اخه چرا الکی نوشتی نرگس ناراحته?

چرا علامت سوالشو برعکس می کنه? چه ریختی باید درستش می کردم? یادم رفته.

همینو می خاسی? دوست داری حالا هی همه بهت زنگ بزنن که نرگسو چیکار کردیو چرا اذیتش می کنی? 

حتمنی باید عین خدیجه بگم بابا من ناراحت نهستم تا باورت بشه?

دیروز خیلیم خوب بود و خوش گذشت.هیچ اتفاقیم نیفتاد که ناراحت بشم

فقط عجیب بودش برام که اینا بعد سالها هنوزم خیلی براشون مهمه که خوشگل باشنو پز وسایلشونو به همدیگه  بدن

انگار هنوزم دختر دبیرستانین.اینهمه درس خوندن و دانشگا رفتن و مدرک فلان و بهمان دارن،ولی بازم همه حرفاشون سر لاغر شدنو خوشگلیو لباسو این چیزا بود.

وقتیم دیدن من حرفی نمی زنم بهم گفتن چرا مثه مامانبزرگا ی گوشه نشستی 

خوب این مامانبزرگی که گفتن واسم جای سوال داشت که خوبه یا بد. 

فکرامو که کردم دیدم اینم خیلی خوبه.

اگه منظورشون اخلاقی باشه، که مامانبزرگا مهربونترین موجودات عالمن.

اگه هم بتجربه داشتنو سردوگرم چشیدن باشه،اینم خوبه.بهتر از اینه که هنوز گیج بزنمو ندونم چی می خام از زندگی. 

اگرم منظورشون به قیافم بود و می خاسن بگن شکسته شدمم بازم مهم نیست.مگه صب تا شب چقد فرصت دارم خودمو تو آینه ببینم که بخام بخاطرش غصه بخورم? 

نه،خیالت راحت،ناراحت نهستم!خیلیم خوشحالم از همه چی.توهم اگه دست از اذیت کردنات برداری،بهترین شوهر دنیایی:)))