

با اینحال که همیشه میدونستم تمام این ها رو، ولی هیچ وقت جرأت نداشتم برم پیششون برای مشاوره. شاید هم کمی غرور. 

اما به هر حال یه حسن مثبت این ماجرا هم این که جرأت کردم و صحبت کردم باهاشون. هم در این مورد خاص و هم کلی موارد دیگه که سوال داشتم همیشه و نمیخواستم پیش این مشاورهای معمولی برم.

آخرش هم یه مطلبی گفتن که هم جای ناراحتی داشت و هم ناراحت نشدم. ازم درباره مقاله ای که سالها قبل نوشته بودم سوال کردن. که ثابت کرده بودم امکان علمی ساخت ماشین زمان وجود نداره. و حرکت زمان برگشت ناپذیره. 

اون موقع که مینوشتمش و ارائه میدادم و بابتش جایزه میگرفتم نه، ولی بعدها فهمیدم که تمامش کشکه.

دیروز هم ایشون بعد اینکه مطمئن شد محتوای مقاله ام چی بوده، باز بهم یادآوری کردن که اصلا طی الزمان یه کار پیش پا افتاده است و حتی لازم نیست آدم عارف جلیل القدر باشه واسه انجامش!! 

...مورد آخر اینکه به لطف دست گل فاطمه خانم، تلگرام ریپورتم کرد! 

در این حد که نمیتونم پیام بدم. 

من اون شب و فرداش برای اینکه اون افراد نتونن شماره ام رو سیو کنن، با امید به اینکه هنوز ذخیره نکردن، شماره هاشون رو از لیست مخاطبام حذف کردم. ولی احتمالا کافی نبوده یا شایدم تلگرام متوجه این جذب عضو تقلبی شده.

یه کمی هم به صورت خانوادگی درباره برنامه های ارتباطی صحبت کردیم. اینکه هر کدومشون ممکنه کلی امکانات و ترفندای پیچیده ای داشته باشن و اگه بلد نباشیم، ممکنه تو درد سر بیفتیم. فاطمه ولی در ظاهر مشغول مشق نوشتن بود و به روی خودش نیاورد.