....

این نقطه چین ها به معنی بیشتر از نیم ساعت تلاش بی فایده برای ارسال عکسه. واقعا نمیفهمم چرا بعضی اوقات یهو به هر طریق ممکنی، عکسی رو که میخوام نمیذاره اینجا.

ما موقعی که تصمیم گرفتیم خونه رو عوض کنیم، بیشترین تمرکزمون روی حیاط بود. که حتما داشته باشه. و خدا رو شکر پیدا کردیم. 

منتها رو حساب جیب ما، بزذگ نیست. 120 متر کل زمین خونه است. 60 متر حیاط، و مابقی ساخت. که چون 3 طبقه و نیمه، بنا میشه حدود 200 متر. 

ولی خب نتیجه اش اینه که با حساب و کتاب نرگس خانم، در کمترین حد معمول، حد اقل روزی 20 مرتبه تمام پله ها رو بالا پایین میشه. یعنی انگار که هر دو سه روز یه بار برج میلاد رو، با پله بالا بره و برگرده!

حتی منم که خیلی کمتر بالا پایین میشن، زانو درد گرفتم. چه برسه له نرگس. متاسفانه پاگرد و راه پله مون هم خیلی کوچیکه و به هیچ وجه جای آسانسور نداره. 

عماد میگه از بیرون اسانسور شیشه ای بذاریم که جلوی نور خونه کم نشه. و شیشه اش از بیرون آینه ای باشه که مشرف هم نباشه. 

علاوه بر خرج زیادش که یه جورایی آفتابه خرج لحیم محسوب میشه، و بنایی اش که تصورش  رو هم تو این موقعیت بی وقتی نمیتونم بکنم، بازم جای مناسبش رو نداریم. هر قسمتی رو که روش فکر میکنم، یه ایرادی داره. 

خلاصه اینکه خدایا لطفا یه خونه هم سطح حیاط دار که توش جا بشیم نصیبمون کن! 

فاطمه هفته پیش که تعطیل شدن، معلم ریاضی شون براشون یه تکلیف گذاشت که کتاب کار تا آخر فصل دو برای سه شنبه هفته بعد کامل بشه. 

از اینکه میدیدم یه وقتا فاطمه قبل خواب نشسته پای کتابش، فهمیدم حتما خیلی ناقصه. تا دیشب دیدم بله، ناقابل 20 صفحه است! که حدود یکی دو صفحه اش رو به صورت پراکنده حل کرده.

امروز بنا به شهادت شاهدان عینی، از همون بعد مدرسه نشسته سرش. تا برسم تقریبا نصفش رو تموم کرده بود. ولی خیلی نگران و کلافه بود. خسته هم شده بود و واقعا نمیکشید ادامه بده. 

ولی هر چی نرگس بهش گفته بود و یئبعدش من گفتم که بذار کنار، یه ساعت به خودت استراحت بده، گوشش بدهکار نبود. الا و بلا که نمیشه. باید تمومش کنم. خانممون دعوام میکنه و... 

خلاصه که رسیده بود به قسمتای سخت و حال بد. ازم خواست کمکش کنم. ولی نه اینکه حل کنم، فقط راهنمایی. خدا میدونه منم فقط در حد یه راهنمابی ساده کمکش میکردم، ولی همین که میدید اون سوالی که به نظرش خیلی سخت بودن، با این نکته کوچیک خیلی هم راحته، لجش درمیامد. 

بدون استثنا هر کدوم از سوالا رو که با کمک و راهنمایی جواب داد، یه غر و داد سر خودش زد که جرا اینقدر خنگم. 

تا رسید به این سوال:

مجموع دوکسر شده 9هفتم. و اختلافشون 2 هفتمه. حالا کسر بزرگتر چی میتونه باشه؟

خدایی هر چی فکر کردم، راه حلی ساده تر از دو معادله دو مجهول به ذهنم نرسید.

با کلی توضیح و تفسیر که مثلا اسم کسر بزرگتر رو a میذاریم و کوچیکه رو b و... براش حل کردم.

اول که خب متوجه نشد تا دوباره و سه باره و جزء به جزء توضیح دادم. 

یعنی به محض اینکه فهمید چی شد، بلند شد، عین اینایی که آتیش گرفتن، دور اتاق دویده و تو سر خودش زده که چرا من بلد نبودم اصلا همچین چیزی رو!!! 

یعنی اینقدر حرکتش جدید و ابتکاری بود که من و نرگس تا پنج دقیقه فقط مات و مبهوت نگاهش میکردیم!

دیگه بعدش کلی مرتسم ناز و نوازش و بوس و غیره داشتیم تا حضرت والا رضایت دادن احتمالا این سوال روش حل دیگه ای داره که من بلد نبودم و فردا خانمشون توضیح میده. 

حالا اون وسط جیغ و شیون کردناش یه جمله نامفهوم هم داشت که من مثل بزغاله ام! 

واقعا من اولش نفهمیدم این کلمه رو گفت. ولی خدیجه خانم، استاد استفاده از تمام استعداد برای یادگیری لغات با بار منفی، دقیق گرفت که چی میگه. 

داره برای خودش بازی میکنه، برگشته میگه: غزغالو!  مگه نمیفهمی چی میگم؟ مگه یادت ندادم؟..

جای شکرش باقیه بزغاله رو تبدیل کرد به غزغالو. 

امروز ساعت 8 و نیم از مدرسه عماد هم تلفن کردن بهم که پسرتون کجاست؟ چرا نیامده؟

تلفن کردم خونه، خودش جواب داد. گفت که خواب مونده داره آماده میشه بره. دوباره تلفن کردم مدرسه و گفتم ماجرا رو. اول کلی ازم شاکی شدن که چرا بیدارش نکردم. 

توضیح دادم ما بچه ها رو بیدار میکنیم، ولی عماد دیگه بچه نیست. همیشه هم ساعت پنج و نیم همگی بیداریم و صبحانه رو قبل اذان میخوریم. ولی امروز لابد بعدش خوابش برده. 

باز کلی تهدید کردن که این مورد بی انضباطی محسوب میشه و ما از نمره اش کم میکنیم. گفتم ایراد نداره و تمام. 

شب ازش پرسیدم چی شد؟ گفت تا رسیدم کلی باهام دعوا کردن که چرا خواب موندی؟ توقع داشتن بگم ببخشید، تکرار نمیشه. ولی به جاش گفتم: اتفاقه دیگه، میفته.

بیشتر عصبانی شدن، گفتن پس از نمره انضباطت کم میکنیم. ولی بعد که دیدن بازم چیزی نمیگم و اعتراض ندارم، گفتن: شما چقدر خونواده منطقی هستین! چه خوب با جریمه شدن کنار میاین!

...

در مورد خودم. یکی از جنبه های خیلی سخت ماجرا اینه که اومدیم و فکرام رو کردم و تصمیم رو گرفتم و شرایط محیا شد و به ایشون گفتیم و قبول کردن و انجام شد. چه تضمینی هست که بعدش به ایشون علاقه پیدا میکنم؟!!

به دلایل زیادی احتمال اینکه به ایشون علاقه پیدا کنم در حد صفره. مهمترینش این که نرگس برای من خیلی بالاتر از زن و همسره. واقعا اعتقاد دارم جنسش از جنس آدمای معمولی زمینی نیست. فرشته است، شاید اشتباهی سر از اینجا درآورده. جایگزین که هیچی، هم ردیف هم نداره. ‌

خیلی حرفا تو ذهنم هست، ولی به لغت در نمیان. 

با تفاسیر معلومه که نمیتونم کس دیگه ای رو دوست داشته باشم. و خب به نظرم این برای ایشون، میشه از چاله دراومدن و به جاه افتادن. 

...

یه پیام خصوصی هم داشتم. عرض کنم که نه، ناراحت نباشید. حقیقتا شما مقصر نبودین و نیستین. اگه کوتاهی هست، از جانب خودم بوده. شما هم پیام نمیدادین، قصدم بود دیر یا زود بنویسمش. اینجا هم نمیخوندن، بالاخره میفهمیدن. 

لطفا اصلا خودتون ناراحت نکنید و خیالتون راحت باشه. شما به هیچ وجه تقصیر نداشتین. 

در واقع من باید معذرت بخوام که باعث این احساس عذاب وجدان شما شدم.