یه قسمتی از اتوبان همت هست، حدفاصل امام علی تا هنگام، که از سمت جنوب به تمام تهران مشرفه

از سمت شمال هم با جنگل لویزان هم مرزه. این مسیریه که سالهاست تقریبا هفته ای دست گم 5 بار ازش رد میشم و همیشه تو دلم آرزو داشتم، یه بار شب کنار اتوبان بایستم و تهران رو تماشا کنم. 

ولی تا امشب نتونسته بودم. 

امشب، به خلاف همیشه، دیدم دارم یکی دو ساعت زودتر میرسم خونه، حدود 6. درنتیجه به نرگس اطلاع دادم که آماده باشه، تا رسیدم بریم بیرون. 

بچه ها رو به صورت اسکیموها بقچه پیچ کردیم و راه افتادیم. چون کنار اتوبان امکان ایسنادن نیست، از راه جنگل رفتیم. یکی از جاده های فرعی جنگل درست میرسه به همون قسمت. دیده بودم قبلا صندلی داخل جنگل رو. 

با وجودی که راه تاریک و پر پیچ و خم بود، ولی کورمال کورمال رفتیم. جاتون خالی، عجب کیفی داشت! هوای سرد و تاریک و درختای لخت و شاخه های وهم انگیز و مه و ...

عماد تا اونجایی که در توان داشت سوت زد تا دلش خنک شد. خدایی این سوت زدن هم عجب کار سختیه ها! هیچ وقت نتونستم سوت بزنم. 

فاطمه ولی بیشتر از تاریکی ترسید و به بهونه اینکه آمنه رو بغل کنه، تو ماشین نشست. در عوض خدیجه خانم، بی کله، هم دستش رو از تو دستم میکشید و هم اینکه میدوید تو اون شیب و پستی و بلندی ها. 

تنها اشکالش این بود که خیلی ساکت نبود. با اینکه از اتوبان فاصله داشت، ولی همچنان صدای ماشین ها موسیقی متن صحنه بود. 

ولی اصل اصلش اینکه نرگس خانم اعتراف کرد از تصمیم شگفت زده شده! و ایشونم همیشه آرزو داشته، یه بار شب یه همچین جایی بیاد. ولی فکرش رو نمیکرده من با اینهمه قوانینم موافقت کنم! 

خب البته باید اعتراف کنم منم تقریبا هر 10 سال یه کار شگفت انگیز میکنم که خانواده براشون عادت نشه. مثلا همین 7، 8 سال پیش یه بار داشتیم از اصفهان برمیگشتیم، تو جاده، کنار یکی از پمپ بنزین ها، دیدیم یه راه خاکی به سمت بیایون میره. 

خیلی ناگهانی تصمیم گرفتیم بریم ببینیم به کجا ختم میشه. نزدیک غروب هم بود. شاید بیشتر از 10، 15 دقیقه رفتیم تا رسیدیم به یه چند تا ماشین سنگین و یه تپه و هیچی. 

نه وسیله ای، نه خونه و سر پناهی و نه هیچ جنبنده ای. راه همونجا تموم میشد. یه کم دور اون تپه و ماشین ها دور زدیم، ولی چیزی پیدا نکردیم. تو مسیر برگشت، بچه ها گفتن یه کم نگه داریم. 

باور نمیکنید اگه بگم چقدر ساکت بود!! هیچ صدایی نبود اینقدر که وقتی حرف میزدیم، تازه برای اولین بار اصل صدای خودمون رو شنیدیم. حتی باد هم نمیومد. 

بعد که دیدیم اینقدر جای جالبیه، تصمیم گرفتیم زیرانداز پهن کنیم و نماز همونجا بخونیم و شام هم بخوریم. ولی دیگه هرچی نرگس اصرار کرد شب هم بمونیم، قبول نکردم. شاید اگه یه بار دیگه گذرمون بیفته اونجا، شب هم بمونیم.  

امشب که برگشتیم خونه، موقعی که داشتم ساعت و انگشترم رو درماوردم، فاطمه یه جور خاصی دلشت نگاهم میکرد. پرسیدم چیه؟ میگه: هیچی، فقط یادتون باشه بعدا ها که مثلا کسی خواسته بود بیاد خواستگاری، قبل هر چیزی ازش بپرسید ساعت، انگشتر، عینک داره؟ چه مدلیه؟ اگه مثه مال شما، مردونه ای بود اشکال نداره، بیاد. ولی اگه از این جلفا بود یا نداشت، همون اول بهش بگید نه!! 

بله، اینم از ملاک اصلی دختر ما برای ازدواج. 

پیام خصوصی هم هست، در ادامه صحبت دیشب.... 

من واقعا متوجه نمیشم چرا اینقدر اصرار دارید ثابت کنید دروغی در کار نبوده. باراینحال محض اینکه خیالتون راحت باشه میگم، دیشب غیر از شما کس دیگه ای اینجا نبود. آمار آنلاین رو چک میکردم. 

پیام ها رو هم به صلاحدید خودم اصلاح کردم. اختیار حذف و تاییدشون با خودمه. 

در مورد سینا و آرش، آرش دانشجوی شیمی دانشگاه پردیس تربیت معلم کرج بود. و از اینترنت دانشگاه استفاده میکرد. وقتی هم که میرفت اهواز، از اینترنت مخابرات اهواز بود.  

سینا رو هم به علتی مجبور شدم با پدرش تماس بگیرم و الان گاهی برای هم پیام میدیم. 

با اینهمه، حتی اگه حرف شما صحیح بود و من قبلا یه بار فریب خوردم، چه دلیلی داره که باید این سری هم دوباره ندید بگیرم این رفتار رو؟!!